تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

شنبه 31 شهریور 1386

رفراندوم، دموکراسی و بالاترین

در روزنامه جامعه، یکی از قواعد نوشتن این بود که هر کسی با نام خودش بنویسد و از اسم مستعار استفاده نکند. اگرچه این موضوع می توانست برای افراد خطرناک باشد، اما فواید چندی داشت که به نظر من همین سیاست باعث شکوفایی نسلی از نویسندگان و سیاستمداران در کشور شد. چرا که گروهی تربیت شدند که چون با نام خودشان می نوشتند، مسوولیت کیفیت و مسائل حقوقی اثرشان را هم عهده دار می شدند و از سوی دیگر تعداد افرادی که با قدرت و مسوولیت پذیری می نوشتند، افزون می شد. و چنین نیز شد. بسیاری از این نسل افرادی شدند که با ادامه کارشان به عنوان نویسنده ای مسوول مجبور شدند مواظب کیفیت اثرشان و پاسخگوی نوشته شان به خواننده باشند.

تعین پیدا کردن و تشخص یافتن فرد به عنوان نویسنده ای که نوشته هایش در گذشت زمان اعتبار یافته و مورد اعتماد و وثوق دیگران است، باعث می شود تا تعداد گروههای مرجع و صاحبان نظر و رای افزایش یابد و این به گسترش جامعه ای چند صدایی کمک می کند. بخصوص اینکه معیاری مانند زمان فرد را به آزمایش می گذارد، در گذشت زمان کسانی که اعتبار کلام و سخن شان را نتوانند حفظ کنند، خود بخود مرجعیت خود را از دست می دهند. و هر چه تعداد این افراد و گونه گونی آنان افزایش یابد، طبیعی است که دسترسی و انتخاب سهل تر می شود و سهولت انتخاب و دسترسی به معنای گسترش آزادی است. به این معنا، من فکر می کنم وجود افرادی که نامی واقعی یا استعاری دارند و افراد می توانند به اعتبار آنان نیز نوشته ای یا لینکی را بازدید کنند یا به آن رای بدهند، کمک می کند تا جامعه مجازی نیز دسترسی بهتری به اطلاعات پیدا کند.

در بالاترین، هرچه اسامی کاربرانی که به اعتبار انتخاب بهترشان مورد توجه کاربران قرار می گیرند، افزونی یابد، بی تردید باعث می شود تلاش برای نام یافتن و کسب اعتبار نیز افزایش یابد. این امر ممکن است در ابتدا به نظر چندان جالب نیاید، چرا که همیشه ما را متاثر از نام های شناخته شده نشان می دهد، در حالی که تجربه بالاترین عکس این نظر را اثبات می کند، اولا: بسیاری از افرادی که در بالاترین شناخته شده هستند، کسانی هستند که در همین چند ماه و در همین رسانه شناخته شده اند و ثانیا: مرور بهترین لینک ها نشان می دهد که اکثر کاربران شناخته شده، نیستند که پر بیننده ترین لینک ها را می گذارند. به همین دلیل من معتقدم سیاست حذف نام کاربر روش مفیدی برای بهتر شدن و بالاتر رفتن کیفیت بالاترین نیست.

می خواهیم مواردی را برای به کاربران بالاترین پیشنهاد کنم.
1) کاربران از طریق پرداخت حق استفاده مالی در اداره بالاترین شریک شوند، این پرداخت می تواند بصورت سالانه صورت بگیرد. در حالت بهتر، می توان بخشی از سهام بالاترین را ارزیابی مالی کرد و به کاربرانی با شرایط مشخص فروخت، مثلا کاربرانی با سابقه ای به میزان فلان مدت یا حداقل امتیاز فلان قدر یا.... بتوانند سی درصد سهام را که هر کدام به فلان مبلغ است خریداری کنند.
2) قوانین بالاترین در یک حالت تعریف شده است، مثلا این که بالاترین محل گفتگوی سیاسی یا فعالیت سیاسی نیست، یا مثلا بالاترین نباید به سویی برود تا در ایران فیلتر شود یا بالاترین یک وب سایت زرد نیست و ... اما در برخی موارد مثل حذف نام کاربر، این امکان وجود دارد که یک رفراندوم اینترنتی در میان کاربران صورت بگیرد و اگر کاربران تشخیص می دهند که نام کاربران مخفی نماند، چنین کنیم. یا برای مثال دادن منفی به عنوان یک روش حذف دیگری یا دیگران، اگر از حد خاصی بگذرد، کاربران حق داشته باشند منفی های بی دلیل را گزارش بدهند و علیه کسانی که بدون دلیل مشخص و موجه منفی می دهند، شکایت کنند. در این حالت نیز یک هیات منصفه می تواند از سوی کاربران انتخاب شود و نظر هیات منصفه در رای دادن در نظر گرفته شود. به نظر ما بسیاری از امور بالاترین می تواند بصورت دموکراتیک و انتخابی در میان کاربران اتفاق بیفتد که قطعا این واقعه به دموکراتیزه شدن این وب سایت کمک می کند.
3) بالاترین یک رسانه دموکراتیک است، حفظ آن برای همه کسانی که شب با دیدن آن به خبرها و نظرها و دیدنی ها و شنیدنی ها احساس می کنند زنده اند و روزها به امید وارد شدن به این رسانه از خواب بیدار می شوند، لازم است. ما به این رسانه مثل هر رسانه دموکراتیک دیگری نیاز داریم، ممکن است ماهیت آن با تمام آنچه ما می خواهیم سازگار نباشد، اما از بین بردن آن با رفتارهای محدود کننده، سانسور کردن دیگران، یا کاهش دسترسی دیگران به این رسانه نادرست است. تحمل دیگران از یک سو و حضور قابل تحمل مان از سوی دیگر به عمر این رسانه کمک می کند.
4) ما معمولا به چیزهای زیادی نیاز داریم، مثلا به تشکیل احزاب، داشتن تلویزیون، رسانه مناسب سرگرم کننده، مکانی برای ابراز نظر یا ابراز وجود، تاثیرگذاری بر دیگران، کسب هویت و داشتن نام و حیثیت قابل توجه و.... اما یادمان باشد که همه اینها از یک رسانه که برای کارکردی خاص ساخته شده است، حاصل نمی شود.

این پیشنهادات آغاز مجموعه ای از پیشنهادات برای بالاترین است، برای بهتر شدن این رسانه که دوستش داریم. از کسانی که با این رفراندوم موافقند می خواهیم نام شان را در نظرها بگذارند....

ابراهیم نبوی، کوهیار گودرزی
30 شهریور 1386

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 5:35  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 30 شهریور 1386

مردی که زنش را فتح کرد

فاتح شد
و مرا به ثبت رساند
مرا به نامی، در یک شناسنامه مزین کرد
و همه هستی ام در شناسنامه او نوشته شد
در شناسنامه مردی
به شماره 678، صادره از تهران، ساکن میدان توپخانه

حالا دیگر خیالم راحت است
مادر آغوش مهربانش را می گشاید
و پدر به من سلام می دهد
و برادرانم دیگر مرا زنی می دانند
که مردی نگهبان اوست
از امروز، مردی نگهبان من است
آه!
جه خوشبختی بزرگی

حالا دیگر می توانم کنار پنجره بایستم
و سینه ام را از هوای کثیف شهر پر کنم
و دود اتوبوس ها و موتورسیکلت ها را ببلعم
و صدای بوق ماشین، گوش هایم را پر کند
و به همسایه روبرویی
که در شناسنامه اش زنی به ثبت رسیده است
از لای پنجره مرا نگاه کند

فاتح شد
و حالا دیگر می تواند به شلوارش افتخار کند
درجیب های شلوار او
امروز هم بحران تورم وجود دارد و هم حجم نقدینگی افزایش یافته است
و او می تواند به اندازه یک ناصرالدین شاه
- عدالت گسترانه و مهرورز-
عدالت را میان همه زنان بی شناسنامه اش
اجرا کند

و او مردی بزرگ بود
و عدالت را فقط میان زنانش اجرا می کرد

در سرزمین گل ها و بلبل ها
موهبتی است حضور در شناسنامه مردی
که می تواند نام تو را به تسخیر خود در بیاورد
من نازلی مظفری می شوم
او معصومه مظفری می شود
این یکی مریم بانو مظفری است
و آن یکی سودابه مظفری است
ما همه مظفری هستیم
عدل مظفر در مورد ما مظفری ها اجرا شده است
و مظفرالدین شاه جد بزرگ ماست
با 678 همسر و 123 موجود موقت
که می آمدند و می رفتند

آه! من امروز خوشبختم
دیگر کسی هست که وقتی پلیس
در خیابان مرا دستگیر کند
شناسنامه اش را به عنوان صاحب من نشان بدهد
و دیگر کسی هست که وقتی پسرانی به من متلک می گویند
آنها را کتک بزند
و دیگر کسی هست که وقتی تلفن زنگ می زند
گوشی را بردارد و بپرسد:
شما! نمی شناسم تان!
و بعد با نگاهی پر از سووال به چشمانم شلیک کند

از امروز
من هم در کنار مردی که
نیروگاه شلوارش قانونا غنی سازی شده است
و می خواهد دامن من را به عنوان حق مسلم خود تثبیت کند
به جهان نگاه خواهم کرد
از امروز دیگر لکه ای بر دامان من نیست
و دامن من می تواند لکه های شلوار مردی را بپوشاند که
شناسنامه دارد و شلوار
و شلوار دارد و جیب
و در جیبش پول دارد و قانون
به او اجازه می دهد که عدالت را اجرا کند
امروز روز اجرای عدالت و قانون است، فقط برای من

آه! من امروز خوشبختم

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر به عنوان بخشی از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی در رادیو زمانه پخش شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 5:34  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


خدا در دهان آدم دندان دارد

سید ابراهیم نبوی- پنجشنبه 29 شهریور 1386 [2007.09.20]

دو هفته قبل، یک روزنامه گمنام انگلیسی و یک شبکه تلویزیونی بدنام آمریکایی اعلام کردند که آمریکا می خواهد به ایران حمله کند. دوازده روز قبل آقای ف. از تهران زنگ زد و گفت، چرا این همه درباره جنگ می نویسی؟ ده روز قبل چند نشریه خوشنام و معتبر اروپایی و آمریکایی اعلام کردند که احتمال جنگ وجود دارد. یک هفته قبل سیاستمداران اروپایی و آمریکایی اعلام کردند که جنگ آمریکا و ایران قریب الوقوع است. شش روز قبل همان آقای ف. از تهران زنگ زد و گفت: تو واقعا فکر می کنی جنگ می شود؟ پنج روز قبل تقریبا فقط فیدل کاسترو در مورد جنگ حرف نزد، آن هم به این دلیل که در مورد هیچ چیزی حرف نزد. چهار روز قبل یک روزنامه انگلیسی تعداد نقاطی که احتمالا توسط آمریکا بمباران می شود، مشخص کرد. سه روز قبل، معلوم شد اولین نقطه ای که بمباران می شود، روی نقشه نشان داده شد. دو روز قبل همان آقای ف. فوق الذکر زنگ زد و گفت: شوخی شوخی دارد جنگ می شود، ما که نمی توانیم چیزی بنویسیم، شما چرا چیزی نمی نویسید؟ امروز حسن روحانی به آلمان رفت و با سولانا تلفنی حرف زد و اروپائی ها را دعوت کرد که واقع بینانه رفتار کنند و به قوانین بین المللی احترام بگذارند. مقامات اروپائی هم گفتند: این یعنی چی؟ یعنی شما نماینده ایران هستید؟ روحانی گفت: نمی دونم، باید تلفن بزنم و بپرسم. از طرف دیگر کوشنر، وزیرخارجه فرانسه که ایران را علنا تهدید به حمله نظامی کرد، اعلام کرد که فرانسه نقشه ای برای حمله به ایران ندارد. البته فیگارو هم در یک نظرسنجی اعلام کرد که 59 درصد فرانسوی ها مخالف جنگ علیه ایران هستند و 41 درصد موافق حمله اند. احمدی نژاد هم که معمولا جز خودش و عمه اش و خاله اش هیچ چیزی را جدی نمی گیرد، گفت: « ما تهدید فرانسوی ها را جدی نمی گیریم.» از طرف دیگر شوهر شمسی پهلوون و سخنگوی دولت اعلام کرد: « جنگ با ایران گزینه ای کاملا احمقانه است.» از طرف دیگر مایکل مور هم گفت: « مردم آمریکا، خنگ ترین مردم دنیا هستند.» همین مایکل مور بارها اعلام کرده است که « بوش احمق است.» البته من نمی خواهم آقای ف. و دیگران را بترسانم، ولی شما اگر فکر کنید رئیس جمهور و مردم یک کشور احمق هستند، چرا باید انتظار داشته باشید آنها هوشمندانه رفتار کنند؟ بخصوص اینکه خودتان نابغه هستید و رفتارهای تان نامعقول است، فکر می کنید حتما آنها که احمق هستند، باید در کمال هوشمندی رفتار کنند؟ از نظر من دو حالت وجود دارد، یکی این که دارند جنگ روانی می کنند. برای چی؟ برای این که اگر ما کوتاه نیامدیم جنگ غیر روانی بکنند. ما هم که کوتاه نمی آئیم، حداقل احتمال جنگ را جدی بگیریم. یک طرف دیگر قضیه این است که آمریکایی ها و اروپایی ها اصلا نمی خواهند جنگ کنند و فقط این حرف ها را می زنند تا از خودشان در جهان یک چهره جنگ طلب نشان بدهند که مردم دنیا بفهمند آنها جنگ طلب هستند، این احتمال قوی است و شاید مهم ترین احتمال باشد. به قول شوهر شمسی پهلوون « اکنون شرایط جنگی نیست.» فکر نمی کنید وقتی الهام می گوید شرایط جنگی نیست، ما باید شکی در این مورد داشته باشیم؟

علل انحراف جوانان چیست؟

من فکر می کردم که سه چهار روز قبل گوگل تصادفا و در اثر اشتباه قطع شده است، چون در دنیای امروز قطع کردن گوگل برای کنترل اینترنت، مثل قطع کردن برق کشور برای جلوگیری از دیدن فیلم سکسی توسط ملت است. اما وقتی خواندم که حجت الاسلام مصباح در کمال سرور و شادمانی گفته است: « فیلم ها، رمان ها و اینترنت باعث منحرف شدن جوانان شده است.» متوجه شدم که من اشتباه می کردم و مسوولان نه تنها باید بقول ابراهیم رها، در گوگل را گل می گرفتند، بلکه باید یاهو و مسنجر را هم مسدود کنند و حتی الامکان اگر ممکن است جلوی هرگونه تماس با موبایل و اس ام اس و غیره را هم بگیرند. در همین راستا محققین صاحب نام و گمنام در تحقیقات خودشان موفق شدند علاوه بر فیلم ها و رمان ها و اینترنت، برخی عوامل دیگر انحراف جوانان را هم کشف کنند. عوامل دیگر انحراف جوانان به این شرح است: تلویزیون، برق، بلیط هواپیما، هواپیما، تلفن، یخچال، بطری، آسفالت، چرخ اتومبیل، ماشین بخار، بز( چون ممکن است جوانان با دیدن بز تحریک شده و از یاد آقای مصباح غافل شوند به خصوص در ماه مبارک رمضان)، سگ، دوچرخه، پیتزا، همبرگر، سازمان ملل متحد، کاغذ سفید، مداد، خودکار، ضبط صوت، نوار، تاریخ، آثار بجا مانده از گذشته، آثاری که جدیدا خلق می شود، تابلو..... و برخی موارد دیگر.

هاشمی، هاشمی، حمایتت می کنیم؟
یکی از خصوصیات هاشمی رفسنجانی این است که وقتی نازش می کنی، گازت می گیرد، وقتی گازش می گیری، نازت را می کشد. هاشمی در یک اظهار نظر حیرت انگیز گفت: « مردم سالاری در جمهوری اسلامی ایران در سطح بالاتری نسبت به سایر کشورها برخوردار است.» آگاهان پرسیدند: دلیلی هم دارید؟ هاشمی گفت: مثلا خود من در انتخابات با این که طرفداران بیشتری داشتم، ولی احمدی نژاد رئیس جمهور شد. هاشمی رفسنجانی بر شرکت همه گرایش ها در انتخابات تاکید کرد.

احمدی نژاد گزارش می کند
به نظر من هم تشکر کردن از مسوولان امر، بخصوص دولت مردمی لازم است. در همین راستا یکی از هموطنان پس از اینکه دیروز صبح از خواب بیدار شده و متوجه شد هوا بسیار خوب است، به سازمان هواشناسی زنگ زده و از مسوولان این سازمان قدردانی نمود. در همین راستا، یا در یک راستای دیگر، بالاخره بعد از شش ماه تاخیر، دکتر احمدی نژاد، گزارش عملکرد خودش را که قرار بود شش ماه قبل به مجلس ارائه دهد، چون گزارش کار خودش آماده نبود، گزارش کار دولت های قبلی را در مجلس قرائت کرد و رسما و در کمال غرور و افتخار اعلام کرد که دولت نهم در همه زمینه ها موفق بوده است. این گزارش با مخالفت بعضی نمایندگان مجلس روبرو شد، ولی چون این مخالفت تاثیری در آخرین سفر احمدی نژاد به نیویورک و کاراکاس نداشت، وی گفت: مهم نیست، هر چقدر می خواهید مخالفت کنید، فقط سفر ما را خراب نکنید.

جبهه مشارکت و دولت
من نمی دانم چرا مجلس هفتم طرح عدم کفایت سیاسی احمدی نژاد را که تمام دلایلش را احمدی نژاد در گزارش عملکردش ارائه داد، پیگیری نمی کند. راهش هم این است که بعد از بازگشت احمدی نژاد از نیویورک و کاراکاس، مجلس او را احضار کند و طرح عدم کفایت سیاسی او را تصویب کند، در این صورت هم مجلس معتبر می ماند، هم جلوی بیشتر شدن بحران گرفته می شود، هم جامعه منفجر نمی شود. من که فکر می کنم اگر احمدی نژاد شش ماه دیگر سرکار باشد، ملت یا خودشان به جان همدیگر می افتند، یا جامعه دچار فروپاشی می شود، یا آمریکایی ها با آغاز جنگ ایران را از نظر تاریخی چهل سال عقب می برند. جبهه مشارکت اعلام کرد: « دولت در تحقق وعده هایش ناتوان است.» روزنامه آبزرور نوشت: « زمان برای جلوگیری از جنگ رو به پایان است.» اتریش و هلند از تحریم ها حمایت کردند. فرانسوی ها هنوز دارند می جلزند و می ولزند. آمریکا دارد یک عدد چنی را به جای رایس می اورد سرکار و ما مهم ترین مدرک جرم مان را داریم می فرستیم وسط لانه زنبور سازمان ملل. خیلی پسرمان کارهای خوب می کند، جلوی هر مهمانی هم درش می آوریم، مبادا به شازده بربخورد. البته من منتظرم که احمدی نژاد در سازمان ملل کوتاه بیاید و در مورد صلح جهانی و آرامش و حق مسلم ما و این جور چیزها حرف بزند و احتمالا حرف هایی که در مورد هولوکاست گفته پس بگیرد، اگر این کار را نکتد، باید پس از بازگشت او به ایران، اگر بسلامتی برگشت، باید منتظر قطعنامه و توپ و تانک و مسلسل باشیم. خدا کند همه پیش بینی های من غلط دربیاید.

خدا در دهان آدم دندان دارد
واقعا این کمونیسم تا خشتک مان نفوذ کرده، فقط بیخودی اسم خدا را وسط کار می آورند. جدا که در بهار آزادی، جای استالین خالی. راستی گفتم استالین، کسی از گنجی خبری ندارد؟ البته خودم امروز با گنجی حرف زدم، مقاله ای نوشته بود، وقتی خواندمش یک ساعت با خودم دعوا می کردم، ببین دیگران چه خواهند کرد. احتمالا اگر همزمان با خواندن مقاله گنجی یک ژنراتور وصل کنند به باسن رهبران چپ گذشته، با برق حاصله از آن می توان برق کل اروپا و آسیای میانه و بخش کوچکی از تهران را تامین کرد. در راستای جایگزینی خداوند متعال به جای پرولتاریای تحت ستم، آیت الله محمد رضا ناصری یزدی گفت: « خدا نان داد را به جای بابا نان داد بنشانید.» ضمنا، دیروز صبح کمد بغل دستی مرتضوی درش کنده شد و تمام پوشه های توی کمد ریخت زمین و وسط یک روزنامه ایران باستان( نه این ایران مزخرفی که الآن منتشر می شود) که در آن مقداری نان خشک و پنیر خشک شده بود، یک برگه احضاریه که مدتها گم شده بود، پیدا شد و در همین راستا اکبر گنجی بخاطر کتاب « مجمع الجزایر زندانگونه» به دادگاه عمومی تهران احضار شد. حالا که بحث استالین و گنجی و مرتضوی پیش آمد، بهتر است به این مهم اشاره کنیم که اگر قرار باشد در کتاب های درسی به جای « بابا نان داد» نوشته شود « خدا نان داد.» بقیه چیزها در کتاب درسی اول دبستان چگونه نوشته می شود؟
ننویسیم « بابا نان داد»، بنویسیم « خدا نان داد.»
ننویسیم « آن مرد با اسب آمد» بنویسیم « خدا آن مرد را با اسب فرستاد.»
ننویسیم « مادر آرام آمد» بنویسیم « خدا مادرهای من را آرام آورد.»
ننویسیم « سارا برادر دارد» بنویسیم « خدا برای سارا یک برادر از طریق پدر فرستاد.»
ننویسیم « من انار دارم» بنویسیم « خدا انار دارد، خدا به من انار داد.»
ننویسیم « آدم دندان دارد» بنویسیم « خدا در دهان آدم دندان دارد»
ننویسیم « مادر در دست نان دارد» بنویسیم « خدا در دست مادر نان گذاشت»
ننویسیم « ما ایران را دوست داریم» بنویسیم « ما خدا را دوست داریم، لبنان هم خوب است.»
ننویسیم « مادر با سوزن دامن می دوزد» بنویسیم « خدا با دست مادر با سوزن دامن می دوزد.»

اصلاحیه قانونی آموزش و پرورش: بموجب این ماده قانونی از امروز نام پدر و مادر در راستای نیل به یک جامعه بی پدر و مادر از کتب درسی حذف و خداوند کلیه اعمال را عهده دار می شوند.

ای پلیس های مخفی، کجائید؟

سردار رادان دیروز در یک گفتگوی مطبوعاتی از سه نفر پلیس مخفی که از دو سال قبل همکاری خود را با نیروهای انتظامی آغاز کرده بودند، درخواست کرد برای دریافت حقوق معوقه دو سال گذشته شان با این نیرو تماس بگیرند. ظاهرا دو سال است که نیروی انتظامی دنبال این سه نفر پلیس مخفی می گردد تا حقوق شان را پرداخت کند ولی آنها را پیدا نمی کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

احمدی نژاد: شما عاشق ما هستید!

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 28 شهریور 1386 [2007.09.19]

قضیه اول: محمود احمدی نژاد گفت « ایرانیان خارج از کشور دلبسته نظام، امام و رهبری هستند.»
سووال قضیه اول: از کجا می فهمیم که ایرانیان خارج از کشور دلبسته نظام، امام و رهبری هستند؟

1) از اینکه چند میلیون نفرشان از ترس نظام، امام و رهبری از کشور فرار کردند و در خارج از کشور زندگی می کنند.
2) البته همه ایرانیانی که در خارج از کشور زندگی می کنند، از ترس فرار نکردند، بلکه گروهی از آنان همینجوری از کشور رفته اند، منتهی از بس به نظام، امام و رهبری علاقه دارند، جرات نمی کنند به ایران برگردند.
3) و صد البته که بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، کسانی هستند که نه تنها از ترس فرار نکردند، بلکه بعد از سالها به ایران برگشتند و پس از بازگشت به اتهام دشمنی با نظام، امام و رهبری دستگیر شدند. آنها وقتی سووال کردند شما که ما را نمی شناسید از کجا فهمیدید ما با نظام، امام و رهبری دشمن هستیم؟ مامور مربوطه گفت: از اینجا که ایرانی هستید و در خارج از کشور زندگی می کنید.
4) آقای احمدی نژاد در چهار یا پنج سفر خارجی با هزار ایرانی خارج از کشور ملاقات کرده و فهمید که لابد آن چهار میلیونی که در خارج از ایران زندگی می کنند، شبیه همین هزار نفری هستند که به ملاقات او می آیند.
5) یکی از مهم ترین چیزهایی که نشان می دهد ایرانیان خارج از کشور تا چه حد دلبسته نظام، امام و رهبری هستند، این است که وقتی این دلبستگان به نظام، امام و رهبری به ایران برمی گردند، آنها را دستگیر می کنند و وقتی این ایرانیان در زندان می گویند که دلبسته نظام، امام و رهبری هستیم، آنها را کتک می زنند و می گویند، غلط کردید، شما جاسوس آمریکا و اسرائیل هستید.
6) یک دلیل محکم که میزان دلبستگی ایرانیان خارج از کشور را به نظام، امام و رهبری نشان می دهد، این است که ایرانیان خارج از کشور هم مثل ایرانیان داخل کشور هستند که دلبستگی به نظام، امام و رهبری از همه جای آنها معلوم است و گاهی تا یکی دو ساعت بعد هم نشت می کند، طبیعی است که ایرانیان خارج از کشور هم مثل داخلی ها دلبستگی زیادی دارند، البته دلبستگی خارج از کشوری ها کمی بیشتر است، چون داخلی ها نزدیک هستند و می دانند دقیقا چه خبر است.
7) اصولا ایرانیان خارج از کشورکه بسیاری از آنها هر سال یک بار به ایران سر می زنند و مورد بازجویی و آزار و اذیت قرار می گیرند و بچه های شان در طول سفر متهم به فساد اخلاقی می شوند و هزار بدبختی دیگر، واقعا اگر این ایرانیان دلبسته نظام، امام و رهبری نبودند، چه دلیلی داشت که با همه این بدبختی ها دوباره به ایران برگردند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:22  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


زندان، آه، استخر!

سید ابراهیم نبوی - سه شنبه 27 شهریور 1386 [2007.09.18]

کیان تاجبخش در دیدار روزنامه نگاران از اوین گفت: در سلول مان فقط استخر نداریم.

در اینجا چند زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در استخر...

از این زندانیان یک تن
زنش را در شب تاریک بعد از ازدواجش
در حیاط خانه شان بوسید
و با این جرم چندین ماه
در سلول خود پوسید

از این زندانیان یک تن
به روی کرسی استادی هاروارد
در بوستون، نشسته است
و چندین سال و چندین ماه در را نیز
برای خواندن تحقیق در فیزیک
به روی خویشتن بسته است
و اکنون بازجویی کله اش را
با شتاب سخت ضرب لنگه کفشی می شکسته است

از این زندانیان چندین نفر
در خلوت یک روز تابستان
درون سالنی با چند صد دانشجوی دیگر سکوتی را شکستند
و حالا چند ماهی می شود با اتهامی که نمی دانند و هرگز نیز آن را می نپندارند
درها را به روشان سخت بستند
و آنها تا به چندین ماه دیگر میهمان هستند

از این زندانیان یک تن به جرم آمدن سوی وطن
تا عمه و خاله و دائی جان و خواهر زاده را بیند
دو هفته میهمانی رفته است و بس صفا کرده است
و پاسپورت خودش را دست ماموران گمنامی رها کرده است
و هنگام خروج از مرز
کسی او را به زندان اوین خوانده است
و او را اعترافانده ست
که با دشمن چه ها کرده است
و جاسوسی برای سازمان اطلاعات سیا کرده است

از این زندانیان یک زن
صد و سی سال پیش از این
هوادار گروهی تندرو بوده است
و هفتاد و سه سال قبل
طرفدار کسی مثل زورو بوده است
و از سی سال پیش از این
در اطراف پرو بوده است

از این زندانیان یک تن
میان یک سوئیت انفرادی همه چی دارد
از آن جمله است یخچال و کمد با تخت و لیوان و ملافه های گلدار و پتوی سبز پشمی
و یک میز بزرگ کار و یک بشقاب با ماست و خیار
و یک قوری و یک کتری و یک قندان که پر قند است
ولی افسوس در بند است
ولی افسوس! تنها در سوئیت انفرادی نیست استخری!

وگرنه وضع عالی بود
و زندان، ماست مالی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 4:5  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

گوگل، گاگول و گوگولی

سید ابراهیم نبوی  - دوشنبه 26 شهریور 1386 [2007.09.17]

قضیه: دولت گاگول رئیس جمهور گوگولی کشور برای غنی سازی هرچه بیشتر کشور دستور فیلتر شدن سایت گوگل را صادر و فعلا گوگل در بخش هایی از کشور فیلتر شده است.
دلایل قضیه: فیلتر شدن گوگل، برخلاف اتفاقات دیگر که در ایران رخ می دهد، دلایلی دارد.

اول: به گفته رئیس جمهور در ایران آزادی کامل و مطلق وجود دارد.
دوم: دولت می خواهد با فساد مبارزه کند و گوگل یکی از موتورهای جستجوگر برای تحقیقات علمی است و معمولا محققین آدمهای فاسدی هستند.
سوم: دولت می خواهد با تورم مبارزه کند و مردم وقتی وارد گوگل می شوند، وقت شان گرفته می شود و وقت هم طلاست، بنابراین گوگل یکی از عوامل اصلی افزایش قیمت هاست.
چهارم: برای نجات فلسطینی ها باید در این کشور رفراندوم برگزار شود و مهم ترین مانع برگزاری رفراندوم، گوگل است.
پنجم: چون دولت ما مدیریت علمی می کند و برای مدیریت علمی باید اطلاعات کافی داشت و گوگل یکی از مهم ترین موانع اطلاع رسانی در جهان است.
ششم: چون سرنوشت عراق برای ما خیلی مهم است و باید آمریکایی ها از عراق بروند و مهم ترین گروهی که مانع خروج آمریکا از عراق شده است، مدیران گوگل هستند.
هفتم: چون اراذل و اوباش باید دستگیر شده و به مجازات اعمال کثیف خود برسند، در حالی که وقتی ناجا می خواهد اراذل را جمع آوری کند، آنها از طریق نقشه گوگل راه فرار پیدا می کنند.
هشتم: چون دولت می خواهد جلوی فرار نخبگان را بگیرد و نخبگان به این دلیل فرار می کنند که از طریق گوگل متوجه می شوند که بیرون از ایران کشورهای دیگری نیز وجود دارد.
نهم: چون دولت می خواهد نیروگاه بوشهر را راه بیندازد و برای این کار نیاز به همکاری روس ها دارد و یکی از بنیانگذاران گوگل روس است و اگر گوگل در ایران متوقف شود، مشکل ایران با روسیه حل می شود و نیروگاه بوشهر راه می افتد.
دهم: چون وجود گوگل باعث می شود که عده ای از مردم در ایران احساس کنند زنده اند و زندگی جریان دارد و وقتی چنین احساسی می کنند، ممکن است دولت تضعیف شود.
یازدهم: چون ماه رمضان است و بعضی از کاربران اینترنتی برای استفاده از گوگل ممکن است بروند ته چاه و سرشان را زیر آب کنند و از این طریق روزه شان باطل شود.
دوازدهم: چون کاریکاتوریست های سوئدی و دانمارکی و فرانسوی و غیره به اسلام اهانت کردند و علت اینکه به اسلام اهانت کردند این بود که وقتی می خواستند ببینند اسلام چیست، از گوگل استفاده کردند و عکس های احمدی نژاد را دیدند و طبیعتا به اسلام توهین کردند.
سیزدهم: انرژی هسته ای حق مسلم ملت ایران است و فیلتر شدن گوگل مشکل خاصی برای تولید انرژی هسته ای ایجاد نمی کند.
چهاردهم: بسیاری از جاسوسان برای نفوذ در ایران تمام اطلاعات مربوط به کشور را از گوگل به دست می آورند، در حالی که اگر آنها اطلاعاتی در گوگل پیدا نکنند، نمی توانند در ایران جاسوسی کنند. برای همین بهتر است گوگل در جاهایی که جاسوسان هستند، از جمله آمریکا و انگلیس بسته شود، و چون نمی توان گوگل را در آنجا بست، در ایران آن را می بندیم.
پانزدهم: بهترین راه برای جلوگیری از نفوذ دشمن در ایران جلوگیری از آموزش زبان انگلیسی توسط مردم ایران است، اما این کار چند سال طول می کشد و باید یکی دو نسل از بین برود تا به این هدف مقدس دست پیدا کنیم، در حالی که فیلتر کردن گوگل یک روزه انجام می شود، پس بهتر است فعلا این کار را بکنیم تا بعدا به قله های پیشرفت برسیم.

نتیجه گیری اخلاقی: اصولا در ایران هر اتفاقی ممکن است بیفتد، تعجب نکنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:3  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سیاستسرداران

سید ابراهیم نبوی - یکشنبه 25 شهریور 1386 [2007.09.16]

بعد از اینکه احمدی نژاد یک هفته قبل اعلام کرد که دست احزاب را از دولت کوتاه کرده است، این سووالات مطرح شد که « مگر ما حزبی هم داریم؟» و سووال بعدی مطرح شد که « مگر احزابی که وجود ندارند، قبلا در دولت ها دست داشتند؟» و سووال سوم نیز بی پاسخ ماند که «مگر تا به حال احزابی که وجود ندارند، از دولت پول می گرفتند که حالا دولت تهدید کرده که به احزاب یک ریال هم باج نمی دهد؟» همزمان با اعلام این نکته که دولت به احزاب هیچ باجی نمی دهد، اعلام شد که دولت بودجه سازمان جوانان را ده برابر کرده است. البته پس از این اظهار نظر رئیس جمهور هیات های موتلفه و مشارکت و مهدی کروبی و غیره به وی جدا و شدیدا اعتراض کردند. عماد افروغ هم گفت: « در کشوری که حزب نباشد، عقلانیت سیاسی جانیفتاده است.» در پاسخ به اظهارات افروغ یکی از اطرافیان رئیس جمهور از وی پرسید: « این عقلانیت سیاسی که می گی چی هست؟» صفدر حسینی هم از اردوگاه اصلاح طلبان توضیح داد که « احمدی نژاد به سازمان هایی که به مثابه سازمان رای او عمل می کنند، باج می دهد.» در حال حاضر این سووال با جدیت مطرح است که « برای یک دولت مثل دولت احمدی نژاد اصولا وجود احزاب در انتخابات بهتر است یا وجود نظامیان؟» آگاهان انتخاباتی با کمی اندیشه به این سووال، موارد زیر را پاسخ دادند:
اول: اصولا با توجه به اینکه قانون و سنت و امام خمینی و رهبر معظم و روحانیون و مقامات و گذشته و حال و آینده، حضور نظامیان را در سیاست ممنوع کرده اند، پس بهتر است از نظامیان در انتخابات استفاده شود.
دوم: بودجه کشور و پول نفت، مخصوص رئیس جمهور و علاقمندان اوست، و رئیس جمهور در حال حاضر به نظامیان علاقه دارد. به همین دلیل دولت باید از نظامیان که اصولا کار آنها در زمان صلح برگزاری انتخابات و در زمان جنگ، جلوگیری از برگزاری انتخابات است، استفاده کند که بیت المال حیف و میل نشود.
سوم: احزاب ممکن است مخالف دولت باشند، در حالی که نظامیان موافق دولت هستند، به همین دلیل طبیعی است که عقل( و بخصوص زور) حکم می کند که دولت در انتخابات از نظامیان برای تعیین سرنوشت کشور استفاده کند. و در این حالت احزاب می توانند به جای نظامیان به فعالیت مسلحانه بپردازند.
چهارم: در ایران کار احزاب دستگیر شدن و اعتراف کردن است و این کار در قانون نیز تعریف شده و اگر هم نشده باید تعریف شده و تصریح گردد، پس نتیجه می گیریم که اصولا شرکت احزاب در انتخابات یک عمل بیهوده است که به نفع مصالح کشور نیست.
پنجم: احزاب مجموعه انسانهایی است که فکر می کنند و عمل سیاسی می کنند، به همین دلیل اصولا حضور احزاب در حال حاضر در کشور نه تنها در انتخابات که در خیابان هم مضر است.
ششم: با توجه به اینکه به قول رئیس جمهور امر رسیده است« حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله...» به همین دلیل حزب در قرآن اهمیت فراوان دارد، ولی در انتخابات و دولت اهمیت خاصی ندارد، بنابراین در انتخابات به جای احزاب بهتر است از نظامیان استفاده شود.
هفتم: با توجه به اینکه امام خمینی فرموده اند که « میزان رای ملت است» و نظامیان هم می دانند رای ملت چیست، در حالی که احزاب هیچ اطلاعی از رای ملت ندارند، دولت باید از نظامیان در انتخابات استفاده کند.
هشتم: دولت مسوول حفظ و مصرف و نابودی و ریخت و پاش بیت المال است، به همین دلیل دولت نمی تواند پول بیت المال را که متعلق به همه مردم است، بدهد به احزابی که نماینده 70 درصد افکار عمومی هستند، در حالی که نظامیان نماینده 100 درصد افکار عمومی و در بعضی موارد تا 120 درصد افکار عمومی هستند، به همین دلیل دولت باید برای اینکه معلوم شود در انتخابات رای مردم همان رای نظامیان است، از آنها استفاده کند، وگرنه ممکن است انتخاباتی که احزاب در آن مشارکت داشته باشند نتیجه اش همان باشد که مردم دوست دارند، آن وقت چه خاکی به سرمان کنیم؟
نهم: برگزاری انتخابات بخصوص حفاظت از آرای مردم و صیانت از انتخاب مردم و شمارش آرای ملت و حمل و نقل صندوق های رای گیری و این جور مسائل، ممکن است نیاز به چیزهایی مثل توپ، تانک، زیردریایی، هلی کوپتر، توپ ضدهوایی، منور، آرپی جی هفت داشته باشد که این وسایل در دسترس همه احزاب نیست، پس بهتر است به جای احزاب در انتخابات از نظامیان استفاده کرد.
دهم: مهم ترین ضرورت استفاده از نظامیان به جای احزاب در انتخابات این است که وقتی احزاب در انتخابات تاثیر داشته باشد، ممکن است نمایندگان مردم انتخاب شوند و این فاجعه ای است که نظامیان باید جلوی آن را بگیرند.

حمله به ایران، دور یا نزدیک؟

رهبر کشور، در اولین نماز جمعه ماه رمضان از دولت احمدی نژاد حمایت کرد، خواستار محاکمه جرج بوش شد، از مسلمانان خواست علیه اسرائیل اقدام کنند، پیروزی هسته ای ایران را تبریک گفت، خواستار خروج سریع نیروهای آمریکایی از عراق شد و اعلام کرد که ایران برترین قدرت نظامی منطقه است. و به عبارت دیگر همه کارهایی را که احتمالا باعث ترغیب آمریکا به جنگ با ایران می شود. روزنامه الوطن هم نوشت: « 600 موشک ایرانی به سوی اسرائیل نشانه رفته است.». در مقابل جرج بوش با خروج تدریجی نیروهای ارتش آمریکا از عراق موافقت کرد. اما الکساندر ولادیمیروف، ژندال روس نسبت به حمله نظامی آمریکا به ایران هشدار داد. گاردین هم نوشت: « جنگ غیرمستقیم آمریکا در آینده نزدیک می تواند به جنگ مستقیم تبدیل شود.» از طرف دیگر در مناطق مرزی با عراق نیروهای آمریکایی و انگلیسی مانور دادند، ایران هم اعلام آماده باش نظامی کرد. فاکس نیوز هم طرح بمباران 2500 نقطه ایران در 48 ساعت را خبر داد. آلمان اعلام کرد که از تحریم ایران حمایت نمی کند، در عوض فرانسه اعلام کرد که از تحریم ایران حمایت می کند، آمریکا هم گفت: حالا که آلمان در تحریم حمایت نمی کند، ما به حمله نظامی فکر می کنیم. البته، آمریکا رسما اعلام کرد: « صحبت درباره حمله ایران بی معنی است.» فعلا دو نظر مهم وجود دارد؛ نظر اول: احتمالا آمریکا بزودی به ایران حمله می کند. نظر دوم: احتمالا آمریکا بزودی نابود می شود.

کی باید چی کار کنه؟
رهبر انقلاب و مسوول مبارزه با استکبار جهانی گفت: « جرج بوش محاکمه خواهد شد.»
رئیس جمهور و مسوول مستضعفان عالم گفت: « اروپا با نظر ایران در مورد فلسطین موافق است و ایران آماده است رفراندوم را در فلسطین برگزار کند.»
قوه قضائیه و دولت ایران کانادا را به نژادپرستی و نقض حقوق بشر متهم کرد.
علی لاریجانی گفت: « دولت عراق، ایرانی نیست.»
وزیر کشور و مسوول سیاست خارجی گفت: « پکن با تحریم ایران مخالف است.»
استاندار تهران و مسوول مسکن کشور گفت: « مطبوعات عامل گرانی مسکن هستند.»
نیروی انتظامی اعلام کرد از این به بعد اسکی مختلط و سگ ممنوع است.
انصار حزب الله، ضابطین وزارت ارشاد، سالن یک کنسرت موسیقی را در گرگان اشغال و آن را تعطیل کردند.
یک بازیکن تیم ابومسلم، یک روزنامه نگار ورزشی را در جلسه مطبوعاتی کتک زد.
حجت الاسلام قابل و شش فعال حقوق بشری دستگیر و زندانی شدند و دولت ایران خواستار رعایت حقوق بشر در آمریکا و کانادا شد.
وزیر مسکن همزمان با افزایش قیمت نفت به 80 دلار گفت: « قیمت مسکن در سال گذشته 46 درصد افزایش یافته است.»
الیاس نادران نماینده مجلس گفت: دولت به جای انکار گرانی ها با مردم همدردی کند.

کارهای مثبت احمدی نژاد
اصلا اینطور نیست که فکرکنیم که احمدی نژاد تمام کارهایی که انجام داد، غلط بود و به قول محمد هاشمی( ممد دون کورلئونه) « دولت نهم هیچ شاخص مثبتی ندارد.» به نظر من دولت احمدی نژاد بسیاری از کارها را سهوا یا عمدا انجام داد که این کارها بسیار مثبت بود و در آینده حتما باید توسط روسای جمهور بعدی مورد استفاده قرار بگیرد. برخی کارهای مثبت احمدی نژاد بدین شرح است:
اول: بعد از احمدی نژاد دیگر معیار خاصی برای رئیس جمهور شدن وجود ندارد، یعنی هرکسی می تواند رئیس جمهور شود.
دوم: روسای جمهور ایران و آمریکا می توانند به هم نامه بنویسند و اگر دوست داشتند با هم مذاکره کنند.
سوم: رئیس جمهور می تواند هر کاری دلش خواست با پول کشور و ملت بکند.
چهارم: دیگر تابویی به نام احترام به روحانیت و مرجعیت وجود ندارد.
پنجم: یک زن معمولی می تواند به همه رهبران انقلاب هر اتهامی بخواهد بزند و آنقدر آزادی دارد که حتی می تواند به خانواده اش هم هر چی دلش خواست بگوید.
ششم: رئیس جمهور می تواند با هر کشوری دوست داشت، به هر شکل که دوست داشت رابطه برقرار کند یا با هر کشوری قطع رابطه کند و مجلس هیچ اهمیتی ندارد.
هفتم: رئیس جمهور می تواند با هر لباسی در هر وقتی هر جایی برود و هر کاری خواست بکند.
هشتم: از این به بعد جز امام خمینی و رهبری حکومت به هرکسی می توان هرچیزی گفت، هیچ اشکالی ندارد.
نهم: رئیس جمهور می تواند هر تصمیمی در مورد تعیین نام شهرها، میزان زاد و ولد، نحوه دفاع در فوتبال، نحوه سرویس زدن در والیبال، شیوه نسخه نویسی برای پزشکان، کمک مالی به کشورهای جهان، دادن پول نقد به طرفداران در شهرستانها، تغییر وزیر، تغییر واحد پول کشور، تبدیل یک وزارتخانه به یک وزارتخانه دیگر، یا هر کاردیگری که دوست داشت، بکند.
دهم: در اکثر کشورهای دنیا معمولا رئیس جمهور صریحا دروغ نمی گوید، یا اگر هم یک بار این کار را کرد، دائما آن را تکرار نمی کند، بعد از احمدی نژاد هر کسی رئیس جمهور شود، می تواند هر دروغی خواست بگوید.
یازدهم: لزومی ندارد دولت برای هیچ کاری هیچ برنامه ای داشته باشد و رئیس جمهور می تواند هر سال هر چیز جالبی را که به نظرش خوب آمد یا حوصله اش را داشت انجام دهد.
دوازدهم: لزومی ندارد رئیس جمهور هیچ اطلاعی در مورد تاریخ یا جغرافیای کشور، پرچم کشور، سرود ملی کشور، زبان فارسی، زبان های دیگر داشته باشد.

حرف می زد؟ چی می گفت؟
محققان اعلام کردند که « انسان از یک میلیون سال قبل به همین شکل امروزی حرف می زد.» همزمان با اعلام نتیجه این تحقیق، مصطفی تاج زاده اعلام کرد: « رئیس جمهور حتی حرف زدن هم بلد نیست.»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 8:59  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

در فاصله رخوتناک دو سخنرانی

زندگی شاید، مردی باشد که در انتهای خیابان سخنرانی می کند
و هر روز با میکروفون مشکلات همه پابرهنگان را حل می کند
و ما هر روز بیشتر حل می شویم
آن مرد یک کتاب بزرگ حل المسائل دارد
که در آن همه مشکلات حل شده است
و فقط باید بگوید یا باب الحوائج...
و لای حل المسائل را باز کند
و هر روز مسائل ما را با آن حل کند.


دیشب، در فاصله رخوتناک دو سخنرانی
یک مرد پستچی مشکلاتش را خودش حل کرد
پزشکی قانونی گفت: مرد پستچی دیگر مشکلی ندارد
مرد پستچی دیگر وجود ندارد
مثل صفرهای اسکناس ما
که قرار است دیگر وجود نداشته باشد
مشکلات ما حل می شود
ما صفرهای اضافی را از اقتصادمان پاک می کنیم
گوجه فرنگی سه تومان می شود
و با دو تومان مرغ می خریم
و با صدهزار تومان صاحب خانه می شویم
و دیگر هیچ مشکلی نداریم
هزار تومانی های کثیف و فاسد به زباله دانی گذشته می روند
و نور به زباله دانی امروز می تابد

دلارهای ما تبدیل به نور می شود
و کارمندان با نور کار می کنند
و همه چیز را با نور به ما می فروشند
نوری که از هاله نور بر تمام شهر می تابد
و ما همه مان چراغ قوه می شویم
با نور زندگی می کنیم.

در فاصله رخوتناک دو سخنرانی
45 نفر از اراذل و اوباش شهر به زندان رفتند
و 7 نفر در ماهان بالای طناب آویزان شدند
و یک نفر در بندرعباس مرد
در مشهد چهار نفر دیگر به دست های شان نیاز ندارند

سردار گفته است: مرگ بر فیلم های سینمایی خشن
او گفته است: فیلم های سینمایی خشن را تماشا نکنید
او گفته است: تلویزیون ها را خاموش کنید و به خیابان بروید
و صحنه های لطیف مردان آویخته را در خیابان ببینید
ما شما را آویزان می کنیم تا آرام شوید
آه! چقدر ما خوشبختیم

ما به سوی نور حرکت می کنیم
و آینده پر از نور است
دیروز از عراق وبا وارد کردیم
و به جای آن نفت را به لبنان صادرکردیم
کنسرت پری زنگنه را حزب الله به برلین صادر کرد
تا کنسرت سامی یوسف را از لندن وارد کند

هاله نور از صبح تا شب در حال تابیدن است
مرد نورانی کوچک می خواهد در تمام جهان رفراندوم برگزار کند
و ما همه صندوق های مان را به جهان صادر می کنیم
تا خودمان رفراندوم برگزار نکنیم
ما بدون رفراندوم هم خوشبختیم
مرد نورانی گفته است: همه به هم لبخند بزنید

و مهدی کروبی که همیشه عصبانی است
به مرد نورانی که همیشه فریاد می زند
گفته است که در سال 88 او را خواهد دید
ما همگی اگر زنده بمانیم در سال 88
سر کوچه می رویم
تا آنها را ببینیم و همه مشکلات مان حل شود
پیش از آن که تانک ها بیایند
پیش از آن که مثل مرد پستچی
مشکلات مان بر طنابی آویزان شود.
و خودمان پیش از مشکلات مان حل شویم

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر بخشی از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی در رادیو زمانه بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 8:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 24 شهریور 1386

کابوس های ما، رویاهای آنها

کابوس من، رویای توست
دشمن عزیز! کابوس شکست من، رویای پیروزی توست.
کابوس های ما گاهی اوقات رویاهای دیگران هستند.


کابوس زندگی
زنی در کنار خیابان خود را می فروشند
کودکی که دست هایشان را به سوی رانندگان اتوموبیل ها دراز کرده اند
جوانی که سرنگ را در گوشه کوچه در رگ دستش فرو می برد
پدری که در جیب خالی اش دنبال هیچ می گردد
کابوس هر کدام از ما زندگی دیگری است.

رویای آنروز
دستهایمان در دست یکدیگر بود
سرهایمان رو به آسمان بود و سرود پیروزی می خواندیم
در دست هایمان مسلسل ها غرش پیروزی را فریاد می کردند
پنجره ها باز بود و خلق خیابان را پرکرده بود
گلهای پیروزی می شکفتند و زمین زیر پای خلق آرام می شد
دشمنان خلق پیروزی سرخ ملت را در می یاقتند، عجب رویایی بود!
کابوس همانروز
دست های کثیف شان را در دست هم گرفته بودند.
با دهانهای گشادشان عربده می کشیدند و قهقهه مستانه می زدند
مثل دیوانگان اسلحه ها را رو به آسمان شلیک می کردند
عقده ای های عوضی در خیابان می رقصیدند
لگد به زمین می کوبیدند و صدای پایشان مردم را دیوانه می کرد
او را مظلومانه گرفتند و دهانش را پر از خون کردند، عجب کابوسی بود!

کابوس پیشرفت
براي اينكه از شر روستا راحت بشويم به شهر آمديم و گرفتار اتوبوس‏ها و متروهای ي شلوغ شديم.
براي اينكه از شر اتوبوس‏ها و متروهای شلوغ راحت شويم ماشيني خريديم و در ترافيك گير كرديم.
براي اينكه از شر ماشين راحت شويم، كارهايمان را با تلفن انجام داديم و گرفتار زنگ های مدام و آزاردهنده تلفن شديم.
براي اينكه از شر تلفن راحت شويم، از اينترنت استفاده كرديم.
تاریخ اختراعات و اکتشافات، تاریخ اختراع ماشینهای تازه ای است که ما را از شر ماشین های قبلی نجات می دهد و گرفتار ماشین های تازه می کند.

رویاهای وحشتناک
هیتلر و استالین مردانی بودند که برای بسیاری از مردمان حسرت دیدارشان را داشتند. اما همین ها وقتی شب ها به خواب گروهی دیگر از مردم می آمدند کابوس تلخ زندگی آنان بودند.

خاطره
کابوس های امروز ما به خاطره تبدیل می شوند.

سرنوشت بشر
چطور ممكن است كه يك انسان هم عاقل باشد و هم بالغ و در عين حال به آينده بشر اميدوار باشد؟

این متن بخشی است از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی در رادیو زمانه، این برنامه را از رادیو زمانه، اگر دوست داشتید گوش کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 4:9  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه 22 شهریور 1386

یک نفر ترمز خطر را بکشد

شش ماهی است که قطار سرنوشت ما ایرانیان به سوی پرتگاه نزدیک می شود. در این میان کسانی که قدرت دارند، چنین وضعی دارند.

احمدی نژاد: او از جنگ استقبال می کند، اگر جنگ آغاز شود، او امیدوار است جهان به کمکش بیاید. آمریکا در باتلاق ایران گرفتار شود و در جنگ شکست بخورد و او و دوستانش قهرمان جنگ شوند. در آن حالت کشور را از رقبا و کلیه نیروهای اجتماعی دگراندیش و متفاوت تسویه می کنند و با خیال راحت حکومتی مطابق میل خود مستقر می کنند. احمدی نژاد به این باور دارد که به هم ریختن جهان مقدمه ظهور امام زمان را فراهم می کند، او موجود خطرناکی است، همه کسانی که اعتقاداتی محتوم و قطعی دارند، وقتی به قدرت می رسند خطرناکند.

آیت الله خامنه ای: ایشان امیدوار است که همه چیز بخوبی پیش برود. هیچ رئیس دولتی مانند احمدی نژاد از وی اطاعت نکرده است. ایشان از افتادن کشور به دست مخالفان در صورت کنار رفتن احمدی نژاد می ترسد. آیت الله خامنه ای فکر می کند اگر هاشمی و خاتمی و اصلاح طلبان یا مخالفان روی کار بیایند، اسلام و شیعه تا مدتهای طولانی لطمه بزرگی خواهد دید. او فکر می کند آمریکا جرات حمله به ایران را ندارد.

علی لاریجانی: لاریجانی می داند که آمریکا می خواهد به ایران حمله کند، اما گمان می کند که آمریکایی ها چون باید هزینه بالایی برای جنگ بپردازند، عاقل تر از آن هستند که حمله کنند. او اگر می توانست استعفا می داد و کنار می رفت تا شاهد جنگ نباشد، اما امیدوار است در آخرین لحظه بتواند جلوی جنگی دیوانه وار را بگیرد.

هاشمی رفسنجانی: او می داند که جنگ رخ خواهد داد، و بیش از هر کسی می خواهد و اگر قدرت داشته باشد، جلوی جنگ را می گیرد، اما قدرت تحرک هاشمی چنان نیست که بتواند با آمریکایی هایی که دارند بسرعت فرصت ها را از دست می دهند و باید تکلیف شان را با ایران یکسره کنند، و احمدی نژاد که می خواهد از این آشفته بازار با قدرت تحرکی بالا فرصت ها را به دست بیاورد، مقابله و رقابت کند. هاشمی شطرنجبازی است که برای هر حرکت فقط ده ثانیه وقت فکر کردن دارد.

اصلاح طلبان: آنها امیدوارند که انتخابات زودتر از جنگ برگزار شود، تا هم قدرت را به دست بیاورند، هم جلوی جنگ را بگیرند. آنها از جنگ می ترسند، اما چون برای جلوگیری از آن کاری نمی توانند بکنند و از طرفی نقشی هم در جنگ ندارند، ترجیح می دهند موضوع بحث را از جنگ را عوض کنند، تا در جایی حرف بزنند که قدرت تحرک سیاسی دارند. اصلاح طلبان قدرت و توانایی سازماندهی یک جنبش ضدجنگ را ندارند. آنها اگر یک جنبش ضدجنگ و ضدآمریکایی راه بیندازند،این کار به نفع دولت تمام می شود، و اکر یک جنبش ضد جنگ- ضد دولت را بیندازند به خیانت، ترس و همکاری با دشمن متهم می شوند.

روشنفکران و نخبگان سیاسی: روشنفکران و نخبگان سیاسی کشور چنان از حکومت آزرده اند و چنان دچار قطع ارتباط با جامعه عمومی هستند که علیرغم اینکه بسیاری از آنان خطر جنگی نزدیک را احساس می کنند، اما نمی توانند به مردم هشدار بدهند، چون با آنها ارتباط رسانه ای ندارند و نمی توانند به دولت هشدار بدهند، چون خودشان از جانب دولت به عنوان عوامل دشمن شناخته می شوند.

عامه مردم: جامعه ایران، طبقه متوسط و عوام الناس تا گلو غرق در بحران اقتصادی، ناامنی اجتماعی، تنش و وحشت و بمباران روانی توسط رسانه های خبری دولتی هستند. آنان که می دانند وضع تا چه حد خطرناک است، چون کاری نمی توانند بکنند و از سویی دچار رخوتی مرگبار در این دوسال شده اند، ترجیح می دهند نه خبری بشنوند و نه به خطری فکر کنند.

نیروهای نظامی ایران: نیروهای نظامی و بخصوص سپاه و بسیج خودشان را آماده جنگی چریکی با دشمن در روی زمین و اداره حکومت و دولت از طریق تسخیر مدیریت دولت توسط نظامیان می کنند، این در حالی است که بعید به نظر می رسد آمریکایی ها روی زمین با ایران بجنگند و نظامیان منتظر امام زمان فرصتی برای تشکیل دولت منتظران موعود داشته باشند.

جهان اسلام: دولتهای حاکم در جهان اسلام در یک سال گذشته خطر انقلابیگری ایرانی را فهمیده اند و خودشان بیش از آمریکا از ایران می ترسند، ملتهای مسلمان هم اکثرا سنی مذهب هستند و در یک سال گذشته از سوی ایران احساس خطر کرده اند و مهم تر از همه اینکه در اکثر کشورهایی که مردمش متاثر از بنیادگرایی هستند، دولتهایی استبدادی حاکم است که رابطه اکثر آنها در یک سال گذشته با ایران تیره شده است.

اروپا: اروپایی ها در دوران احمدی نژاد منافع اقتصادی شان را به دلیل گسنرش رابطه دولت ایران با چین و روسیه، از دست داده اند، اکثر دولت های اروپایی حتی اگر طرفدار حمله با آمریکا نباشند و با آمریکایی ها همکاری نکنند، قطعا مخالفت خود را با آنان ابراز نخواهند کرد. از سوی دیگر اروپا خود از اسلام گرایی شدیدا احساس خطر می کند.

آمریکا: آمریکایی ها افکار عمومی جهان و آمریکا را آماده حمله به ایران کرده اند. احمدی نژاد فرصت های کافی را برای شکست ایران در جنگ روانی برای آمریکا فراهم کرده است. آمریکایی ها فرصت زیادی ندارند، به نظر می رسد آنها در فرصتی که چندان دور نیست، ایران را مورد شدیدترین حملات نظامی خود قرار خواهند داد. یک فاجعه منتظر ماست.

قطار جنگ با سرعت به پیش می رود، می توانیم چشمان مان را ببندیم و شاهد برخورد قطار با هیولایی که بسرعت به سویش می رویم، نباشیم. اما واقعیت این است که صدای نحس شیپور جنگ به گوش می رسد. در این قطار گویی هیچ عاقلی توانایی آن را ندارد که از جا بلند شود و ترمز خطر را بکشد. من از فردا می ترسم.

22 شهریور 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:45  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 21 شهریور 1386

احمدی نژاد تا 1300 سال دیگر مشکلات را حل می کند

موضوع: رئیس جمهور هر روز دست کم 100 نامه را مطالعه و برای حل مشکلات دستور صادر می کند.
توضیح روانشناختی: احمدی نژاد گفت، برخلاف نظر مادیون مطالعه نامه ها و شنیدن درخواست های مردم و آگاهی از نیازهای مردم در مسئولان نشاط و انگیزه ایجاد می کند.
هاشم غرقی رئیس مرکز رسیدگی به شکایات مردمی نهاد ریاست جمهوری گفت : در مجموع 30سفر استانی 8 میلیون و 900 هزار نامه از مردم جمع آوری شده که 15 درصد درخواست اشتغال ، 5 درصد مسکن و بقیه در زمینه های گوناگون بوده است.

توضیح ریاضی: در صورتی که رئیس جمهور روزانه 100 نامه از 8.900.000 نامه که در طول یک سال و نیم دریافت کرده است، مطالعه کند و در مورد آنها دستور بدهد، 89.000 روز وقت لازم دارد که به همه نامه ها جواب دهد. یعنی برای پاسخ گفتن به نامه های هر 1.5 سال، باید 243 سال و 9 ماه وقت بگذارد و اگر فرض کنیم احمدی نژاد هشت سال رئیس جمهور باشد، در طول 8 سال 47.466.667 نامه دریافت می کند که برای پاسخ دادن به آنها به 1300 سال و 5 ماه وقت نیاز دارد.

فرض اول: رئیس جمهور نمی تواند تا 1300 سال و 5 ماه بعد به نامه ها جواب دهد، چون احتمالا تا آن زمان یا مرحوم شده، یا خوانندگان آن نامه ها مرحوم شده اند، یا امام زمان ظهور کرده است. بنابراین اصولا این کار اگر چه در وی نشاط ایجاد می کند، اما فایده ای برای نویسندگان نامه ها ندارد.
فرض دوم: اگر رئیس جمهور در روز 100 نامه مطالعه کند، در سال 36500 نامه و در یک سال و نیم 54.750 نامه مطالعه می کند، که این تعداد نامه، دقیقا 0.6 درصد نامه های دریافت شده است. به عبارت دیگر رئیس جمهور می تواند به 6 نامه از هر هزارنامه پاسخ دهد، و اگر دستورات وی صادر شده و اجرا شود، مشکل 6 هزارم کسانی که برای او نامه می نویسند، حل می شود.

فرض سوم: اگر فرض کنیم رئیس جمهور نابغه ما بتواند هر نامه را در عرض دو دقیقه بخواند، یک دقیقه روی آن فکر کند و دو دقیقه وقت برای دستور دادن و تصمیم گیری صرف کند، برای مطالعه 100 نامه و حل مشکل 6 در هزار مردم، نیاز به 500 دقیقه وقت در روز دارد. به عبارت دیگر در هر روز رئیس جمهور 8 ساعت و 20 دقیقه وقت صرف می کند تا مشکل 6 هزارم مردم را حل کند. و اگر فرض کنیم رئیس جمهور در روز 20 ساعت بیدار باشد و بنا به گفته خودش به مادرش سر بزند، آشپزی کند، در هر سال 20 سفر استانی برود، در یک سال با 100 رئیس جمهور و رهبر جهان ملاقات کند، و همه این کارها را روزی 8 ساعت انجام دهد و در همین 8 ساعت به خانه برود و برگردد، وی در 12 ساعت وقتی که برای حل مشکل مردم صرف می کند، در 75 درصد این وقت، مشکل 0.6 درصد مردم را حل می کند و در 25 درصد وقت دیگر مشکل 99.4 درصد دیگر مردم را رسیدگی می کند.

نتیجه گیری اول: این وسط یک نفر اشتباه می کند، یا ما مفهوم زمان را نمی فهمیم، یا رئیس جمهور معنی 100 نامه را نمی داند، یا ما هر سه اشتباه می کنیم.

نتیجه گیری دوم: رئیس جمهور هر جایی که برود، برای رضایت کسانی که آنجا هستند یک حرف هایی می زند، که معنی واقعی آن را نمی داند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:42  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 21 شهریور 1386

چرا زندان اوین خوب است؟

با توجه به اتفاقات دیروز و امروز و دو روز قبل، لطفا سووالات زیر را با دقت مطالعه کرده و یک یا دو یا سه یا هر چهار گزینه را انتخاب کنید.

1) احمدی نژاد گفته است« در ایران صدها احمدی نژاد داریم.» این جمله به چه منظوری گفته شده است؟
گزینه اول: ترساندن مردم؟
گزینه دوم: ایجاد امیدواری در احمدی نژاد؟
گزینه سوم: ایجاد ناامیدی در کروبی برای دعوا در سال 1388؟
گزینه چهارم: اشاره کارشناسانه در مورد لاینحل بودن مشکلات ایران در کوتاه مدت؟

2) با توجه به این که آقای محمد هاشمی گفته است « سند چشم انداز 20 ساله تا 25 سال آینده هم محقق نمی شود.» اما سخنگوی دولت پاسخ داده است که « از سند چشم انداز عقب نیستیم.» گزینه صحیح را مشخص کنید:
گزینه اول: سند چشم اندازی که دست محمد هاشمی است با سند چشم اندازی که دست دولت است فرق می کند؟
گزینه دوم: اصولا لزومی ندارد محقق بشود، چه عقب باشیم چه نباشیم؟
گزینه سوم: دولت فکر می کند احمدی نژاد برای چهل سال انتخاب شده، به همین دلیل عقب نیست.
گزینه چهارم: تا 25 سال دیگر امام زمان ظهور می کند و محمد هاشمی را می کشد و سند چشم انداز را پاره می کند؟

3) با توجه به اینکه سردار علیرضا افشار فرمانده سابق بسیج گفته است: « از همه ظرفیت ها برای برگزاری مطلوب انتخابات استفاده می کنیم.» منظور وی از ظرفیت ها کدام گزینه زیر است؟
گزینه اول: ظرفیت نیروی هوایی سپاه برای هوا کردن انتخابات؟
گزینه دوم: ظرفیت نیروی زمینی سپاه برای زمین زدن نامزدهای مخالف؟
گزینه سوم: ظرفیت نیروی دریایی سپاه برای رای آوردن زیر آبی؟
گزینه چهارم: ظرفیت هوانیروز سپاه، برای شمارش دقیق آرای مردم توسط هلی کوپتر؟

4) دولت بودجه سازمان ملی جوانان را به ده برابر افزایش داده است. افزایش این بودجه به کدام یک از گزینه های زیر مربوط است؟
گزینه اول: به علت ده برابر شدن اهمیت نقش جوانان در انتخابات آینده؟
گزینه دوم: در انتخابات آینده قرار است نقش جوانان ده برابر شود؟
گزینه سوم: چون در حال حاضر اهمیت جوانان نسبت به زمان انتخابات یک دهم است؟
گزینه چهارم: ده برابر می شود نقش جوانان در انتخابات آینده، به این علت؟

5) منوچهر متکی گفته است: « توریسم، صنعت بدون دودکش است.» با توجه به این جمله، کدام گزینه صحیح است؟
گزینه اول: سیاست هسته ای قطار با دودکش، ولی بدون ترمز و دنده عقب است؟
گزینه دوم: سیاست خارجی، جزو صنایع تولید خودرو دود، ولی بدون فرمان است؟
گزینه سوم: انتخابات جزو صنایع نظامی، با نصب در محل است؟
گزینه چهارم: سیاست انتخاب مدیران، جزو صنایع ذوب است؟

6) آقای جوانفکر مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور گفته است: « ضریب تحمل، مدارا و بردباری دولت نهم واقعا بی نظیر است و این مطلب را خود اصلاح طلبان نیز به آن معتقدند.» اصلاح طلبان در کدام گزینه اعتقاد خود را به این ضریب تحمل نشان داده اند؟
گزینه اول: از آنجا که رمضانزاده گفته است، کشور در آستانه سقوط است.
گزینه دوم: از آنجا که خانیکی گفته است، رویکرد اصلاحی فریب افکار عمومی نیست.
گزینه سوم: از آنجا که خاتمی گفته است حذف نیروها فاجعه است؟
گزینه چهارم: از آنجا که محمد هاشمی گفته است دولت نهم در تمام حوزه ها عملکرد منفی دارد؟

7) با توجه به اینکه در دیدار امروز خبرنگاران از زندان اوین کیان تاجبخش گفته است که شرایط زندان اوین خوب است، به نظر شما کدام گزینه را باید انتخاب کرد؟
گزینه اول: با توجه به اینکه به خبرنگاران اجازه ملاقات دانشجویان زندانی را ندادند، معلوم می شود اوضاع زندان اوین خوب است؟
گزینه دوم: با توجه به اینکه به سهیل آصفی اجازه ملاقات با خبرنگاران را ندادند، معلوم می شود که اوضاع زندان اوین خوب است؟
گزینه سوم: با توجه به اینکه کیان تاجبخش زندانی است، اوضاع زندان اوین خوب است؟
گزینه چهارم: اصولا اوضاع زندان اوین خوب است؟

8) آیت الله کروبی دیروز به احمدی نژاد گفت: « در انتخابات سال 88 منتظرت هستیم.» به نظر شما در سال 1388 قرار است چه اتفاقی بیفتد؟
گزینه اول: کروبی منتظر احمدی نژاد می ماند تا هر دو برای رای دادن به رفسنجانی بروند؟
گزینه دوم: کروبی منتظر احمدی نژاد می ماند تا او را کتک بزند، اما احمدی نژاد از درپشتی فرار می کند؟
گزینه سوم: کروبی منتظر می ماند تا احمدی نژاد از غار بیرون بیاید و با هم از دست نیروهای آمریکایی فرار کنند؟
گزینه چهارم: کروبی در فرودگاه منتظر احمدی نژاد می ماند، تا او از کاراکاس برگردد.

9) از این جمله که « 500 هزار ایرانی بطور دائمی و غیردائمی الکل مصرف می کنند.» چه نتیجه ای می گیرید؟
گزینه اول: بقیه تریاک و هروئین می کشند تا اوضاع را تحمل کنند؟
گزینه دوم: بقیه قرص خواب آور می خورند؟
گزینه سوم: پنج میلیون نفر الکل مصرف نمی کنند، بلکه با آب قاطی می کنند و می خورند؟
گزینه چهارم: آمار 800 درصد اشتباه است.

10) اشتباهات این جمله حسین شریعتمداری چیست: « آمریکا در چاه 11 سپتامبر که برای جهان اسلام حفر کرد، دست و پا می زند.»
گزینه اول: آن چیزی که حفر شد چاه نبود، برج بود، ضمنا حفر نشد، منفجر شد.
گزینه دوم: هیچ کس در چاه دست و پا نمی زند، در باتلاق دست و پا می زند.
گزینه سوم: آمریکا دست و پا می زند، ما فرو می رویم.
گزینه چهارم: هر سه پاسخ غلط است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:56  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 20 شهریور 1386

صعب روزی و پریشان عالمی

این نوشته را تقدیم می کنم به سهیل آصفی

به قول مسعود بهنود، استاد خوب و رفیق دوست داشتنی ام، این روزها خواهد گذشت و به خاطره تبدیل خواهد شد. مثل همه روزهایی که پیش از ما گذشت و حالا فقط خاطره ای از آن روزها باقی مانده است. روزهای سختی است، روزهایی که گاهی تحمل بار آن بر شانه ها چنان سنگین می شود که آدمی را بی تاب می کند و بی طاقت، گاهی می شود که دلت بخواهد بار سنگین و طاقت سوز این مسوولیتی را که خود بر دوش خویش گذاشته ای رها کنی و بروی لای جمعیت مردمانی که خوش می گذرانند و بی دغدغه و به دور از اضطراب روزگارشان را بسر می کنند رها و یله شوی. اما چیزی از درونت به فریاد می آید و دستی یقه ات را می گیرد و می نشاندت روی صندلی و صورتت را می چرخاند به سوی صفحه روشن پنجره ای که تو را به هزار چشم، به هزار هزار چشم مربوط می کند و دستت را می گذارد روی ردیف دکمه هایی که بر روی آن حروف نقش بسته اند و روح و ذهن تو را به کلمه تبدیل می کند. به کلمه تبدیل می شوی تا کسی دیگر در آن سوی دنیا کلمه ها را بخواند و آگاهی جریان پیدا کند از لای سیم ها و دکمه ها و موج ها و تارهای تنیده شده گفتگوی انسانی. روی دکمه ها حروف زبان زیبای فارسی حک شده است، ر، و، ز، آ، ن، ل، ا، ی، ن.....

این روزها « روزآنلاین» تعطیل است، کمی بخاطر خستگی دوستان از فشار طاقت فرسای روزهای سخت کار و کمی هم بخاطر تنبلی آنان. مطمئنم که در این یکی دو روز خیلی از خوانندگان روز خلاء این رسانه را احساس کرده اید، رسانه ای که برای خیلی از خوانندگان هوایی برای تنفس کردن است. و برای خیلی ها موضوعی برای آغاز روز. شاید اصلا قشنگ نباشد که من به عنوان یکی از اعضای این مجموعه که به همکاری با تک تک این دوستان افتخار می کنم، بنشینم و قدر و منزلت دوستانم را بجا بیاورم. خود گوئی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی! اما موضوع این نیست، موضوع تلاش سه ساله و دشوار ده تن از رفقا و دوستان است که با هم عهد کرده اند تا کنار هم بمانند و به عنوان یک رسانه خبری تحلیلی هر روز نوشته ای و مصاحبه ای و کاریکاتوری و گزارشی را از سرزمین مان به همه خوانندگان برسانند. و چقدر دشوار است، ایرانی باشی، در غربت باشی، هر روز اتهامی به سویت شلیک شود، تحت فشار سنگین توپخانه های مختلف داخلی و خارجی قرار بگیری، زیر پایت را رفیق و نارفیق خالی کنند و باز هم برخلاف سنت همه ایرانیانی که وقتی شش ماه با هم کار می کنند، به دشمن هم تبدیل می شوند، بمانی و کار کنی و هر روز تلاش کنی تازه بمانی. من نمی دانم تا چه حد کاری کرده ام، اصولا در مورد خودم نه دفاعی دارم و نه می خواهم سخنی بگویم، اما می خواهم از همه دوستانی حرف بزنم که بیش از دو سال چراغ این خانه را روشن نگاه داشتند.

گفتم: چرا بلند نمی شوی یک سری بیایی بروکسل، چند روزی پیش ما باشی. گفت: ما که ماشین نداریم، گفتم: ماشین که اینجا ارزان است، سه چهار هزار یورو بدهی یک ماشین قابل قبول می توانی بخری. گفت: سه چهار هزار یورو از کجا بیاورم؟ گفتم: مگر حقوق نمی گیری؟ گفت: هفت ماه است نگرفته ام. گفتم: چرا؟ گفت: چون اقامت ندارم و نمی توانم قرارداد ببندم، گفتم: چرا اقامت نداری؟ گفت: نمی خواهم پناهنده بشوم و فعلا با پاسپورت ایرانی زندگی می کنم. گفتم: این یک سال و نیم را چطور زندگی کردی؟ گفت: خانه تهران را فروختیم و زندگی مان را کردیم. یادم افتاد به اینکه چقدر اتهام خورده است که بودجه هلندی میلیونی و میلیاردی وارد زندگی اش شده است و حالا حکایت چنین است که نه می توانی حرفی بزنی از خودت دفاع کنی و نه می توانی ساکت بمانی و اتهام بخوری.

می خواهم از مسعود بهنود بگویم و از طاقت بی نظیرش برای تحمل من و همه دوستان که در کنار نوشتن هر روزه اش تلاش کرد تا حد امکان روز را روشن و شفاف و تازه پیش ببرد. او یک استاد کم نظیر در سیاسی نوشتن و زیبا نوشتن موضوع زمختی مثل سیاست است. نوشته اش گاه چنان شیرین است که زهر سختی این روزها را که تلخ می گذرد، به کام خواننده اش شیرین می کند و در انبان حافظه کم نظیرش چنان می تواند وقایع دیروز را خوب بیابد و به امروز ترجمه کند و روایت کند که گویی زمان پیش چشمت اتفاق می افتد. نوشتن اش برای ما غنیمتی بود، اما درس بزرگتر آموزشی بود که می شد از تجربیاتش گرفت. جوانی را با تجربه پیرمردها گذراندن و میانسالی را در حادثه زیستن، به او طاقت تحمل کردن را داده است. چیزی که بسیاری از ماها از آن محرومیم. مسعود گاهی مانند ساحلی از شن می ماند که امواج خروشان خشم و کین و عصبیت، ما را رام و آرام کرده است و ما را به آرامش، دقت و دوری از خشم و تندی خوانده است. گاه شده است که به او تلفنی بزنم و بگویم که دیگر خسته شدم و دیگر کلمه ام نمی آید که بنویسم، بگویم که بریده ام و دیگر هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم. و بشنوم که می گوید بنویس، این روزها می گذرد.

می خواهم از حسین باستانی بگویم که در تمام این دو سال و چند ماه، علیرغم جوانی اش توانسته است سیاستمدارانه و حکیمانه ما را همواره متوجه کاری کند که نباید چشم از آن برداریم. این که روی مان را از داخل کشور برنگردانیم، بدانیم که هر آنچه باید رخ بدهد و اهمیت دارد، آن چیزی است که در داخل کشور می گذرد و اگر راوی داستان امروز سرزمین مان نباشیم، فردا دیگر از آن ما نیست. حسین باستانی جوان تر از همه ماها و سخت جان تر از همه ماها و گاهی سیاستمدارتر از همه ماها، جمعی را که می توانست در پیچ و خم این همه حوادث دشوار، روی از مقصد بگرداند و تبدیل به رسانه ای شود که فقط هست، چون هست، همواره در مسیر روز نگاه داشته است.

گفتم چرا عصبانی هستی؟ گفت: چرا که نباشم و شروع کرد به گفتن هر آنچه به زبانش می آمد، دلش آتشفشان بود، گفت و گفت و گفت. کم کم صدا مویه شد و رنگ گریه گرفت و گفت: تنهایی دیوانه ام می کند، تنهایی و دوری و رنج و اینکه نمی توانم بنویسم و نمی توانم کار کنم. هنوز روز راه نیفتاده بود. روز که آغاز شد، او هم خشمم آرام تر شد، حالا دیگر می توانست بنویسد، می توانست کار کند و می توانست حرف بزند. بغض، حاصل نگفتن است و وقتی بغض توی سینه انبار می شود، آرام گرفتن سخت دشوار می شود.

می خواهم از نوشابه امیری بگویم که پس از آن که در بیست و چند سالگی یک بار از پاریس 1357 برای خواننده ایرانی گزارش انقلاب را داده بود، این بار به اجبار زمانه بار دیگر عازم پاریس شد، تا گوئی باری دیگر می خواست زندگی را آغاز کند. نوشابه امیری که سالهای جوانی اش را در کیهان اوایل انقلاب گذرانده بود و سالها دشواری محروم شدن و سانسور شدن و بی نام زندگی کردن و تحت نظر بودن را تقریبا در تمام عمر جمهوری اسلامی پشت سر گذاشته بود، و در صدا و سیما دوبلوری کرده بود و گزارش فیلم را از هیچ به مجموعه ای بزرگ و پرخواننده تبدیل کرده بود. سالها پس از آن که زیر رگبارهای توپخانه کیهان زندگی کرده بود، بالاخره فشار کمیته اماکن و بازجویی و سین و جیم به او فهماند که دیگر جای ماندن نیست و اگر بماند باید که پیه زندان را به تنش بمالد، گفت: دیگر طاقتش را نداشتم. نوشابه حالا در روز می نویسد، مصاحبه می کند، هر روز کار می کند، هم مدیریت می کند و هم گزارش می کند و هم گه گاه مقاله می نویسد. روز روشنی اش را به او و هوشنگ مدیون است.

گفتم: شب را در خانه تان می مانیم، گفت: قدم روی چشم. نشستیم و شامی و مهربانی و رفاقت و حرف سالهای گذشته، شب که شد، کاناپه ای بود و بالشتی که می شد سر برآن گذاشت. گفت: رفیق! این جوری نگاه نکن! ما تهران که بودیم ملافه داشتیم، ملافه ها مان هم تمیز بود. گفت: ای مرتضوی! خدا لعنتت نکند، ببین جلوی میهمان چطور بی ملافه ماندیم، ما که توی تهران ملافه داشتیم! و من یاد همه آنهایی افتادم که سی سال است که یک روز از وحشت، خانه ای را که تمام ثمره زندگی شان را در آن جا گذاشته اند، می گذارند و می روند تا بتوانند زنده و آزاد بمانند. آنهایی که در غربت باید یک بار دیگر با دشواری تمام زندگی شان را از اول بسازند، شاید کاری کنند که شاید دو سال دیگر تعداد آنها که فرار می کنند و خانه های شان را جا می گذارند، کمتر از این باشد.

هوشنگ اسدی یک رفیق قدیمی است. وقتی اولین بار دیدمش، دو ترجمه اش را به من هدیه داد. تازه از زندان آزاد شده بود و پوستش رنگ زندان داشت، این رنگ را در خیلی از زندانی هایی که مدتی طولانی از آفتاب ایران محروم می مانند می توانی ببینی، پریدگی رنگ، حاصل سایه های دائمی دیوارهای ضخیم سیاست استبدادی کشور ماست. سایه هایی که همیشه انگار هست و خواهد بود و هر انقلابی گوئی انقلاب زندانبانان تازه علیه زندانبانان کهنه است و هر انتخابی گوئی انتخاب زندانبانان تازه به جای زندانبانان کهنه است. انگار این سلول های تنگ لعنتی تا ابد خواهد ماند. هوشنگ اسدی هم حکم اعدامش را داشت، هم زندان کشیده ابدی بود. هم توبه اش را کرده بود. هم بیش از همه پشت دیوارهای اوین محبوس مانده بود. هم وقتی بیرون آمد، چپ ها به او بدوبیراه می گفتند و خائنش می دانستند و هم کیهانی ها از هیچ فرصتی برای لگدمال کردنش نمی گذشتند. می دانم که هر آنچه به سرش آمده بود از سیاستی بود که انگار تا روز ابد در این مملکت سر سازگاری و همنشینی با رفتار انسانی را ندارد. هوشنگ همراه با نوشابه به پاریس آمدند و او توانست پس از گذشت تمام این سالها، با نام خودش بنویسد. او نیز در کنار بقیه دوستان روز ماند. البته گاهی هم از دست من کلافه می شد، بخاطر هر آنچه که من به فیدل کاسترو می گفتم و البته پشت این گفته ها اعتقادی به چپ نبود، شاید اعتقاد یا احترام به همه آرمانهایی بود که هوشنگ عمری را بخاطر اعتقاد به آنها داده بود، عمری رنج و فشار و نگرانی و اضطراب و بی نامی، حتی از نام خودت نیز محرومت می کنند. هوشنگ بی تردید یک استاد بی نظیر در روزنامه نگاری است، بلد است با خبر و رویدادها چه کند و می داند چگونه باید احساس هایش را بنویسد.

نیک اهنگ کوثر شاید بیش از همه رفیق و همکار و نزدیک من باشد. او را از همان روزهای اول کارش می شناسم، با آن قد و قامت بلند و بذله گوئی همیشگی و بلندپروازی های مزمن اش که گاهی مثل دشمنی دانا از زمین بلندش کرده و گاهی چون دوستی نادان بر زمینش زده است. قدرت دیدن اش عجیب است و بطور غریبی توانایی کاریکاتوریزه کردن بی تعارف آدمها را دارد. چه می گویم، کاریکاتور که تعارف ندارد. شاید غربت در میان همه ماها برای او سخت تر گذشت، سخت و سیاه، آنقدر که هم خشمش را دیدم، هم صدای هق هق گریه اش را شنیدم و هم پخته شدنش را در این سالهای دشوار تنهایی احساس کردم. نیکان وقتی از ایران بیرون آمد، دستش بدجوری زیر سنگ بود و برای کسی که دستش مهم ترین رابط ذهن و زبانش با آدمهاست، بد دردی است. نیکان بیرون آمد و رفت به کانادا، پوست کلفتش که در ایران مثال زدنی بود در سرمای یخبندان غربت و تورنتو نازک شد، نازک شد و نازک شد تا به همه چیز و همه کس حساس شد. شاید وقتی از کشور بیرون آمده بود، نمی دانست کار نکردن و تولید نکردن و قطع شدن ارتباطش با زندگی رسانه ای داخل کشور چقدر سخت است. روزآنلاین او را هم مثل همه ماها نجات داد. زبانش را باز کرد و توانش را روی صفحه سفیدی کاغذ و مونیتور آورد. نیکان هم با وجود همه تلخی ها و سختی ها این سالها را تاب آورد و حالا دیگر می تواند هم کارش را بکند، هم نگارش را بغل کند و هم شاهد بزرگ شدن او باشد. نیک آهنگ در این سالها نوشتن را هم تجربه کرد، چنان که من در کنار طنزنویسی روزانه، جدی نوشتن را هم تجربه کردم، احمد زیدآبادی به او گفت ننویسد و کاریکاتورش را بکشد و به من گفت که جدی ننویسم، شاید باید به حرفش گوش بدهم، بدهیم....

فرح کریمی را ندیدید، نمی شناسیدش و اگر بشناسید باورتان نمی شود که انسانی این همه درد و مصیبت را پشت سر گذاشته باشد و پشت خم نکرده باشد. فرح کریمی از ته دره، زخمی و نیمه جان خودش را تا نوک قله رساند و موهایش را نه در آسیاب پیری که در گذر رنج ها سفید کرد. فرح کریمی یک سیاستمدار بزرگ و مهم هلندی، در کنار ما ایستاد تا در زمینی کردن رویای مان که حاصل باور خودش به آزادی و حقوق انسانی بود، کمک کند. او که تجربه دموکراسی را از پس گذراندن یک دوره آرمانگرایی به دست آورده بود و تا عمق جانش به آزادی باور داشت، دست به دست ما داد، تا ما نیز باور کنیم که در جهان، همه خانه نشینان قدرت با پول خریدنی نیستند و در دنیا کسانی هستند که بی آن که بخواهند تو را بخرند، دست شان را به دست تو می دهند. و باور نمی کنم که اگر اینها نبودند، تحمل دنیایی که استبداد در آن بسادگی خودش را پشت عدالت و دین و استقلال پنهان می کند، تا چه میزان دشوار می شد.

وقتی نامه اش را خواندم، اول بهت زده شدم، بعد قلبم شروع کرد به تند و تند زدن، باورم نمی شد که در بازداشت با او چه کرده اند. با آدمی که در تمام زندگی اش مواظب است تا هیچ آبی را گل نکند، مبادا که در فرودست کفتری تشنه بماند. از آن آدم هاست که وقت حرف زدن مواظب است خدای ناکرده یک فعل و فاعل این طرف و آن طرف نشود و فقط کافی است یک بعلاوه 18 بغل یک چیزی بگذارید تا آخر عمرش به آن نزدیک نشود. نامه اش وحشتناک بود، در کمیته اماکن لهش کرده بودند، می گویم له کرده بودند و می دانم که آنها چگونه آدمها را له می کنند، له می کنند تا هر چیزی که به نام ادب و احترام و رفتار انسانی در توست فراموش کنی و به بازجو حق بدهی هر غلطی می خواهد بکند. نمی دانستم به او چه بگویم، بگویم از ایران بزند بیرون؟ اگر می گفتم شاید برایش دردسر درست می شد، می گفتم بماند و مقاومت کند و تاب بیاورد تا اوضاع بهتر بشود؟ این را هم نمی توانستم بگویم، اگر می گفتم، شاید می گفت: خودت چرا رفتی؟ یک ماهی گذشت تا نامه ای آمد و فهمیدم که رفته است آمریکا. نفسی کشیدم و با خودم گفتم: راحت شد! و فکر کردم به همه آنهایی که در اضطراب تهران هر روز نفس می کشند و روزهای بد را می شمارند تا تمام شود و گویی وزنه ای به پای عقربه ها بسته اند تا زمان هرچه دیرتر بگذرد.

تحمل کردن اتهام هایی که متهم کننده اش هم می داند که دروغ است، ساده نیست. آن یکی می گفت که ما مزدوران سیا هستیم، این یکی می گفت از اسرائیل پول گرفته ایم، دو روزی که می گذشت یادش می رفت که ما را اسرائیلی خوانده است و می نوشت که ما از انگلیسی ها پول می گیریم، بعد که آنتن های شان این طرف مرز فعال شد، گفتند بودجه نجس هلندی را می گیرید و شروع کردند به یافتن چیزی که از همان اول هم پنهانش نکرده بودیم. چه جای پنهان کردن دارد کاری را که با افتخار انجام داده ای.

امید معماریان هم آمد، آخرین نفری از جمعیت بچه هایی که از تهران رسید. وقتی رسید هنوز تب ایران را داشت، مدتی طول کشید تا آرام شود و احساس کند که دیگر نباید پشت سرش را نگاه کند، مبادا که تعقیبش کنند، یا مواظب تلفنش باشد که چه می گوید و ای میل هایش را بپاید مبادا که فردا دوباره مردک زمخت بی سواد بگذاردش گوشه دیوار و تهدیدش کند و از او بخواهد که به چیزی اعتراف کند که نکرده است. امید هم آمد و کنار دست ما قرار گرفت. خودش امیدی بود....

روزهای ناجوانمردی هم بر روز گذشت، روزی که به دروغ و به فریب و به نادانی گلوگاه مان بسته شد و روز را با تمام نوشته های یک ساله غارت بردند و باورمان نمی آمد که یک شوخی احمقانه به این سادگی جدی بشود. خودش را ارزان فروخت. وقتی قیمتت را پائین می آوری هر روز که می گذرد، ارزان تر و بی قیمت تر و بی قدرتر می شوی. نامش را نمی برم، مبادا که لکه ای بر صفحه تمیز کارنامه دوستانم ننشیند.

اما داستان روز فقط با این بچه ها شروع شد. اصل قضیه بچه هایی بودند و هستند که در تهران مانده بودند و هستند و کار می کنند و روزمان را روشن می کنند. نام شان را در روز خوانده اید و نوشته های شان گل درختی است که هر روز جوانه می زند و هر صبح که می شود می شکفد. آنها می نویسند و کار می کنند و ما آینه می شویم تا مردمانی که هر روز داستان امروز را می خوانند، در این آینه مرور کنند دیروز را و امروز را و هنوز را...

از آنهایی که دست به دست هم داده بودیم که تا آخر کار پای ساختن یک روزنامه اینترنتی بایستیم، چند نفری رفتند، فرناز رفت و کاری دیگر در جایی دیگر گرفت، سعید رضوی فقیه هم از همان ابتدای کار هرچه کرد نتوانست خودش را قانع کند که درهای کشور را بروی خودش ببندد و راهی دیگر در پیش گرفت که می دانم آن راه نیز کاری است کارستان، اگرچه اگر می بود خودش منبع بی پایانی از دانایی و توانایی بود. اما خوشبختی ما این بود و هست که ما چند نفر، توانستیم همدیگر را که هیچ کدام شبیه هم نبودیم و جز کار حرفه ای و اعتقاد به آزادی و دوست داشتن ایران، وجه مشترک دیگری نداشتیم، همدیگر را تحمل کنیم و علیرغم همه دشواری های خرد کننده و سختی های غربت و محدودیت هایی که از سوی دولت و حکومت بر ما تحمیل می شد، بایستیم و کار کنیم. ما هنوز هستیم، می مانیم و می نویسیم. ما دهها تن هستیم، دهها تن که تا آغاز روز بیدار می مانیم و تا آخرین لحظه به روز می شویم تا فردا صبح هزاران خواننده، روزشان را با روز آغاز کنند.

اما، با این یکی آبم توی یک جوب نمی رفت. نمی فهمیدم که این پسر چگونه است که هنوز مثل بیست سالگی ما سری پر دردسر دارد و راست می رویم و چپ می رویم، او را می بینیم که همچنان چپ می رود و امیدش به عدالت و آزادی است و هنوز به مصلحت اندیشی های پیرمردانه ما خو نکرده و نمی کند. سهیل را می گویم. از او خوشم نمی آمد، راستش را بخواهید نمی خواستم باور کنم که او همان گونه است که ما در بیست و چند سالگی بودیم، مثل همه ماها. مگرنه اینکه می گویند که هر کسی که در جوانی اش چپ نرفته باشد، جوان نیست و در میانسالی میانه رو نشود، طبیعی نیست. واقعیت این است که ستاره سهیل ما در این آسمان غمزده ای که ستاره هایش را به سکوت و سیاهی و شب عادت می دهند، روز و شب می درخشید. او نمی خواست و نمی خواهد باور کند که این سوی سنگ رازی نوشته است،همان، « کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند.» و او از آنهاست که
هلا یک دو سه دیگر بار
هلا یک دو سه زین سان بارها بسیار
حالا سهیل ما به جرم جوانی و دانستن و باور نکردن شب و ایمان داشتن به روزی که می آید، در محبس است و بار سنگین تلاش بی دریغش را بر دوش می کشد. سهیل آبرو و حیثیت ماست، او فرزند مسوولیت پذیر نسلی است که میراث پدر و مادرش را بر دوش کشیده است، اما راه خودش را می رود. شاید به عنوان یک پدر هرگز نمی خواهم کاری کنم که فرزندم که هم سن سهیل است، شبی را در زندان بخوابد، اما می دانم که او سنگی را که باید از این کوه برداریم و تا کوهی دیگر ببریم بر زمین نمی گذارد. باید باورش می کردم، باید زودتر از اینها باورش می کردم. کسی که این همه لجباز است، حتما آن قدر که فکر می کند حق دارد. سهیل این روزها پشت درهای بسته زندانی که همه ماها تجربه اش کرده ایم، نشسته است و روزهای دشواری را می گذراند، روزهایی را که بی تردید برای او نیز به خاطره تبدیل می شود. یکی از همین روزها خبرش را تیتر اول خواهیم کرد، سهیل آصفی آزاد شد.

درهای زندان سهیل همان درهایی است که قبلا بارها باز و بسته شده است. او نیز بیرون خواهد آمد، او نیز از زندانی که بد است و تلخ است و سیاه است، تجربه خواهد گرفت. او نیز خواهد فهمید که عشق را تا ابد نمی توانند در پستوی خانه نهان کنند.

این روزها می خواستم در تعطیلی یک هفتگی روز، من طنزم را بنویسم. اما باید اینها را می نوشتم، این تجربه زیبای کار با مجموعه ای از بهترین رفقای زندگی که کار کردن با هر کدام از آنها برای من یک زندگی، یک تجربه شیرین و یک افتخار است. این روزها نیز تمام می شود، ما در روزهایی که چندان دور نیست به ایران مان باز خواهیم گشت و روزی در خانه یکی از همکاران مان جمع خواهیم شد و ناگاه یکی از میان مان خواهد پرسید: عجب روزهایی بود! سخت گذشت، ولی گذشت.

روایت آنچه گفتم، در زبان فارسی دشوار نیست، که گفته اند
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

ابراهیم نبوی
19 شهریور 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 18 شهریور 1386

هشت اسلحه

تجارت اسلحه
از هر هزار اتومبیلی که تولید می شود نهصد و پنجاه اتومبیل مورد استفاده قرار می گیرد.
از هر هزار تلویزیونی که تولید می شود نهصد تلویزیون مورد استفاده قرار می گیرد.
از هر هزار یخچالی که تولید می شود نهصد و بیست یخچال مورد استفاده قرار می گیرد.
از هر هزار کتابی که تولید می شود هفتصد کتاب مورد استفاده قرار می گیرد.
از هر هزار اسلحه ای که تولید می شود کمتر از پنجاه اسلحه مورد استفاده قرار می گیرد.
اما هیچ تجارتی مطمئن تر از تجارت اسلحه نیست.

زبان اسلحه
حرف زدن با زبان اسلحه به دو دلیل صورت می گیرد: یا ما بلد نیستیم از زبان مان خوب استفاده کنیم، یا بلدیم از اسلحه خوب استفاده کنیم.

مقامات نظامی
سرباز: کسی است که بدون اینکه فکر کند از اسلحه استفاده می کند.
گروهبان: کسی است که با فریاد به سربازان دستور می دهد تا آنان بدون فکر کردن از اسلحه هایشان استفاده کنند.
سرجوخه: کسی است که به سرگروهبان دستور می دهد تا او فریاد بزند و به سربازان دستور بدهد.
سروان: کسی است که به جای تعداد زیادی سرگروهبان و سرجوخه و سرباز تصمیم می گیرد که آنها چگونه از اسلحه شان استفاده کنند.
سرهنگ: یک نظامی خوش تیپ که دستورات مقامات نظامی بالاتر را به اعضای زیر دستش امر می کند و بدون اینکه فکر کند در مورد جان آدمها دستور می دهد.
سرتیپ: یک مقام عالیرتبه نظامی که روی تخته سیاه ستاد ارتش در مورد جان آدمها تصمیم می گیرد.
تیمسار: عالی ترین مقام نظامی که با تعدادی ماکت در یک اتاق بزرگ به جای هزاران سرباز فکر می کند و به آنها دستور می دهد تا از اسلحه هایشان استفاده کنند.

تکنولوژی و دشمن
تفنگ استفاده ای است از عقل و تکنولوژی و فیزیک تا از طریق آن انسان بتواند با کمترین زحمت، یعنی با فشار ماشه به وسیله انگشت، به جای حرف زدن و بحث کردن، دشمنش را سوراخ کند و از شر او راحت شود.

اسلحه شناسی
کلت: یک اسلحه کوچک و کمی عاقل، برای کشتن کسی که او را می شناسیم و می بینیم.
مسلسل: یک اسلحه نسبتا بزرگ و عصبی، برای کشتن گروهی از کسانی که احتمالا دشمن ما یکی یا چند نفر از آنهاست.
تیربار: یک اسلحه خیلی بزرگ، برای کشتن گروهی از کسانی که در جایی هستند که دشمن ما هم ممکن است در همانجا باشد.
خمپاره: یک اسلحه خطرناک برای کشتن دشمن و کسانی که دوروبر او هستند یا افرادی که به خاطر خطای ما ممکن است کشته شوند.
بمب: یک اسلحه بسیار خطرناک برای از بین بردن دشمن و خانواده اش و دوستانش و مکانی که او در آنجاست.

فایده اسلحه
وقتی اسلحه نداری دشمنت تو را مجروح خواهد کرد، اما وقتی مسلح هستی دشمن به احتمال زیاد تو را خواهد کشت.

حق و اسلحه
حق با توست، تو اسلحه داری و من می پذیرم که حق با توست.

گفتگوی قاطعانه
وقتی نظرات زشت و منحرف و کثیف او را شنیدم بشدت عصبانی شدم. تمام اعتقاداتم را در رد نظراتش جمع کردم و با فشار انگشت بر ماشه اسلحه به او فهماندم که اشتباه می کند. او در طول زندگی کثیفش موجود لجبازی بود. اما خوشحالم که در آخرین لحظات فهمید که حق با من است.

این نوشته بخشی از برنامه این هفته « از این ستون به آن ستون» من در رادیو زمانه بود. این برنامه را از رادیو زمانه گوش کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:24  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 17 شهریور 1386

شلوارهای تکراری قانون

این منم
زنی تنها
و این هم شوهرم
مردی تنها
و این هم خواهرم است
زنی تنها که با شوهری تنها و بچه هایی تنها زندگی می کند.


اما دیروز
زمانی که ساعت هشت بار نواخت
و 270 نماینده روی صندلی های سبزشان نشستند
و 25 مرد که شلوارهای شان تکرار می شد
در اتاقی که مردان بر آن حکومت می کنند
تصمیم گرفتند تا تصمیم بگیرند
قرار شد هیچ زنی دیگر تنها نباشد
و از فردا زنها به جای این که تنها باشند
دو تا باشند
و سه تا باشند
و چهار تا باشند
و مردان به اندازه ای که وسع شان می رسد
بتوانند زنانی را که وسع شان نمی رسد
از تنهایی در بیاورند

و امروز
قرار است در شناسنامه مردانی که
تنها نیستند و شلوار های شان
هر سال تکرار می شود
فهرستی بنویسند؛ مینا، مریم، پانته آ، صغرا
تا دیگر هیچ زنی تنها نباشد

فردا
مردانی که تنها نیستند
به فکر زنهای تنها هستند
و قانون شلوارهای شان را تکرار می کند.

در کوچه باد می آید
و باد می تواند سرنوشت تو را عوض کند.
و باد می تواند قانونی را عوض کند
بادی که در هوا می پیچد
و یا در شکم مردانی که
شلوار های شان تکرار می شود

ما قرار است جلوی مجلس برویم
و قرار است مردانی که چندین شلوار را
در رویاهای شان هر روز تکرار می کنند
و هر روز شلوارهای تازه را
روی شلوار لکه دار پیشین می پوشند
و شلوارهای شان چندین جیب دارد
و جیب های شان پر از پول است
جلوی مجلس بیایند و ما را کتک بزنند
و از تنهایی دربیاورند
ما زنهای تنها را

از فردا
در شناسنامه مردانی که تنها نیستند
نام زنانی که تنها هستند را می نویسند
مردانی که
شلوارهای شان تکرار می شود
نام زنان را روی شلوارهای شان می نویسند
نام ها تکرار می شود، مینا، مریم، پانته آ، صغرا
آنان همه نام ها را ثبت می کنند
و دیگر هیچ زنی تنها نیست
و دیگر هیچ فصلی سرد نیست
آنها به زور کانون خانواده را گرم می کنند
و برای گرم کردن ممکن است تو را هم آتش بزنند

ما اعتراض می کنیم
ما از شلوارهایی که تکرار می شوند می ترسیم
و می خواهیم به تکرار شلوارها اعتراض کنیم
ما خواهیم آمد، زنانی تنها
در مقابل مجلسی که
مردانش دنبال شلوارهای تازه می گردند.

نازلی احساس( معصومه مستشار)
16شهریور 1386

این شعر بخشی از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» رادیو زمانه بود که از این رادیو پخش شد. به این شعر می توانید با صدای نازلی احساس در همانجا گوش کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:32  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 17 شهریور 1386

خانم رجبی! با یک چیز دیگر بازی کنید!

سرکار خانم فاطمه رجبی!

نوشته شما را در مورد انتخابات ریاست خبرگان رهبری خواندم. البته می دانم که اکنون دل پر دردی دارید و شاید این فرصت اصلا فرصت خوبی برای نوشتن در مورد شما نیست. اما از آنجا که متوجه برخی از مطالب نوشته شما نشده ام، موارد زیر را سووال می کنم. رجاء واثق دارم از آنجا که آن بانوی پرهیزگار ممکن است برای نجات این گمراه، پاسخی داشته باشید، خواهشمند است به سووالات من پاسخ داده و مرا از گمراهی نجات دهید.

1) حضرت علیه نوشته اید که « وجود دهها‌ راي حضرت آيت الله جنتي نشان دهنده دو گرايش فكري در مجلس خبرگان است كه جنبه فقهي 34 راي بر 41 راي برجستگي فراوان دارد.» چنان که من از توضیح شما می فهمم منظورتان این است که 34 رای آیت الله جنتی از 41 رای آقای هاشمی بیشتر است؟ یا برجسته تر است؟ یا بزرگتر است؟ یا برجستگی فراوان تر دارد؟ من متوجه نمی شوم که 34 چگونه ممکن است از 41 بزرگتر یا برجسته تر باشد، مگر اینکه فکر کنیم 34 بعدا بزرگتر از 41 می شود و در حقیقت بقول فلاسفه« 34 بالقوه از 41 بالفعل برجسته تر» است. اگر اینطور است شما چگونه متوجه برجستگی فقهی 34 نسبت به 41 می شوید؟ و آیا هر چیز کوچکی ممکن است بعدا برجسته تر از چیزی که فعلا بزرگ است، بشود؟ اصولا معیار برجسته بودن از نظر شما چیست؟ آیا از هر چیزی که اکنون کوچک است، می توانید بفهمید که آن چیز برجسته تر خواهد شد؟ و اصولا این موضوع برجستگی چه ربطی به فقه دارد؟ آیا چیزهایی هستند که در حال حاضر کوچک تر هستند، اما از نظر فقهی برجسته ترند؟ آیا معیار خاصی برای برجستگی چیزی که کوچک تر است وجود دارد؟ و شما در طول این سالها چگونه موفق به کشف این برجستگی ها شده اید؟ از طرف دیگر، شما فرموده اید که در مجلس خبرگان دو گرایش فکری وجود دارد که یکی از آنها با وجود اینکه کوچکتر است، برجسته تر است. لطفا در این مورد توضیح بفرمائید.

سووال دیگر من این است که چگونه است که متوجه شدید که آن 34 رای آقای جنتی جنبه فقهی داشته و با ارزش است، ولی 41 رای هاشمی جنبه فقهی نداشته و بی ارزش است؟ آیا بعد از صدور رای معلوم شد که این 41 رای بی ارزش است، یا این 41 رای از ابتدا بی ارزش بود؟

2) در نوشته شما آمده است که« تمهيدات و تحريكات گسترده اصلاح طلبان به سركردگي حزب تغيير ايدئولوژي داده "كارگزاران ليبرال" وتلاش مستمر روزنامه هاي اصلاح طلب به سركردگي روزنامه "جمهوري" ، به 41 راي يا به عبارت دقيقتر و واقعي تر به7 راي انجاميد.»

سووال اول: آیا منظورتان این است که روزنامه جمهوری اسلامی یک روزنامه اصلاح طلب است و اگر روزنامه جمهوری اسلامی اصلاح طلب است، پس چه روزنامه ای اصلاح طلب نیست؟ با این حساب روزنامه کیهان و رسالت هم احتمالا اصلاح طلب هستند؟ و وب سایت بازتاب و آفتاب و انتخاب هم اصلاح طلب هستند؟ آیا منظورتان همین است؟ و اگر همه اینها اصلاح طلب هستند، پس چه کسی اصولگراست؟ پس شما این وسط چه کاره هستید؟ چرا نمی روید بمیرید؟ وقتی همه اصلاح طلب هستند و همه با شما مخالف هستند و رهبر کشور هم با شما مخالف است و پدر مرحوم و برادر و شوهرتان هم با شما مخالفند، پس چه کسی با شما موافق است؟

سووال دوم: شما اول فرموده اید که عدد 41 از عدد 34 کوچکتر است و بعد گفته اید که تعدادی آرای دقیق نه 41 بلکه 7 است. آیا منظورتان این است که چون 41 منهای 34 می شود 7، بنابراین 41 همان 7 است و چون 7 از 34 کوچکتر است، پس 41 هم از 34 کوچکتر است؟ آیا از نظر ریاضی منظورتان همین است؟ و آیا در تمام سالهایی که در دانشگاه بودید- و احتمالا کمی ریاضی خواندید- همین را یاد گرفتید؟

سووال سوم: تا آنجا که من می دانم معمولا در محاسبات ریاضی معیارهای مشخصی وجود دارد، مثلا وقتی گفته می شود 34 رای از 75 رای از نظر ریاضی یعنی 45 درصد و 45 درصد را اگر از 100 کم کنیم می شود 55 درصد، یعنی تلاش اصلاح طلبان به قول شما باعث شد که آنها 55 درصد آرا را به دست بیاورند، یعنی 7 رای که 10 درصد آرا بشمار می آید، بیش از آقای جنتی به دست بیاورند. در اینجا عدد هفت را نباید با 27 میلیون نفر مقایسه کرد و آن را کوچک دانست، بلکه عدد هفت در اینجا باید با 75 مقایسه شود؟ متوجه می شوید؟ یا توضیح بیشتری لازم است؟

برای روشن شدن آن خواهر محترم، عرض می کنم که در آن دو هزاره ای که شما در خانه بودید و وقتی بیرون آمدید دیدید که اتفاقاتی افتاده است، چند گروه سیاسی به وجود آمدند که لازم است با آنها آشنا شوید: حزب کارگزاران سازندگی( این حزب تازه تاسیس نیست و بیش از ده سال سابقه دارد و از وقتی متولد شد لیبرال بود و هیچ تغییر جهتی هم تا کنون نداده است.) اصلاح طلبان( گروهی از اکثریت مردم هستند که خواهان اصلاح حکومت جمهوری اسلامی هستند و روزنامه جمهوری اسلامی جزو این گروه نیست.) اصولگرایان( کسانی هستند که معتقدند که جمهوری اسلامی همینجوری خوب است و اصلاحات زیادی نباید در آن بشود. آنها معتقدند اصول بر مصالح مرجح است. روزنامه جمهوری اسلامی جزو این گروه است. این روزنامه از سال 1358 تاسیس شد و مدیر مسوول آن آیت الله خامنه ای و سردبیر آن آقای مسیح مهاجری بود و آیت الله خامنه ای همان آقایی است که رهبر انقلاب می باشد و ایشان پس از اینکه به عنوان رهبر انتخاب شدند، دیگر مدیر مسوول جمهوری اسلامی نیستند.)

سووال چهارم: شما در مدتی که خانه تشریف داشتید، این آقای الهام این چیزها را به شما نگفته بود؟

سووال پنجم: در نظریه شما( نظریه 7 رای و 34 رای) یک فرض مهم وجود دارد و آن این است که شما ناخودآگاه فرض کرده اید که آقای هاشمی بطور طبیعی باید 34 رای می آورد و در حقیقت آرای واقعی که ایشان آورده، تفاوت آن 41 با 34 یعنی همان عدد 7 است، در حالی که فرض دیگر شما این است که آقای جنتی نباید هیچ رایی می آورد، و حالا که 34 رای آورده، بنابراین آرای وی که 34 رای است، مهم تر از آرای هاشمی است. از کجای ذهن منطقی شما چنین چیزی تراوش کرده و چنین نتیجه ای حاصل شده است؟ آیا وقتی چنین محاسبات ریاضی می کردید به ذهن تان نرسید حداقل این محاسبات را به پسرتان - که احتمالا ریاضی را باید بفهمد - نشان بدهید و بپرسید که در این 20 سالی که شما در جریان نبودید هنوز هم 41 بزرگتر از 34 است یا اینکه به تازگی مبنای محاسبات جهان تغییر کرده است؟

3) شما نوشته اید: « آراي رئيس جديد ، بي سابقه ترين و شكننده ترين انتخاب رئيس مجلس خبرگان را در عمر اين مجلس عظيم ثبت كرد.» و توضیح داده اید: « رياست مجلس خبرگان آنگاه كه در وجود شخصي همانند حضرت آيت الله مشكيني با"ويژگي هاي بالا و والاي فقاهت وپارسايي" خلاصه شود قطعا عظمت وقداست كامل را پيدا خواهد نمود.» و در ادامه گفته اید: « حضرت آيت الله مشكيني فقيه وارسته و زاهد و رئيس فقيد مجلس خبرگان رهبري ، در تمام دوره ها ، اتفاق آراء را كسب مي كردند.» با توجه به این اظهارات مهم و قابل تامل، توجه شما را به چند نکته جلب می کنم:

سووال ششم: شما در تاریخ 30 بهمن 1385 در نوشته ای تحت عنوان « در استقبال از افتتاح مجلس خبرگان» که چند روزی است از وب سایت تان حذف شده است، نوشتید: « پس از معجزه سوم تيرماه 1384، انتخابات خبرگان 24 آذر حضور آگاهانه مجدد مردم بود. در اين انتخابات مردم به دو امر اساسي قيام كردند: 1. از ورود نامزدهاي اصلاح‌طلب به مجلس خبرگان ممانعت به عمل آوردند. 2. تقريباً همه دارندگان انديشه‌هاي دين‌سوز اصلاح‌طلبي را از مجلس خبرگان اخراج كردند. با اين وجود، ترفندها، هزينه‌ها، تهديدها و ارعاب‌ها سبب گرديد تا نامزدهايي با تفكر غيرولايي در اين مجلس همچنان باقي بمانند. خداي را سپاس كه از اين نمونه بيش از دو سه نفر در خبرگان راه نيافته‌اند. قيام مردم «پيام ويژه ولايتمدارانه» بود كه اگر چه به تمام جهان ابلاغ شد، اما به طور جدي وظيفه خطير خبرگان رهبري را در توجه، تامل و تصميم‌گيري‌هاي بسيار دقيق‌تر از گذشته اعلان نمود.» به عبارت دیگر در ماه بهمن سال 1385 شما معتقد بودید که در مجلس خبرگان بیش از دو سه نفر با تفکر غیرولایی در این مجلس وجود ندارند، چه شد که از مجلسی که فقط دو سه نفر آن تفکر غیرولایی دارند، 41 رای غیرفقهی صادر شد و اصلاح طلبانی که فقط دو سه نفرشان در مجلس خبرگان مانده بودند، 41 رای از 75 رای به نفع نامزد حزب کارگزاران لیبرال دادند؟

سووال هفتم: انتخاب ریاست مجلس خبرگان از طریق رای گیری انجام می گیرد، رای گیری هم روشی است قدیمی که در آن فرض می شود که محاسبه پیروز و شکست خورده، اکثریت و اقلیت، بر مبنای کمیت آراست. یعنی هر کس رای بیشتری بیاورد، انتخاب می شود. چگونه می شود که یک مجلس خبرگان وقتی از 75 نفر آن 70 نفرشان به یک نفر، مثلا مرحوم مشکینی، رای بدهند، آن آرا درست و کیفی و فقهی و شرعی باشد، ولی وقتی همان 75 وقتی 41 نفرشان به یک نفر دیگر، مثلا آقای هاشمی رای بدهند، آرای آنها از اعتبار ساقط شده و فقط 34 رای معتبر می ماند؟ آیا این 41 نفری که دیروز به هاشمی رای دادند و رای شان از اعتبار افتاد، همان 41 نفری نیستند که سال گذشته به مرحوم مشکینی رای دادند و رای شان مقدس و فقهی و مبارک و میمون بود؟! چه شد که این 41 رای چنین شد؟ آیا مساله این نیست که شما رای 41 مجتهد و فقیه را فقط بخاطر اینکه مثل شما فکر نمی کنند، بی ارزش می دانید و رای 34 نفر را فقط بخاطر اینکه مثل شما فکر می کنند مقدس می دانید؟

سووال هشتم: معیار حقانیت از نظر شما چیست؟ چگونه است که اگر 16 میلیون نفر از مردم کشور وقتی به احمدی نژاد رای می دهند، آرای آنان مقدس است، اما اگر همان 16 میلیون نفر یک سال بعد به کسی دیگر رای بدهند، این آرا نجس می شود؟ آیا اگر رای اکثریت فقهایی که توسط آیت الله جنتی بر انتخاب و تائیدشان نظارت شده است، علیه خود ایشان باشد، این آرا ارزش کیفی شان را از دست می دهند؟ آیااصولا رای مردم یا رای فقها از نظر شما ارزشی دارد؟ یا فقط آرایی که مطابق سلیقه شما باشد ارزش دارد؟ ممکن است گفته شود که اصولا رای گیری معیار حقانیت نیست، حتی اگر این رای گیری در میان فقها صورت بگیرد، آیا شما چنین ادعایی دارید؟ اگر چنین ادعایی دارید چرا رای احمدی نژاد و آیت الله مشکینی و آیت الله یزدی مبارک و محترم و میمون است و فقط رای هاشمی و خاتمی مبارک و معتبر نیست؟! چگونه است که کسانی معتقدند رای اکثریت اعتبار ندارد، بلکه رای فقیه اعتبار دارد، اما وقتی فقیهی هم نظر می دهد، می گویند که چون آن فقیه علیه حکومتی حرف زده که اکثریت مردم آن معتقد به چیز دیگری هستند، آن رای اعتبار ندارد؟ چگونه است که رای فقیهی مانند آیت الله مصباح یزدی از نظر فقهی ارزش دارد، اما آرای آقای صانعی که فقیه است، از نظر فقهی ارزش ندارد؟

4) نوشته اید: « "حق" ، "حدود" و "اختيارات" ويژه اي براي رئيس مجلس خبرگان وجود نداشته و نخواهد داشت. اين فرد داراي اختيارات و حق و حدود مساوي با ديگر اعضاي مجلس خبرگان است.» و اضافه کرده اید: « اصلاح طلبان دين سوز نمي توانند با ساختن "قداست" و "خط قرمز" ازرياست مجلس خبرگان يك جايگاه مصونيت ساز خلق كنند.» و گفته اید: « اما اينكه جايگاه رياست خبرگان يك جايگاه "فقهي پارسايانه" است يا خير، به مرور مشخص خواهد شد.» یک روز پس از انتشار نوشته شما، آیت الله خامنه ای اعلام کرد: « مجلس خبرگان به علت وظايف بسيار سنگين خود در موضوع رهبري، اصولاً نمي تواند عرصه دعوا و جنگ قدرت باشد، اما برخي رسانه هاي داخلي در يكي دو ماه اخير، با تبليغات دروغ دشمنان همراهي كردند كه به آنها اخطار مي كنم به حريم مجلس خبرگان نزديك نشوند و اين گونه بازي ها را در مسائل و مباحث ديگر دنبال كنند.» با توجه به سخنان آیت الله خامنه ای که به نظر می رسد منظور ایشان از این گفته ها شما و دوستان تان باشند، لطفا به این سووال پاسخ دهید:

سووال نهم: آیا بهتر نیست که شما نیز به جای بازی با مجلس خبرگان و پرداختن به موقعیت رئیس این مجلس که نقش مهمی در آینده این کشور دارد، به قول رهبر انقلاب با چیزهای دیگری بازی کنید؟ پیام رهبری همیشه کلیاتی را مشخص می کند و افراد باید مصادیق جزئی آن را خود افراد باید پیدا کنند، ایشان به شما گفته اند که به خبرگان نزدیک نشوید و با چیزهای دیگری بازی کنید، آیا خودتان از نظر شرعی و عرفی و خانوادگی توانایی درک این نکته را دارید که باید با چه چیزی بازی کنید و با چه چیزی بازی نکنید؟ یا اینکه در این مورد هم نیاز به راهنمایی دارید؟

خانم رجبی عزیز! در این نوشته بسیار حرمت نگه داشتم، اگرچه می بینم که شما حرمت هیچ چیز و هیچ کس نگه نمی دارید، طبیعی است حق نوشتن یک پاسخ طنز که در خور ادبیات شما باشد را برای خود محفوظ می دانم و اگر چنین که می روید پیش بروید، بزودی آن را نیز منتشر می کنم.

با احترام
سید ابراهیم نبوی
17 شهریور 1386

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 16:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پاسخ دهید: شبیه سازی یا تولید انبوه گاو؟

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 15 شهریور 1386 [2007.09.06]

لطفا به سووالات زیر پاسخ داده و جای خالی کلمات را با گزینه های پیشنهادی یا هر چیزی که خودتان دلتان خواست پر کنید.

اول: جای خالی عمل شیبانی رئیس سابق بانک مرکزی در جمله زیر را پر کنید.
شیبانی گفت: « پس از پذیرش استعفا ............ خواندم»
1) ... در را بستم و آهنگ رفتم که رفتم را...
2) ..... نماز شکر...
3) .... نیم ساعت برای آن بدبختی که جای من می آید دعا...
4)..... فصل آخر رمان هری پاتر را

دوم: آغاز جمله خبری زیر چه عبارتی است؟
...................... گاو در دستور كار پژوهشكده رويان اصفهان است.
1) تولید انبوه و گسترده
2) بهره برداری آموزشی از
3) استفاده بهینه از
4) پروژه شبيه سازي

سوم: ادامه جمله فوق کدام یک از گزینه های چهارگانه است؟
حسین شریعتمداری نوشت: یاران انقلاب هرگز هاشمی را تنها نمی گذارند.....
1) .... چون اگر او را تنها بگذارند، ما او را سرویس می کنیم؟
2) .... چون اگر تنها بماند ما را سرویس می کند؟
3) .... چون از فاطمه رجبی می ترسند؟
4) .... چون هاشمی رئیس مجلس خبرگان شده است؟

چهارم: جای خالی دو عبارت در جمله زیر کدام گزینه است؟
احمدی نژاد دیروز گفت: بهترين سياست‌ها را تدوين كرده‌ايم اما ........ جلو .........
1) ... داریم عقب و ...... می کنیم.
2)... در اجرا.... نمی رویم.
3)....از عقب و ... به ما حمله شد.
4) این را ... هرکسی می گوئیم قبول نمی کند.

پنجم: جای خالی را با انتخاب یکی از گزینه ها پر کنید.
محسنی اژه ای گفت: هاله اسفندیاری با ................ شده است.
1) ... چه بدبختی وادار به اعتراف
2) .... مجوزاز کشور خارج
3) .... هاله نور اشتباه گرفته...
4) .... فشار آمریکا از زندان آزاد...

ششم: در جمله زیر جای کدام گزینه خالی است؟
معاون دادستان گفت: کیان تاجبخش پس از تکمیل پرونده ..... می شود.
1) ....آزاد
2).... آباد
3)..... ارشاد
4)..... رامین جهانبگلو

هفتم: خانم شهربانو امانی کدام کلمه را در جمله ناقص زیر گفته است؟
شهربانو امانی: اصلاح طلبان فقط .......... دارند.
1) ... ادعای الکی
2).... اتومبیل
3).... تیپ باحالی
4).... اینترنت

هشتم: جای خالی را در جمله زیر با یکی از چهار گزینه پیشنهادی پر کنید؟
رهبر انقلاب فاطمه رجبی را از ..... به هاشمی منع کردند.
1) تهاجم
2) تداخل
3) اهانت
4) تجاوز

نهم: جمله حداد عادل را کامل کنید
حدادعادل گفت: مجلس امروز آبستن ......... است.
1) .... شده و به ما هیچ چیزی نگفته
2) .... ناشی از تجاوز دولت به وکلای ملت شده
3) .... چنین اتفاقاتی
4) ... شده چون نمایندگان محترم جلوگیری نکرده اند.

دهم: جمله زیر را کامل کنید.
مشاور احمدي‌نژاد در امورروحانيت گفت: افكار امام را متبلور در انديشه‌هاي آيت‌الله مصباح مي‌بينيم، چون....
1) .... مدتی است که عینکم را گم کرده ام.
2) .... چون رئیس گفته است.
3) .... چون از کاری که دارم راضی هستم.
4) .... چون آدم بی ریایی هستم و حرفم را می زنم.

ادامه داستان: سازمان و ملی و جوانان
اصولا در ایران خیلی چیزها وجود دارد که خود به خود جرم محسوب می شود.
مثلا اگر شما در یک « سازمان» عضو باشید، پدرتان را در می آورند....
و اگر طرفدار « ملی» ها و یا یک سازمان « ملی» باشید، کاملا پدرتان را در می آورند....
و اگر جزو « جوانان» باشید، در هر حال پدرتان را در می آورند، چه عضو سازمان و ملی باشید، چه نباشید....
اما در همین شرایط بودجه « سازمان ملی جوانان» ده برابر شده است.

اگر نباشد چکارش کنیم
البته بهتر است باشد، یعنی برای خودش خوب است، چون دردسر کمتری خواهد داشت، ولی حالا فرض کنیم مثلا کسی نخواست به حرف آقای حداد عادل گوش کند که گفته است: « طلبه امروز باید الگویش رهبر انقلاب باشد.» اگر طلبه ای پیدا شد و خواست مثلا الگویش آیت الله مطهری، یا امام خمینی، یا امام حسین، یا مثلا امام جعفر صادق باشد و نخواست الگویش رهبر انقلاب باشد، با چنین طلبه ای چه باید کرد:
راه اول: « او را اینقدر کتک می زنیم تا الگوی مناسب را انتخاب کند.»
راه دوم: « پس از مدتی که گرسنگی کشید، خودش الگوی مناسب را انتخاب می کند.»
راه سوم: « با او حرف می زنیم تا واقعیت را بپذیرد و اگر نپذیرفت کتکش می زنیم.»
راه چهارم: « با او آنقدر حرف نمی زنیم تا مجبور به اعتراف شود.»

این طنز نیست، بیخودی نخندید!

چنانکه وعده داده بودم، از این پس هر روز بخشی از جملات گهربار مقام محترم ریاست جمهوری را نقل می کنیم تا طنز ما هم بامزه شود. رييس‌جمهور در مراسم جانشینی رئیس جدید بانک مرکزی به جای رئیس قدیمی گفت: « بانك‌ها بايد خودشان را بتكانند.( برای این کار از بولدوزر یا تانک یا زلزله یا احمدی نژاد می توانند استفاده کنند.) بايد منابع را آزاد كنند( لطفا موقع آزاد شدن منابع از ماسک استفاده کنید.) بهترين سياست‌ها را تدوين كرده‌ايم اما در اجرا جلو نمي‌رويم. بايد كارهاي موازي را جراحي كنيم( فکر می کنید منظور از کارهای موازی کدام یکی از اعضای مذکور است؟). در قضيه‌ي هسته‌اي من بيش از 50 بار تكرار كردم كه نبايد منحصر به يك گزينه بود. ما مي‌توانيم گره‌ها را باز و به جلو حركت كنيم.( تا به حال این عمل صورت نگرفته است، اما می توانیم.) اكنون نيز چوب دو امدادي را از شيباني تحويل مي‌گيريم و به فرد ديگري مي‌سپاريم كه اميدواريم مسيري كه براي خدمت در نظر گرفته شده با سرعت و شتاب بيشتري حركت كند.»

از فردا در دوم دام می نویسم
با توجه به اینکه وب سایت روزآنلاین از هفته آینده تعطیلات تابستانی خودش را می گذراند و من طبیعتا با این تعطیلات مخالفم، طنز روزانه من را از فردا تا بازگشت دوستان و همکاران از تعطیلات در وب سایت « دوم دام» دات کام می خوانید. برای وارد شوندگان به وب سایت نسبتا محترم دوم دام دات کام صبر جمیل و اجر جذیل آرزو می کنیم.
www.doomdam.com

توضیح:البته تمامی نوشته های دوم دام در همین وبلاگ نیز منتشر خواهد شد.

مدیر وبلاگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 14 شهریور 1386

آقای زیدآبادی! آقای عبدی! به بالاترین بیایید!

این یک دعوتنامه اختصاصی نیست و البته که دعوتنامه عمومی هم نیست. این یک دعوتنامه است برای دوستانی که می نویسند و دوست دارند با خوانندگان شان گفتگو کنند و شاید بدشان نیاید که در این مجادله گاهی نظرشان را هم تغییر دهند. من از طرف خودم از دوستانی مثل آقای احمد زیدآبادی، عباس عبدی، عیسی سحرخیز، اکبر گنجی، امیر محبیان، محمد قوچانی، شادی صدر، مسعود بهنود، نوشابه امیری، نیک آهنگ کوثر، مصطفی فقیهی، احمد شیرزاد..... و بسیاری دیگر از دوستان دعوت می کنم به بالاترین بیایند، در بخش نظرات نوشته های شان حاضر شوند و احتمالا در روز یک ساعتی را به پاسخ گفتن یا خواندن نوشته های اعضای بالاترین بگذرانند.

ممکن است دوستان چنین وقتی نداشته باشند، اما من چون همکار نویسنده شما هستم و هر روز هم می نویسم می دانم که این کار دشوار نیست. و مطمئنم که فواید آن بسیار است، مثلا شما می توانید ببینید که جوانی که همسن بچه شماست با پررویی تمام شما را نقد می کند و اتفاقا حرف هایش هم درست است. یا برای مثال می توانید با گنجینه بی پایانی از آدمهای متفاوتی مواجه شوید که در تمام شهرهای جهان با دقت مسائل ایران را دنبال می کنند و چه بسا که نوشته های شما را هم خوانده اند. و می توانید نوشته های تان را اصلاح کنید، بسرعت معایب کارتان را برطرف کنید و یا بخوبی بر دیگران اثر بگذارید یا از آنان اثر بپذیرید.

بالاترین یک امکان بسیار خوب برای حضور صاحب نظران و مواجهه آنان با نظرات واقعی افراد است. البته اگر طاقت شنیدن نظر مخالف تان را ندارید این کار را نکنید، اما اگر این کار را کردید یادتان باشد که باید مدتی به دیگران فرصت بدهید تا هرچه دل تنگ شان می خواهد به شما بگویند، یک چای با هم بخورید و بعد پسرخاله همدیگر شوید.

آمدن به بالاترین کار ساده ای است، البته من حدس می زنم شما همین دوروبرها باشید و تقریبا می دانم که این نوشته ها را می خوانید. اگر هم نمی خوانید از این پس این کار را بکنید. اگر به حرف من گوش می دهید با نام واقعی تان یک شناسه انتخاب کنید و در پروفایل تان هم نام واقعی تان را بنویسید. البته یک هشدار از حالا به شما می دهم، مواظب باشید به بالاترین معتاد نشوید.

من در این نوشته از دوستان بالاترین می خواهم کسانی را که دوست دارند، در بخش نظرات دعوت کنند تا در بالاترین حاضر شوند.

ابراهیم نبوی
15 شهریور 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:29  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

صغری، کبری و دولت

سید ابراهیم نبوی - چهارشنبه 14 شهریور 1386 [2007.09.05]

باید یک دسته گل با شمع و شیرینی برای شمسی پهلوون بفرستیم، دسته گل که برای تبریک است، شیرینی هم که برای این است که بالاخره هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس خبرگان شده و این نشان می دهد که اگر انسانی مثل فاطی الهام تلاش کند، حتما به نتیجه مطلوب می رسد. فعلا هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس خبرگان شده است. بعد از برکناری رحیم صفوی، بیرون رفتن هاله اسفندیاری این سومین خبر خوب این هفته است. در راستای انتخاب هاشمی رفسنجانی به عنوان رئیس مجلس خبرگان گفتن موارد زیر جهت عبرت بزرگان و کوچکترها ضروری به نظر می رسد:
اول: با توجه به اینکه صفار هرندی وزیر ارشاد گفته است« بسیاری از دوستداران امام معتقدند برخی مطالب کتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی موهن است» و با توجه به مشکلاتی که جلد پنجم خاطرات رفسنجانی به نام « به سوی سرنوشت» برای چاپ پیدا کرده است، احتمالا هاشمی رفسنجانی اولین رئیس مجلسی که می تواند رهبر را انتخاب کند، اما اجازه چاپ کتابش را ندارد.
دوم: با توجه به اینکه اثبات شده است که دولت هاشمی در دوران خود یک دولت آمریکایی منحرف بود و خانواده هاشمی دارای فساد مالی می باشند و خود هاشمی هم رئیس مافیاست و چند تا اتهام بدتر از این، انتخاب هاشمی توسط خبرگان کشور نشان می دهد که این خبرگان، احتمالا عوامل دون کورلئونه بوده و اصولا روحانیون کشور از آمریکا و مافیا بیشتر خوششان می آید تا اسلام ناب محمدی و مبارزه با استکبار.
سوم: انتخاب هاشمی رفسنجانی به عنوان رئیس مجلس خبرگان نشان می دهد که دولت احمدی نژاد موفق شده است که با موفقیت های فراوانی که به دست آورده و کسی هم در آن شک ندارد، میزان آرای طرفداران دولت( شاخص آن جنتی است) در مقابل مخالفان دولت( شاخص آن هاشمی است) از 60 درصد در انتخابات احمدی نژاد به 40 درصد در انتخابات خبرگان برسد. و این اولین بار است که یک دولت در جمهوری اسلامی تا این حد موفق به جلب نظر روحانیت می شود.
هاشمی رفسنجانی گفت: « خبرگان اگر بخواهد وارد میدان فعال تر در امور کشور شود، میدان شرعی و قانونی در اختیار دارد.»

هاله اسفندیاری فرار کرد
این شد یک میلیون بار! نمی دانم اینها چرا خجالت نمی کشند؟ نه اینکه منظورم خدای ناکرده این است که چرا شرم نمی کنند، چون اصولا کسی که قصد داشته روحانی بشود و زیاده روی کرده و حالا حتی بیش از میزان لازم برای آموزش موسیقی آموزش دیده است، طبیعتا شرم و حیا و این چور چیزها را معمولا متوجه نمی شود، ولی منظورم این است که شما که دو روز دیگر مجبور می شوید طرف را آزاد کنید، حداقل اتهام جاسوسی نزنید، یک اتهام کوچکی بزنید که بعدا بشود جمع و جورش کرد. طبیعتا مردم که قبول نمی کنند که کسی جاسوسی کرده باشد و سالها نوکری دشمن را کرده باشد و حالا هم برود و مشغول ادامه جاسوسی اش بشود. این وسط حسین شریعتمداری و حسین درخششمداری که تلاش های جانکاهی برای ماندن این افراد در زندان کرده بودند، فعلا مانده اند که چگونه باید این پدیده را توضیح بدهند. البته خدا را شکر که قوه قضائیه به این نتیجه رسید که این اتهامات دروغ بوده و اصلا چیزی به اسم جاسوسی در کار نبوده. هاله اسفندیاری که رفت پیش همسر و فرزندش. نازی عظیما هم گذرنامه اش را خدا را شکر گرفت. کیان تاجبخش هم انشاء الله تا فردا آزاد می شود. روسیاهی می ماند و ذغال و زمستان. نکته این که کیهان کم نیاورد و نوشت که « هاله اسفندیاری فرار کرد.» آگاهان ضمن نشاندن حسین شریعتمداری روی شانه های شان اظهارات وی را تائید کرده و اعلام کردند: « عاقلان دانند.»

احمدی نژاد همه را نجات می دهد
دو روز قبل احمدی نژاد با وزرای خارجه جنبش عدم تعهد ملاقات کرد و در ملاقات با تعداد زیادی وزیر خارجه قوا داد که از « عمان»، « بحرین»، « گینه بیسائو»، « بولیوی»، « غنا»، « ونزوئلا»، « بلاروس»، « سوریه»، « هند» و « الجزایر» حمایت کند. وی می خواست از بقیه کشورهای جنبش عدم تعهد حمایت کند، که وقت کافی وجود نداشت و وزرای خارجه آن کشورها خواب شان می آمد و باید می رفتند. وی قول داد که به هر قیمت شده است از این کشورها حتما حمایت کند. وی از برخی از وزرای مورد حمایت خواست که اگر کشور دیگری را هم توی راه دیدند که نیاز به حمایت دارد، به او تلفن بزنند و نام آن کشور را به او بگویند تا او حتما از آن کشور حمایت کند.

صغری، کبری و دولت بی نتیجه
صغری: ما نفت را به سر سفره مردم می بریم.
کبری: بنزین سهمیه بندی شد.
نتیجه: بنزین با نفت فرق دارد.

صغری: دولت اعلام کرد در مورد حق خود در غنی سازی یک قدم هم عقب نمی نشینیم.
کبری: آژانس انرژی اتمی گفت که غنی سازی کاهش یافته است.
نتیجه: عقب نمی نشینیم، جلو هم نمی رویم، با سرعت دور خودمان می چرخیم.

صغری: دولت گفت که ما وابستگی بودجه به نفت را کم می کنیم.
کبری: احمد توکلی گفت که در دو سال گذشته وابستگی بودجه به نفت زیاد شده است.
نتیجه: در عوض رئیس جمهور 35 سفر خارجی داشت.

صغری: نیروی انتظامی اعلام کرد با اعدام اراذل و اوباش امنیت را ایجاد می کند.
کبری: بعد از اعدام اراذل و اوباش، چند پدر فرزندان شان را دار زدند.
نتیجه: می بینم، یاد می گیرم، می کنم.

صغری: رئیس جمهور گفت که ما نرخ تورم را از 13 درصد تک رقمی می کنیم.
کبری: نرخ تورم از 13 درصد به 17 درصد رسید.
نتیجه: عدد 17 یک عدد تک رقمی است.

صغری: رئیس جمهور گفت در ایران آزادی کامل و مطلق وجود دارد.
کبری: کتاب خاطرات رئیس مجلس خبرگان سانسور می شود.
نتیجه: در ایران آزادی کامل و مطلق برای رئیس جمهور وجود دارد.

صغری: هاله اسفندیاری اعتراف کرد جاسوس است.
کبری: هاله اسفندیاری با مجوز قاضی گذرنامه اش را گرفت و از ایران رفت.
نتیجه: اعتراف کردن یک برنامه تلویزیونی سرگرم کننده است.

صغری: الهام گفت، اراده دولت بدون عزم قوه قضائیه به نتیجه نمی رسد.
کبری: قوه قضائیه پشتیبانی کامل خود را از دولت اعلام کرد.
نتیجه: اراده دولت با عزم قوه قضائیه هم به نتیجه نمی رسد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 4:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 13 شهریور 1386

کنترل بازی در دست رفسنجانی

بعد از خبر خوش دیروز آزادی هاله اسفندیاری، بالاخره امروز دومین خبر خوش را پس از دو روز متوالی شنیدیم. هاشمی رفسنجانی با رای اکثریت خبرگان رئیس این مجلس شد و بازی دوستان هم برای رکب زدن به هاشمی و نشاندن سلطان خراسان بر صندلی خبرگان بی نتیجه ماند، یا اساسا شروع نشد. به نظر من این آغاز یک تحول است که احتمال وقوع جنگ را بسیار خواهد کاست.

اولا: این سردار جعفری، البته نه آن جعفری که همه اشتباهش گرفتند، به جای رحیم صفوی آمده و تصفیه ها در سپاه قدرت خواهد گرفت و به نظر من سپاه از برخی نهادهای قدرت بیرون خواهد رفت. و به جایگاه نظامی اش برخواهد گشت و دست از حمایت دیوانه وار از احمدی نژاد و ادامه رفتار حزب پادگانی برخواهد داشت.( در حقیقت خامنه ای پشتوانه نظامی احمدی نژااد را از او می گیرد.)
دوم: فکر می کنم تغییرات اساسی در نیروی انتظامی نیز آغاز شود و خامنه ای نیروی انتظامی را از دسترس رئیس جمهور خارج کند. فرماندهی نیروی انتظامی هم به دست نیروهای آرام تر خواهد افتاد.
سوم: احمدی نژاد در سیاست خارجی و اقتصاد کنترل خواهد شد. اقتصاد تقریبا با رفتن این سه مقام از دستش بیرون آمده و بقیه آن نیز بیرون خواهد آمد، سیاست خارجی هم به دست برادران لاریجانی و شاید به کمک خاندان خرازی از دست رفیق احمدی نژاد خارج خواهد شد.

اگر اوضاع همین جور پیش برود، در یکی دو هفته آینده شاهد حمله وسیع و بی حاصل دارودسته لات های دور و بر احمدی نژاد در داخل و خارج به هاشمی و خاتمی خواهیم بود، ولی تقریبا هر روز خبری خواهیم شنید که بر کنترل بیشتر اوضاع دلالت خواهد داشت.

مجلس احتمالا با احمدی نژاد درگیر خواهد شد و در مورد وزرا کوتاه نخواهد آمد. جریان اصولگرای میانه رو زیر چتر هاشمی می رود و احتمالا جریان رادیکال اصلاحات و رادیکال اصولگرا تلاش می کنند تا فاصله هاشمی و خاتمی را زیاد کنند.

روزهای خوب نزدیک می شود، اگر از یک عصبیت کوتاه بگذریم، شاید انتخاب هاشمی به ریاست مجلس آغاز محدود کردن احمدی نژاد دیوانه و متوقف کردن قطار بی ترمز او و رفتن به استقبال انتخاباتی نسبتا آزاد باشد. این یعنی کاهش احتمال حمله آمریکا و یعنی کنترل اوضاع در ایران. اگرچه رهبری این بار هم خود را از ماجرا کنار می کشد، ولی هاشمی و خاتمی باید نشان بدهند که دیگر بچه های خوب و نجیب بیت نیستند، از طرف دیگر اصلاح طلبان هم باید حزب خودشان را در جریان انتخابات تشکیل بدهند. شاید مدل ترکیه ای هم بد نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 4:40  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چرا سکوت نباید کرد؟

سید ابراهیم نبوی  - سه شنبه 13 شهریور 1386 [2007.09.04]

احمد زیدآبادی عزیز و عباس عبدی نازنین طی چند مقاله در فضیلت سکوت نوشتند، تقریبا دیدگاه آنها یکی بود، قبلا کسانی مثل شمس الواعظین نیز گفته بودند که باید صبوری پیشه کرد یا مدتی ساکت ماند و هر کسی دلیلی داشت، اما من با این نظر مخالفم، دلایل مخالفتم هم بسیار ساده است.

اول: وقتی ما سکوت می کنیم، طرف مقابل مشغول تبلیغات خودش است، او مردم را با تلویزیون و رادیو بمباران خبری می کند، واقعیت های خبری را قلب می کند و دولت بی کفایت را دولتی مقتدر و کارآمد نشان می دهد. وقتی ما سکوت می کنیم، طرف مقابل با استفاده از دهها رسانه تصویری و صدا و اینترنت و روزنامه، مردم را مورد تهاجم ویرانگر خبری قرار می دهد، از ملت ایران یک ملت ضد بیگانه و جنگ طلب می سازد و چنان می کند که عوام الناس و حتی خواص الناس هم فکر می کنند دنیا همه جمع شده اند تا حق این ملت را بگیرند و ملت مظلوم ما باید با همه دنیا بجنگد. می خواهم تاکید کنم که به دلیل همین از دست دادن رسانه هاست که صدا و سیما با استفاده از میلیاردها سرمایه نفتی، مغزشویی کرده است و باورهای مردم را به هم ریخته است. بسیاری از مشکلات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی، امروز مشکل مردم ما نیست، چرا که رسانه ملی و رسانه های در دسترس و فعال، این مسائل را حذف خبری می کنند. بسیاری از مردم تردیدی ندارند که هاله اسفندیاری جاسوس است، چرا که رسانه ملی چنین چیزی را دائم تکرار می کند. ممکن است بگوئیم که ما رسانه نداریم. این حرف درستی است. به همین دلیل است که ما باید رسانه بسازیم، باید رسانه هایی را که داریم حفظ کنیم، تا در یک رسانه کمی آهسته تر و در رسانه ای دیگر کمی تندتر حرف مان را بزنیم. در هر حال سکوت فقط میدان را برای حریف خالی می کند. وجود یک روزنامه منتقد و نه حتی تندرو، بلکه رسانه ای که بخشی از حقایق را بگوید هم لازم است. ما باید از هر سوراخی که پیدا می کنیم سر بیرون بیاوریم و حرف مان را بزنیم. تلویزیون صدای آمریکا مورد توجه گروههایی از مردم است، عده ای به صدای اسرائیل گوش می دهند، بی بی سی مورد اعتماد برخی است، رادیو فردا را عده ای دائما گوش می کنند، وب سایت گویا و روزآنلاین و بسیاری وب سایت های دیگر را مردم با هزار دردسر پیدا می کنند و خبرهای شان را می خوانند. تولید خبر و نظر بدون توجه به اینکه فرستنده پیام تا چه حد توانایی دارد، ضروری است. اگر نظری که تولید شده است، یا خبری که تولید شده است، جذابیت و اهمیت کافی داشته باشد، خودش راهش را برای رسیدن به مخاطب پیدا می کند.

دوم: ممکن است فکر کنیم که ما با رسانه های مان نمی توانیم به رقابت با پوشش گسترده رسانه ملی بپردازیم، این دلیل توجیه کننده خوبی برای سکوت نیست، چرا که معنی آن این است که در هر حال ما بازی را پیش از آغاز باخته ایم، در حالی که من ترجیح می دهم، بعد از 90 دقیقه بازی خوب، یک باخت سه بر یک حاصل شود تا این که با یک مشت آدم بی انگیزه و یک بازی بد، هشت بر صفر بازی را ببازیم. البته توجه کنید که رسانه های طرفین دعوای ما دو قطبی نیستند، چنین نیست که صدا و سیما و رسانه های دولتی باطل مطلق باشند و رسانه های منتقد حق مطلق، در این میان، وب سایت هایی مثل بازتاب و انتخاب و منتقدان دولت در جناح اصولگرایان هستند و آنان کارشان را می کنند، از طرف دیگر صدای آمریکا و رادیو فردا و بی بی سی هم ممکن است از نوشته زید ما محروم شود، اما بی زید نمی ماند و با زید دیگران کارش را می کند. این وسط تنها اتفاقی که می افتد، این است که بی بی سی پر مخاطب از زیدآبادی محروم می شود. به نظر من ما باید از یک سو در صدا و سیما نفوذ کنیم و یا کسانی که در آنجا نفوذ دارند را وادار کنیم یا از آنها بخواهیم که مطابق خواست دولت رفتار نکنند و روی آنها اثر بگذاریم، از طرف دیگر رسانه های موجود در این سوی آب هم رسانه هستند و نباید آنها را رها کرد. ما باید با این باور که صدای آمریکا رسانه آمریکایی است، مقابله کنیم، نه بگذاریم صدای آمریکا سخنگوی دولت آمریکا شود، نه اینکه آنها را از تولید کنندگان مستقل محروم کنیم. ما باید برای آینده مان در هر حال رسانه سازی کنیم. تلویزیون بی بی سی در راه است، رادیو زمانه در حال گسترش است، روزآنلاین در حال توسعه است، تلویزیون هما در حال راه افتادن مجدد است، انتخاب در حال بازسازی خودش است. سایت بالاترین تبدیل به یک رسانه جدی و معتبر دارد می شود. ما باید تلاش کنیم تا همه این رسانه های متنوع و رنگارنگ گسترش پیدا کنند و هر کدام حرف شان را بزنند. این تنوع ما را از زیر فشار بمباران رسانه دولتی صدا و سیما درمی آورد.

سوم: یک فرض این است که اگر ما سکوت کنیم، دولت نمی تواند بی کفایتی خود را به گردن ما بیندازد، در نتیجه.... این استدلال قسمت دوم ندارد، در نتیجه چه می شود؟ اگر ما سکوت کنیم مردم چگونه می فهمند دولت بی کفایت است؟ این استدلال که اگر دولت را رها کنیم، خودش با سر زمین می خورد، استدلال درستی نیست، دولتی که میلیاردها بودجه، دهها شبکه رسانه ای و میلیونها نانخور و حقوق بگیر دارد، همیشه می تواند موضوع بحث را عوض کند، کما اینکه دارد این کار را می کند. دولت یک روز وعده عدالت می دهد، یک روز چنان رفتار می کند گوئی که تنها موضوع این مملکت انرژی هسته ای است، یک روز چنان رفتار می کند که گوئی تنها مشکل این کشور بی حجابی است، روزی دیگر چنان رفتار می کند گوئی که مشکل ایران تنها مبارزه با امپریالیسم است... با این دولت این بازی سکوت که می گوئید کفایت نمی کند. ما هر روز باید این بی کفایتی را به معرض نگاه دیگران بگذاریم. فکر نکنید که فقط من و شما داریم بی کفایتی دولت را نشان می دهیم، شما به عکس های عکاسان، تیتر های وب سایت های اصولگرا، موضوعات سخنان طرفداران دولت نگاه کنید. ممکن است گروهی از مدیران و متفکرانی که به هر حال به این دولت معتقدند( چه آنها که بابت اعتقادشان چیزی می گیرند، چه آنها که حتی بابت این اعتقاد چیزی هم می دهند و فداکاری می کنند) جز این گروه، بخش اعظم تولید کنندگان پیام های رسانه ای نمی توانند به این خزعبلات معتقد باشند. آنها هم به شکلی کار خودشان را می کنند.

چهارم: گروهی معتقدند که تا انتخابات مجلس باید سکوت کرد. و برای این سکوت دلیل می آورند که اگر چنین شود، دولت نمی تواند رقیب را از میدان خارج کند. البته این حرف درستی است. اما چند اشکال مهم بر آن وارد است. اول این که اگر سکوت برخی از اهل سیاست، از جمله جناح رقیب در انتخابات لازم است، چرا کسانی که نمی خواهند در انتخابات شرکت کنند، باید سکوت کنند؟ من معتقدم افرادی مثل آقای خاتمی و آقای روحانی و آقای کروبی برای مثال بهتر است سکوت کنند، چرا که ممکن است هرچه بگویند وسیله ای شود تا فردا آنان را از گردونه بازی حذف کنند، اما مسعود بهنود در لندن برای چه باید ساکت بماند؟ چرا من در بروکسل باید ساکت بمانم؟ به نظر من باید عده ای با چراغ خاموش مسیر انتخابات را بروند، ما هم حرف خودمان را می زنیم. البته یک نکته مهم این وسط نباید مغفول بماند و آن این که ممکن است فردا مردم در هنگام رای دادن سووال کنند که من برای چه باید به کسی که شش ماه مثل مجسمه ساکت مانده و حرف نزده رای بدهم؟ ممکن است مردم بگویند من چرا باید به کسی که بلد نیست در زمان دشوار حرفش را چنان بزند که هم زده باشد و هم گرفتار نشده باشد، رای بدهم؟ من فکر می کنم دوستان باید وظایف شان را تقسیم کنند، گروهی باید سکوت کنند و هر از گاهی نشانی از زنده بودن بروز دهند( سیاست کارگزارانی) و گروهی باید حرف بزنند و تا حد دعوای کامل پیش بروند( سیاست عیسی سحرخیز) گروهی باید بیرون ایران بمانند و در این روزها رسانه بسازند که برای یک سال بعد، بی رسانه وارد سرازیری انتخابات ریاست جمهوری نشویم. گروهی هم در داخل باید مثل محمد قوچانی روزنامه ای دائر کنند و روزنامه شان را حفظ کنند و دچار قهرمان بازی نشوند.

پنجم: من معتقدم که سکوت نکردن در سالهای اخیر راهی مفید برای فشار بر دولت بوده است. برای مثال اشاره می کنم به سه زندانی یک پرونده؛ هاله اسفندیاری، کیان تاجبخش و علی شاکری. این سه با یک پرونده به زندان افتادند، یکی شان یعنی هاله اسفندیاری که بیشترین اتهام را به او زدند، امروز از ایران رفت، چون در مورد او بیشترین سروصدا شد، و یکی دیگرمثل علی شاکری که سیاست سکوت در مورد او در پیش گرفته شد، هنوز مطلقا بلاتکلیف است. سووال من این است که اگر« حرف زدن ما مفید نیست، چون اثر ندارد.»، به چه دلیل فکر می کنیم « اگر حرف بزنیم دولت مشکلات خودش را به گردن ما می اندازد.» اگر حرف ما اثر ندارد، چگونه است که فقط در این جهت اثر ندارد؟ و اگر حرف ما به گوش مردم نمی رسد، چگونه است که دولت می تواند تقصیر را به گردن کسانی بیندازد که حرف شان به گوش کسی نمی رسد؟ به نظر من سیاست اعتراض توسط مخالفان و منتقدان نه تنها مفید بوده، بلکه تنها راه برای ایجاد فضای سخن گفتن است. پرونده وبلاگ نویسان در سه سال قبل و پرونده دانشجویان در سال جاری دو نمونه روشن از تلاش موثر فشار رسانه ای برای آزادی است که اتفاقا هر دو هم به نتیجه رسیده است. البته بسیاری موارد هم هستند که به نتیجه نرسیده اند، به گمان من بسیاری از تلاش هایی که به نتیجه نرسیده است، به دلیل بازی های بد منتقدان و مخالفان حکومت است.

ششم: برخی دوستان معتقدند که وقتی ما سخن می گوئیم، حکومت وجود ما را نشانه ای از آزادی بیان می داند و وضع آزادی بیان در ایران را بسیار بهتر از کشورهای همسایه معرفی می کند. در حالی که در ایران برای نقد و بیان، هیچ حاشیه امنیتی وجود ندارد. و بسیاری از منتقدان با پذيرش انواع خطرها و دستكم تحمل بار عظيمي از اضطراب و ناامني به بيان محدود آراء و نظرات خود مبادرت مي‌كنند. این سخن درستی است، اما حقیقت چیست؟ علیرغم اینکه بسیاری از ماها حکومت موجود را مورد نقد جدی قرار می دهیم، آیا چنین نیست که وضع آزادی بیان در ایران در بسیاری موارد از اکثر کشورهای همسایه بهتر است؟ و آیا این صادقانه است که من بگویم که « سخن نمی گویم تا نگویند سخن گفتن ممکن است»؟ باید توضیح بدهم که به دلایل مختلفی در ایران وضع آزادی بیان بهتر از بسیاری کشورهای همسایه است. اول از همه این که در بسیاری کشورهای همسایه جوامع موجود تاب آزادی بیان را ندارد، مثلا در افغانستان و پاکستان این دولت نیست که حکم تکفیر را می دهد، بلکه این جامعه است که می زند و می کشد و حکم تکفیر می دهد. کشته شدن عزیز نسین در کشور ترکیه، توسط دولت ترکیه صورت نگرفت، بلکه توسط اسلامگرایان افراطی این کشور صورت گرفت. سنگسار و زن کشی در کشورهایی مثل عراق و پاکستان کار دولت نیست، کار مردم آنهاست. ضمن این که برای مثال در کشوری مثل امارات اصلا روزنامه مخالفی وجود ندارد که دولت آن را توقیف کند. من فکر می کنم مراجع بین المللی در مورد ایران اطلاع نسبتا درستی دارند. ضمن این که دولت ایران برای دوستانش هر چیزی که می خواهد می گوید. این موضوع چیز عجیبی نیست. مثلا آقای احمدی نژاد درست یک روز قبل از اینکه وزیر ارشاد دولتش، کتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی، به عنوان مرد اول نزدیک به بنیانگذار جمهوری اسلامی را سانسور کند، در گفتگو با یک تلویزیون هلندی گفته است که « آزادی بیان در ایران بطور کامل و مطلق وجود دارد.» مثلا شما فکر می کنید اگر زیدآبادی و عبدی سکوت کنند، احمدی نژاد چنین در و گوهری را نمی افشاند؟ و فکر می کنید بسیاری از دولتهایی که از احمدی نژاد در جهان طرفداری می کنند، با نقض حقوق بشر در ایران مشکل دارند؟ اکثر این دولتها خودشان آزادی بیان را نقض می کنند.
ما در حال عبور از روزهای دشواری هستیم، این سخن را من شش ماهی است که دارم می زنم و معتقدم تا شش ماه دیگر اوضاع اگر اوضاع از سوی حکومت بهتر نشود، ما هر روز خبرهای بد خواهیم شنید. در این روزها به قول عزت الله سحابی « حرکت بولدوزری احمدی نژاد کشور را به سوی نابودی سوق خواهد داد و انتقاد و اعتراض به این وضعیت وظیفه ماست.»

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 6:1  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دیگر طنز نمی نویسم، جدا!

مدتی پیش تصمیم گرفتم دیگر هیچ مطلب جدی ننویسم، این موضوع را اعلام کردم و با مخالفت برخی دوستان مواجه شدم که به من می گفتند که مطالب جدی تو خواندنی تر است، من فکر می کردم منظور آنها این... - دوشنبه 12 شهریور 1386 [2007.09.03]

مدتی پیش تصمیم گرفتم دیگر هیچ مطلب جدی ننویسم، این موضوع را اعلام کردم و با مخالفت برخی دوستان مواجه شدم که به من می گفتند که مطالب جدی تو خواندنی تر است، من فکر می کردم منظور آنها این است که من جدی نویس خوبی هستم، اما گویا منظور آنها این بود که من طنزنویس خوبی نیستم. اما الآن سه روز است که شدیدا دچار این مشکل شدم که در مقابل واقعیات اکنون ایران، من اصلا توان طنزنویسی ندارم. اشتباه نکنید، من دچار واقع گرائی نشدم، بلکه می خواهم بگویم که من در مقابل محمود احمدی نژاد، دارم واقعا کم می آورم. هفته قبل در یکی از نوشته هایم فقط جملات او را گذاشتم و فقط روی آن نوشته ها تیتر زدم. بسیاری از خوانندگان که مخالف احمدی نژاد بودند با من تماس گرفتند و گفتند: طنزهایی که از قول او نوشتی بسیار بامزه بود، خیلی جالب بود! برای آنها توضیح دادم که من طنز ننوشتم و این جملات گفته های خودش است، از طرف دیگر برخی از دوستداران احمدی نژاد برای من نوشتند که جملاتی که من از قول رئیس جمهور نوشتم، نوعی اهانت به رئیس جمهور است. من برای آنها توضیح دادم که من چیزی را از قول رئیس جمهور ننوشتم، بلکه او واقعا این حرف ها را زده است. به همین دلیل می خواهم همانطور که چند سال قبل عجز و ناتوانی خود را در قبال قله بلند و باشکوه طنز حسنی اعلام کردم، می خواستم بگویم که من از این پس در بحث احمدی نژاد، به جای طنز نوشتن فقط جملات خودش را نقل می کنم، چون واقعا شیرین تر از آنچه خود او می گوید نمی توان نوشت. آخرین شاهکارهای ادبی احمدی نژاد در 24 ساعت گذشته چنین نقل می شود:
مهندسی آسفالت و جنگ: « من مهندسم و می دانم که جنگ اتفاق نمی افتد.»
مهندسی هسته ای: « هسته ای شدن ایران به معنای شکستن سیطره نظام سلطه در جهان بود.»
مهندسی نور و چراغ زنبوری: « دشمنان خود نوری نداشتند، با چراغ زنبوری برخی حرکت کردند و هر دوشان در دره افتادند.»
مهندسی اطلاعات و بیگانگان: « برخی در داخل کشور، با عناصر بیگانه جلسه داشتند و خبر می دادند که شما فشار را زیاد کنید و قطعنامه صادر کنید.»
مهندسی دراز مدت:« ما به جای پیگیری چشم انداز اهداف بلندتری را دنبال می کنیم.»
مهندسی آژانس و چرخه: « ایران آمادگی آموزش به کشورهای عضو آژانس در زمینه چرخه سوخت هسته ای را دارد.»
مهندسی ناسازه و جنگ: « بنده گفتم که حاضر هستم برای شما بنویسم که اینها محال است جنگ کنند، اما برخی صحبت از سازش می کردند.»
مهندسی قطعنامه و ژئوپلیتیک: « در خصوص قطعنامه کار تمام است و دیگر قطعنامه ای صادر نمی کنند.»
آخرین گزارشات ویژه ریاست جمهوری: امروز رئیس جمهور نه لباس ترکمنی پوشید، نه ساری هندی بست، نه کلاه قشقایی سرش گذاشت، نه گیوه ماستی پایش کرد، نه اسب سوار شد، نه بچه بغل کرد، نه دست معلم زمان کودکی اش را ماچ کرد، فقط اعلام شد که « احمدی نژاد با 35 سفر خارجی در کمتر از دوسال رکورددار روسای جمهور کشور در رفتن به سفرهای خارجی شده است. او در دو سال گذشته دوبار به سازمان ملل رفته که این واقعه در شانزده سال گذشته فقط یک بار برای روسای جمهور اتفاق افتاده است.

زمانی برای فیلمسازی اولیور استون
ظاهرا قضیه این طور بود که اولیور استون از احمدی نژاد خواست که فیلمی مستند از وی بسازد، احمدی نژاد هم که آدم مهرورز و دلسوزی که دلش نمی آید یک لقمه نانی را که قرار است بگذارد توی دامن یک فیلمساز وطنی، بدهد به یک خارجی که معلوم نیست می خواهد با او چکار کند و بعد هم که فیلم ساخته شد، نمی داند کجا باید یقه طرف را بگیرد، به همین دلیل در کمال شجاعت اعلام کرد: « نه، همین کارگردانان ایرانی اگر بنا باشد فیلم ما را بسازند، می سازند.»
بعد نگاهی به مسعود کیمیایی کرد. مسعود کیمیایی یاد فیلم « گروهبان» افتاد، نگاهی به طرف کرد و سوت زنان رفت. احمدی نژاد گفت: سینمای ایران اینقدر پیشرفت کرده، چرا فیلم ما را باید خارجی ها بسازند؟
بعد نگاهی به عینک تیره کیارستمی کرد. کیارستمی هم اول کمی به « محمود بصیری» فکر کرد. بعد زیر لب گفت: ده، و ادامه داد: پنج، نه، پنج هم نه، بعد فکری کرد و حساب کرد: 2.5، بعد نگاهی به طرف کرد و حساب کرد: 1.25 و بلند شد و در حالی که ساعتش را نشان می داد که دیر شده است، رفت. احمدی نژاد مشورتی با مشاوران لس آنجلسی خودش کرد و گفت: امروز فیلمسازان ما عزیزترین فیلمسازان جهان هستند و با عزت بر قله های عظمت و کلفتی و افتخار و پهنای تاریخ و بزرگی رفیع توانمندی می کنند.
بعد نگاهی به مخملباف کرد. مخملباف فکری کرد و یادش به فیلم « بایکوت» افتاد، بعد کمی به « استعاذه» فکر کرد، بعد یاد « سکوت» افتاد و با خودش گفت: من که نه، ولی مرضیه چی؟ فکری کرد و با خودش گفت: مرضیه نه، سمیرا چطور است؟ دلش به حال سمیرا سوخت و با خودش گفت: میثم بد نیست، ولی میثم نگاه تندی به پدرش کرد و به حنا اشاره کرد. مخملباف هم یادش افتاد که باید برود افغانستان و از آنجا برگردد پاریس، بعد برود تاجیکستان و ترکمنستان و قرقیزستان و سایر کشورهای سینمایی. دست بچه ها را گرفت و بیرون رفت. احمدی نژاد نگاهی توی آینه به خودش کرد و به شمقدری گفت: سینمای ایران کارگردانان بزرگی دارد، مثل داریوش مهرجویی که امام هم فیلم او را تائید کردند. شمقدری گفت: بله، ایشان فیلم های گاو و هالو را ساختند. احمدی نژاد فکری کرد و گفت: گاو و هالو نه، بهتر از اینها کسی نیست؟
و سرانجام احمدی نژاد از شمقدری پرسید: آمریکایی یه کی بود؟ شمقدری گفت: اولیور استون. احمدی نژاد گفت: باید براش شرط بگذارید. شمقدری گفت: حاجی! یارو رو رد کردیم، دیگه نمی شه براش شرط بگذاریم. باید بریم دنبالش. احمدی نژاد گفت: شرطش رو به خودش نگیم، توی تلویزیون خودمون شرطش رو بگیم، ولی به خودش چیزی نگیم.
شمقدری گفت: حاجی! اولین شرط اینه که نباید به شما بگه دائم بری سفر و همراه شما بیاد و کار شما رو مختل کنه.
احمدی نژاد: چرا، من هیچ مخالفتی با سفر ندارم، اتفاقا باید بریم سفر، یعنی یکی از شرایط ما اینه که کارگردان باید همیشه همراه ما به سفر بیاد. حتی اگر کار داشت هم باید بیاد.
شمقدری: نباید به شما بگه یک کار رو تکرار کنید....
احمدی نژاد: من که دارم بطور طبیعی تکرار می کنم، به نظر من اشکالی نداره، حتی اگر خواست من می تونم یک سخنرانی رو ده تا شهر تکرار کنم، کاری نداره.
گفتگو ادامه یافت و سرانجام، دیروز اعلام شد که شرایط فیلمسازی برای اولیور استون مشخص شد، او می تواند بیاید و فیلم احمدی نژاد را بسازد.

وزیر علوم تکذیب کرد
خیال مان راحت شد. خوب شد که تکذیب کرد. دکتر زاهدی نابغه ریاضی و عضو ستاد دیه سابق کرمان، اعلام کرد: « برخورد سیاسی با استادان دانشگاهها را تکذیب می کنم.» وی در مورد اخراج برخی از استادان دانشگاهها توضیح داد که علت اخراج این افراد اصلا سیاسی نبوده و عمدتا این اساتید به دلایل زیر اخراج شده اند:
1) چاقوکشی و شکستن شیشه و اقدام به شرارت در حال تدریس
2) لائی کشیدن از وسط ماشین ها در اتوبان با سرعت بالای 120 کیلومتر
3) شرکت در مجالس لهو و لعب از جمله مراسم ازدواج خودشان در 25 سال قبل
4) عدم رعایت حجاب اسلامی توسط خواهرانی که در هنگام سفر این افراد به خارج از کشور در خیابان و دانشگاه های خارج راه می رفتند.
5) عدم استفاده از کمربند ایمنی در هنگام تدریس در دانشکده علوم سیاسی
6) انحراف به چپ و سبقت از سایر اساتید راست.
در همین راستا حاج آقا عمید زنجانی به استادان اخراجی که تا دیروز اعلام شده بود، هیچ کدام اخراج نشده اند، اعلام کرد که یک ماه فرصت دارند که به اخراج شان اعتراض کنند.

تعادل قیمت
وزیر مسکن اعلام کرد « قیمت مسکن متعادل شده است.» آگاهان پرسیدند: نسبت به چی؟ وزیر توضیح داد: به نسبت قیمت سایر کالاها.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:30  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 12 شهریور 1386

بعضی ها چاقشو دوست دارن!

فیلم اسپری مو( Hairspray) یک کمدی موزیکال جذاب، زیبا، انسانی و فوق العاده است.

یک دختر چاقالوی خوشحال و پر انرژی و عاشق رقص در دهه شصت آمریکا در شهر بالتیمور، که مثل همه چهره های آن دوره آمریکا، رقص را به درس ترجیح می دهند و دوست دارند شوهای تلویزیونی را از اول تا آخرش ببینند، یک معمولی جذاب دوست داشتنی چاقالو که با وجود آن قد کوتاه و هیکل چاق رقصیدن را دوست دارد و اصلا از این کار خجالت نمی کشد.


مادرش، نقش ادنا تورن بلاد را جان تراولتا بازی می کند، نقشی منحصر بفرد و عجیب. جان تراولتا کاملا زن است، یک مادر چاقالوی عظیم الجثه خانه دار دهه شصت آمریکایی که راحت گریه می کند و کاملا مادر است و کاملا همسر است. جان تراولتا در « اسپری مو» نه مثل بازی زنانه جک لمون و تونی کورتیس در « بعضی ها داغشو دوست دارن» مردانگی اش از پشت زن نمایی معلوم می شود و باور کردن زنانگی و مادر بودنش بسیار ساده است. جان تراولتا که مهم ترین و معروفترین کارهایش کمدی های موزیکال اوست، از 16 سالگی رقص را روی صحنه برادوی شروع کرده و با جین کلی روی صحنه رفته است. تراولتا، در « تب شنبه شب»( 1977) در نقش تونی مانرو رقص دیسکویی دهه هفتادی را روی صحنه برد. یک سال بعد در « گریس»( 1978) رقص او و اولیویا نیوتن جان تبدیل به اسطوره نوجوانانی می شود که مسخره ترین دهه قرن گذشته را در دهه هشتاد آغاز کردند. تراولتای باریک اندام در گریس تبدیل به مدلی شد که سالها باید می ماند. سالها می ماند و تکرار می شد و فقط مسخره عوضی کثافت و جالبی مثل استیو در امریکن پای 2 در آن باشگاه گی ها کمدی آن رقص را بازی کند. جان تراولتا یکی از دیدنی ترین حرکات رقص را در فیلم کوئنتین تارانتینو، قصه های بازاری نمایش داد. با یک موسیقی محرک و جادویی و مثل بقیه فیلم دیوانه وار. در « اسپری مو» جان تراولتا، صورت چهارگوش و کاملا مردانه اش را به خدمت یک بازی کاملا زنانه آورد.

قبلا « الن بارکین» در فیلم « سوئیچ» بلیک ادواردز با صورت و اندامی کاملا زنانه، نقش مردی عیاش را بازی کرده بود که آنچنان زنان مختلف را به بازی گرفته بود، که در اثر یک چرخش معجزه وار، زنی شده بود و حالا باید با اندامی زنانه رفتاری کاملا مردانه می کرد. باید مثل یک زن کفش پاشنه بلند می پوشید و با آن ساعتها راه می رفت، باید با دامن کوتاه و لباس تنگش خانمانه می نشست و نمی توانست مثل همه مردها پاهایش را باز کند و ناگهان بخاطر طبیعت مردی که زن شده بود، باید در مقابل وسوسه سینه اش که دستش را به خاراندن می خواند مقاومت می کرد، او یک زن شده بود و دیگر نمی توانست مثل مردها دستش را توی پیراهنش بکند و خودش را خرت و خرت بخاراند. در اسپری مو، جان تراولتا کاملا زن بود. با راه رفتن زنانه، نگاه زنانه و ... نه، اشتباه نکنید، او شبیه گی ها نبود، او کاملا زن بود. یک زن 130 کیلویی عظیم الجثه که شوهر خوش تیپش قطعا او را به میشل فایفر باریک اندام ترجیح می داد. و جان تراولتا و دختر نوجوان فیلم که در یک تست بازیگری معمولی کشف شد، عشق به رقص دهه شصت را نشان دادند. قشنگ و دلنشین.

فیلم « اسپری مو» از یک زاویه تازه وارد نمایش مبارزات مدنی دهه شصت در آمریکا علیه تبعیض نژادی شد. شرایط وحشتناک و غیر انسانی دهه شصت را نشان داد و مبارزه سیاهان را برای به دست آوردن حق برابری نیز به نمایش درآورد. فیلم، از آن فیلم های باشکوه آمریکایی بود که فقط در آن قاره می شود ساخت شان و فقط آن پانصد نفری که این معجزه جادویی دو ساعته را می سازند در آن قاره می توانند مدیریت شوند. می دانی فرق فیلم های آمریکایی با بقیه فیلم های دنیا چیست؟ این یک موضوع بسیار مهم است. اصولا سینمای آمریکا موضوعی بسیار مهم است. در سینمای آمریکا درست زمانی که مشتت می خارد تا محکم وسط دماغ آن مردک بدذات بزنی، درست همان موقع است که جان وین در ریوبراوو محکم می زند توی صورت آن مردک و درست زمانی که ماشین غول پیکر کامیونی که مثل دیو در « دوئل» اسپیلبرگ دنبال تو افتاده است و می خواهد در آن بیابان وحشتناک تو را بکشد، وقتی بوق می زند، ده سانت از روی صندلی سینما می پری بالا از ترس و یادت می رود که این ماشین است. و درست همان زمانی که باید شارون استون در غریزه اصلی بوسیده شود، تو یک دفعه تمام تنت می خارد و حس مشترک پیدا می کنی با این مردک مایکل داگلاس. سینمای آمریکا دیدنی است. و اسپری مو از آن فیلمهایی است که آدم را یاد بیلی وایلدر و جان فورد و فورد کاپولا و مایکل چیمینو و جورج استیونسن و مارتین اسکورسیزی می اندازند. راستی این همه ایتالیایی در آمریکا چی کار می کردند؟

خیلی وقت بود دو ساعت کامل از دیدن فیلم لذت نبرده بودم، تقریبا از پارسال که سگهای پوشالی را برای هفت هزارمین بار نگاه کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:25  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 11 شهریور 1386

رهبر بشوم یا دیسنی لند بروم؟

گزارش طنز از پیونگ یانگ

کیم جونگ نام، فرزند ارشد 36 ساله کیم جونگ ایل و نوه مرحوم کیم ایل سونگ رهبر کره شمالی که در چند سال گذشته در ماکائو اقامت داشت، پس از مدتها غربت و دوری از وطن به کره شمالی بازگشته و از سوی کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی پست بالائی در حزب حاکم کارگر احراز نموده است.

کیم جونگ نام، با عینک و تیپ بعدی رهبر خوشبخت کره شمالی

کیم جونگ نام، رهبر آینده کره شمالی در سال 2001 قصد داشت با پاسپورت تقلبی وارد ژاپن شود که در همان جا دستگیر و دیپورت شد. علت سفر وی به ژاپن برای جاسوسی یا خبر گرفتن از وضع این کشور نبود، بلکه بخاطر رفتن به دیزنی لند بود. وی بخاطر این موضوع مورد غضب پدرش قرار گرفت. کیم جونگ نام فعلا رئیس قسمت سازماندهی و ارشاد حزب حاکم کره شمالی شده است.


کیم جونگ نام در کنار پدرش، او از همان روزهای نوجوانی دوست داشت به دیسنی لند برود.

کیم جونگ نام، وقتی در فوریه سال گذشته به پکن رفته بود مورد شکار دوربین های عکاسی قرار گرفت. وی جزو یکی از هفت هشت نفر کره ای است که عکس شان در بیرون کره شمالی وجود دارد. در حال حاضر کیم جونگ ایل در حال انتخاب بین کیم جونگ ایل چاقالو و دو پسر کوچکترش برای جانشینی رهبری است.

کیم جونگ نام در حالی که بطور مخفیانه در پکن مورد عکاسی قرار گرفته است.

کره شمالی در هفته گذشته همچنین تصمیم گرفت برای اینکه مردم از این کشور فرار نکنند، دیواری در تمام مرزهای چین بکشد. در حال حاضر صدها هزار نیروی انسانی کره شمالی آمادگی خود را برای ساختن این دیوار عظیم آماده کرده اند، ولی دولت هزینه آجر دیوار را تامین نکرده است.

کیم ایل سونگ در کنار پسرش کیم جونگ ایل، آنها در حال خندیدن به سازندگی فکر می کنند، در کره اسم کشیدن دیوار را سازندگی می گذارند.

دو سال پیش دولت کره شمالی به جنگ موهای بلند و لباس های سبک رفت و بلند کردن مو و پوشیدن هر لباسی غیر از لباس نظامی را نشانه اضمحلال امپریالیسم دانست. تلویزیون و رادیوی کره شمالی از مردم خواست که نگذارند موهای شان بلندتر از پنج سانتی متر شود و از آنان خواست تا در ماه حداقل دوبار حمام بروند. رادیو کره شمالی در یک برنامه رسمی اعلام کرد: « موهای بلند باعث مصرف شدن انرژی انسان می شود.» نشریه رودنگ سین مون نوشت: « افرادی که از لباس ها و مدهای دیگران استفاده می کنند، احمق می شوند و باعث ویرانی ملت ها می گردند.»

یک گروه از مردم در حال ادای احترام به مجسمه رهبر سابق و بنیانگذار کره شمالی، کیم ایل سونگ خم شده اند. اصولا خم شدن در کره شمالی یکی از کارهای روزانه مردم است.

در حال حاضر چه این پسر کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی شود، چه یکی از آن دو پسر دیگرش به عنوان جانشین پدر 63 ساله شان برگزیده شوند، هیچ کسی در هر حال اعتراضی نمی کند. در کره شمالی سالهاست که هیچ کس به هیچ چیز اعتراض نمی کند.

گزارشگر: علی اکبر خوشحال، خبرگزاری دگولس پرس، پیونگ یانگ
این گزارش در برنامه قبلی از این ستون به آن ستون رادیو زمانه پخش شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:24  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

هنر آشپزی رزا احمدی نژاد

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 11 شهریور 1386 [2007.09.02]


در راستای اینکه بعد از دکترای آسفالت، مربی گری فوتبال، نحوه سرویس زدن در والیبال، شیوه نسخه نویسی در پزشکی، سخن گفتن به زبان های ترکی و عربی و لری و ترکمنی و غیره، اخیرا شیرین کاری جدیدی به هنرهای رئیس جمهور اضافه شده و وی گفته است که « من آشپز بسیار ماهری هستم.» لذا برخی دستورات آشپزی « محمود سرآشپز» از کتاب هنر آشپزی « محمود منتظمی» جهت طبخ انواع غذا در منزل یا محل کار یا بیابان پیشنهاد می شود.

املت گوجه فرنگی
مواد لازم: گوجه فرنگی، دوربین فیلمبرداری، تخم مرغ، زمین بایر حدود سه هکتار، لیفت تراک، روغن مایع، نمک، خرما، آبلیمو، پیاز سه عدد نصف شده، میکروفون، قابلمه، ده هزارنفر از مردم. با شعارهای کافی.

ابتدا در زمین بایر با لیفت تراک سنگر ایجاد می کنیم و دوربین فیلمبرداری را روبروی آن سنگر نصب کرده و از مردم می خواهیم که در حالی که نامه های شان را در دست دارند و گریه می کنند که « ما کار نداریم» فریاد بزنند انرژی هسته ای حق مسلم ماست. بعد رئیس جمهور در مورد موفقیت های دولت در کاهش قیمت مسکن سخنرانی می کند و در نتیجه قیمت مسکن و کلیه کالاها از جمله گوجه فرنگی بالا می رود. بعد رئیس جمهور برای اثبات اینکه قیمت گوجه فرنگی بالا نرفته است، به میدان تره بار محل شان رفته و از حسن آقای میوه فروش دو کیلو گوجه فرنگی به قیمت 1200 تومان خریده و حسن آقا بعدا سه میلیون تومان وام دریافت می کند.
حالا گوجه فرنگی ها را با چاقو( چون با بیل خیلی سخت است) به تکه های کوچک تقسیم می کنیم. و آن را در قابلمه می ریزیم و به آن روغن می افزائیم تا خوب سرخ بشود. بعد، چهار عدد تخم مرغ را به آن اضافه کرده و چون ما بالای سر قابلمه هستیم طبیعتا همه چیز از جمله تخم مرغ و گوجه فرنگی به هم می خورد، روی آن نمک می ریزیم و آن را در بشقاب گذاشته و با خرما دور آن را تزئین می کنیم و از وزیر صنایع دعوت می کنیم تا از املت ما بخورد، اما وزیر صنایع چون از املت ما و از معاونینی که برایش فرستادیم خوشش نمی آید استعفا می دهد.

شیرین پلو
مواد لازم: برنج به اندازه کافی، رئیس جمهور، عصاره رییس جمهور، میکروفون، دوربین فیلمبرداری، حجت الاسلام مصباح یزدی.

روش طبخ: ابتدا یک عدد مصباح یزدی را در نور مناسب قرار داده و رئیس جمهور را به مدت نیم ساعت در کنار وی قرار می دهیم تا خوب پخته شده و قوام بیاید، بعد، رئیس جمهور را وارد اتاقی می کنیم که در آن بیست دوربین روشن و سی فیلمبردار و هفتاد عکاس و بیش از چهل میکروفون است، بطور طبیعی رئیس جمهور با دیدن دوربین های روشن بامزه شده و شیرینکاری اش گل می کند، بلافاصله مصاحبه را تمام کرده و رئیس جمهور را در همان حالت که شیرین شده می جوشانیم، برای جوشاندن رئیس جمهور فقط لازم است او را در آب خنک قرار داده و یک عکس هاشمی رفسنجانی را به او نشان بدهیم تا وی به جوش بیاید، عصاره رییس جمهور را که شیرین شده است، با برنج مخلوط کرده و می پزیم، حالا شیرین پلوی ما آماده است و می توانیم آن را برای مصرف همکاران رئیس جمهور در بشقاب بریزیم.

خوراک دل و جیگر
مواد لازم: مقداری مشاورین رئیس جمهور، سیخ به اندازه کافی، میکروفون، پروژکتور، خبرنگار، یک پاکت نامه.

روش طبخ: مشاورین رئیس جمهور( جیگرهای مورد نظر) را روی یک لوله نفت نشانده و تریبون را برای رئیس جمهور آماده می کنیم و به مقدار کافی نور می دهیم تا آنان که اکثرا خام هستند به حالت نیمه پخته دربیایند، بعد آنها را در یک ظرف ریخته و قبل از اینکه استعفا بدهند، مصرف می کنیم. پس از مصرف حتما شربت ضد نفخ صرف شود تا دچار مشکلات داخلی بیش از این نشویم.

آش شله قلمکار
مواد لازم: مقداری وزیر اقتصاد، مقداری رئیس سازمان برنامه و بودجه، یک میلیون تن حبوبات وارداتی، آب به مقدار بیش از حد، نفت به اندازه کافی، تعدادی سفره بدون نفت. [دوربین فراموش نشود]

روش طبخ: نفت را در اختیار رئیس جمهور می گذاریم و به وزرای اقتصادی می گوئیم برای رفاه حال هموطنان هر چیزی که دوست دارند، وارد کنند، در نتیجه تولید حبوبات با مشکل مواجه و مقدار زیادی حبوبات وارد کشور می شود، بعد رئیس جمهور در حال سفر به آمریکای لاتین و پشتکوه و اردبیل، تصمیماتی در مورد اقتصاد کشور می گیرد، به نتیجه این تصمیمات مقداری نمک افزوده و زیر آن را با چراغ نفتی گرم می کنیم و آش شله قلمکاری را که حاصل فعالیت های رئیس جمهور است، مصرف می کنیم.

ته چین گرمساری
مواد لازم برای ته چین گرمساری: گوشت تازه گوسفند، برنج به میزان کافی، آب، قابلمه، میکروفون، ساعت، عینک دودی، نمک، رب انار، روغن مایع یا جامد یا گاز، مقدار زیادی خرما

روش پخت: ابتدا برای حمایت از کشاورزان داخلی، به میزان پنج سال مصرف کل کشور برنج از اندونزی وارد کرده و شش پیمانه از آن برنج را بطور سرزده در قابلمه می ریزیم و می شوئیم. در این غذا از گوشت گاو هم می توانیم استفاده کنیم، اما چون در انتخابات بعدی گاوها ممکن است به دردمان بخورند، از گوسفند استفاده می کنیم. سپس گوشت گوسفندان عزیز را توسط وزیر بهداشت تمیز شسته و گوشت این عزیزان را در قابلمه ریخته و روی آن نمک می پاشیم. بعد الهام را که هم سر پیاز است، هم ته پیاز و هم وسط پیاز، خبر می کنیم تا دو عدد پیاز را خرد کرده و در حال خرد کردن پیاز، اشک شوق بخاطر پیروزی جوانانی که باعث افتخار برای ما شدند، جاری می کنیم و پیازها را کمی سرخ می کنیم. بعد روی پیازهایی که کمی سرخ شده، تکه های گوسفندان عزیز را می ریزیم و برنج خیس خورده را روی آن می ریزیم. در این مرحله باید از ساعت استفاده کنیم. ساعت را نگاه می کنیم و دقیقا در زمانی که ناوهای آمریکایی وارد منطقه شدند، عینک دودی را به چشم می زنیم و میکروفون را در دست می گیریم و در مورد اسرائیل شروع به سخنرانی می کنیم، در همین لحظه تمام منطقه خاورمیانه و طبعا آشپزخانه ما آتش می گیرد و غذا شروع به پختن می کند. حالا وقت سفر است، تا زمانی که هواپیما به سوی کاراکاس پرواز کند، ما بسرعت، به مقدار مورد نیاز روس ها از آنها روغن مایع یا جامد یا گاز می خریم و بین یک قاشق تا یک سطل( بستگی به لحظه تصمیم گیری مان دارد) روغن و مقداری نمک را به غذا اضافه کرده، با سعیدلو و زریبافان خداحافظی می کنیم و به کاراکاس می رویم. حالا غذای شما آماده است، آن را در لیوان، یا سطل یا تشت یا هر وسیله مناسب دیگری می توانید مصرف کنید، من هم در کاراکاس مشغول خوردن چلوکباب کوبیده آشپزهای ایرانی چاوز هستم.

دستور آشپزی موارد دیگر را در روزهای بعد خواهیم نوشت.

دوم دام دات کام
در صفحه دوم دام دات کام چند نوشته جدید منتشر کرده ام، اگر دوست داشتید به این سایت بروید و مطالب جدید مرا بخوانید.
www.doomdam.com

توضیح مدیر وبلاگ:البته تمامی متون سایت دوم دام در این وبلاگ منتشر شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:49  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 10 شهریور 1386

کشتار 67 از یک زاویه دیگر

اول: پشت دست چپم را با سیگار سوزاندم، در سال 1366، تا دیگر هرگز با حکومت جمهوری اسلامی کار نکنم، جای آن باقی است. کار احمقانه ای بود، آنقدر خشمگین بودم که هرگز نمی خواستم وارد حکومتی شوم که برایم مظهر بی عدالتی بود.

دوم: وقتی سال 1367 شد، من دبیر بخش سینمایی نشریه سروش بودم، در پائیز 1367 بخاطر چاپ نقد فیلمی روی عروسی خوبان مخملباف، از مجله اخراج شدم. کسی که جانشین من شد، یکی از رهبران سابق یکی از گروههای چپ بود که توبه کرده بود.

سوم: در سال 1368 دو نفر از دوستانم را گرفتند و مدتی در بازداشت نگه داشتند، خبر پیدا کردم که تعداد زیادی از زندانیان اوین را اعدام کردند. از آن دو دوست شنیدم که علت دستگیری این افراد، انتشار خبر اعدام زندانیان بود، با وجود اینکه من نویسنده ای سیاسی بودم، اصلا هیچ اطلاع دقیقی از کم و کیف اعدام های 67 نداشتم.

چهارم: در تمام دهه هفتاد و تا قبل از دوم خرداد تقریبا هیچ چیزی از اعدام های سال 1367 نشنیده بودم. آنچه شنیده بودم این بود که پس از عملیات فروغ جاودان( مرصاد) در زندان اوین شورشی رخ داده و در پی آن دادستانی زندانیان سرموضع را اعدام کرده است.

پنجم: در سالهای 1378 و 1379 در سفری به فرانکفورت، در هنگام سخنرانی یکی از حاضرین نظرم را درباره کشتارهای تابستان 67 پرسید. پاسخ دادم که من هرگونه خشونت سیاسی، بخصوص در مورد قربانیانی که کشتار جمعی می شوند، محکوم می کنم. این را گفتم، چون به آن اعتقاد داشتم. یک روز بعد یکی از دوستان در فرانکفورت جزئیات کشتار 67 را برای من گفت، آن شب تازه متوجه شدم که سیزده سال قبل چه اتفاقی افتاده است. وقتی به ایران برمی گشتم مجموعه ای از کتاب های « حقیقت ساده» و « نگاه کنید راستکی است.» را همراه با دهها کتاب دیگر به ایران بردم و خواندم و به دوستان دادم تا بخوانند.

ششم: دوستان زیادی داشتم که از اعدام های سال 67 جان سالم بدر بردند. در تمام سالهایی که در ایران کار می کردیم و با حکومت برخورد می کردیم اکثر این افراد، به ما می گفتند مبارزه بی فایده است. تلخی واقعه چنان بود که آنها را به ایست مغزی سیاسی دچار کرده بود. اکثر آنها دیگر هرگز وارد سیاست نشدند.

هفتم: جریان کشتار 67 یک قتل عام از گروهی اسیر است. طبق همه قوانین جهانی و عقل و عاطفه انسانی این اقدام جنایت است. این جنایت با برنامه و توسط گروهی خاص صورت گرفت و برای مدتی طولانی، که هنوز هم تمام نشده است، از مردم پنهان نگه داشته شد. این موضوع حالا جزو تاریخ است. اکثر کسانی که این جنایت را انجام دادند، از بین رفتند و گروهی دیگر از آنها جزو اقتدارگرایان حاکم هستند، برخی از آنها نیز فهمیدند چه غلطی کردند و خود را برای همیشه پنهان کردند. می شود برای جلوگیری از تکرار چنین واقعه ای هر سال در مورد آن حرف زد.

هشتم: ماجرای کشتار 67 مثل کشف گورهای دسته جمعی قربانیان در حکومت های مختلف دیکتاتوری است، مثل روسیه، کامبوج، شیلی، چین، عراق و بسیاری جاهای دیگر. آنچه مهم است این است که موضوعی با این اهمیت در حافظه ملی مردمی که در ایران زندگی می کنند، یا نسلی که امروز در ایران زندگی می کنند، اهمیت خودش را از دست داده است. فاصله ما با آن کشتار دارد به عمر یک نسل می رسد. محکوم کردن کسانی که خود محکوم کننده این فاجعه اند، به نظر من فقط بازی دو نسل بر سر مالکیت چیزی است که دیگر وجود ندارد. نسلی می خواهد با یادآوری این جنایت اثبات کند که مبارزات مهمی کرده و قربانی شده و دوستانش کشته شده اند و خودش هم اگر مانده بود کشته می شد و نسلی دیگر می گوید که به هیچ کدام از طرفین مبارزه قبلی اهمیت نمی دهد و موضوع زندگی اش سالهاست که این نیست. بسیاری از آنان که سالگرد قتل عام 67 را هر سال برگزار می کنند، مشکل شان یادآوری فاجعه کشتار نیست، بلکه نمی خواهند خودشان به عنوان کسانی که ممکن بود کشته شوند، فراموش شوند. برای بعضی هم این موضوع تنها عمل سیاسی است که در طول سال انجام می دهند، تا به خودشان بگویند که هنوز هستند و زنده اند. در این میان بازی، رقابت سیاسی برسر هیچ و پوچ در جریان است. کسانی که شش سال قبل از آن اعدام ها از کشور بیرون آمدند، کسانی را که پنج سال قبل از آن اعدام ها از حکومت بیرون آمده بودند، به همدستی در جنایت متهم می کنند، تنها به این دلیل که دست شان به عاملان اصلی نمی رسد. این بازی هر سال جریان دارد و فکر می کنم هر سال تکرار شود.

نهم: قربانی شدن، یک فاجعه تلخ است، نه فضیلت است و نه اثبات حق می کند. قاتلین و عاملین و تصمیم گیران این جنایت، در هر حال جنایت کرده اند و لکه ای که بر دامان شان است که با هیچ وسیله ای پاک نمی شود. قربانیان این حادثه نیز، بیش از هر چیزی قربانی بودند. دری باز شد، مردانی خشن نام هایی را صدا زدند، افرادی به صف شدند، سه تن پرسیدند: به چه اعتقاد داری؟ و قربانیان پیش از آن که بتوانند به عواقب آنچه فکر می کنند بیندیشند، به قربانگاه برده شدند و ماشین قتل عام آنان را نابود کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:39  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 10 شهریور 1386

می دانم می دانم که کسی آمده است

می دانم می دانم، که کسی می آید
کسی که شبیه هر کسی هم باشد
شبیه اینها نیست

کسی می آید که وقتی نگاهش کنیم
نه احساس کنیم آنقدر نخورده است که دارد پائین می افتد
و نه احساس کنیم آنقدر خورده است که دارد بالا می آورد.

می دانم می دانم، که کسی می آید
کسی که غیر از مسافرت رفتن کارهای دیگری هم بلد است
و زندگی اش سرزده اتفاق نمی افتد
و در حال دویدن در مورد مردم تصمیم نمی گیرد

می دانم می دانم، که کسی می آید
که بلد است نام قطعنامه گلستان را از روی کتاب تاریخ بخواند
و پس از 23 بار تکرار کردن حفظ کند
و در هر مصاحبه ای آبروی ما را نبرد

می دانم می دانم، که کسی می آید
که همه لباس ها به تنش گشاد نیست
و هر جا که برود به رنگ لباس آنجا در نمی آید
و جلوی بیست هزار نفر پایش را نمی خاراند
و دستش را توی دماغش نمی کند
و ته کفشش سوراخ نیست.

می دانم می دانم، که کسی می آید
و وقتی بیاید عمه و خاله و داداش و آبجی و باجناقش را
با مینی بوس نمی آورد
و بر سر ما هوار نمی شود
و ما را با لگد از اتاق خودمان بیرون نمی کند
تا خودش روی صندلی کوچک فقیرانه ما بنشیند

می دانم می دانم، که کسی می آید
که فرق پروژکتور و نور خدا را می فهمد
و وقتی پروژکتورها روشن شدند، احساس نمی کند که در هاله نور است
و اگر هم احساس کند در هاله نور است، این را
جلوی دوربین نمی گوید
و اگر این را جلوی دوربین بگوید
یک هفته بعد نمی گوید: من هرگز چنین چیزی نگفتم

می دانم می دانم، که کسی می آید
که به جای همه ما، برای همه آنها
نامه های سرگشاده می نویسد
و آنقدر پرروست که اگر جوابش را ندادند
بازهم نامه می نویسد
و باز هم نامه می نویسد
و همیشه نامه می نویسد

می دانم می دانم، که کسی آمده است
تا پول نفت را قسمت کند
و برای هر کسی که برایش نامه بنویسد سهمی بدهد
و پپسی را قسمت کند و به جایش شربت آبلیمو بدهد
و چای را قسمت کند و به هر کس به اندازه سهم اش خرما بدهد
و چماق ها را قسمت کند و به هر کس خوشگل تر باشد
و موهایش را شانه زده باشد
یک چماق اضافی بزند...

می دانم می دانم، که کسی آمده است
تا به هر کس یک چاه نفت بدهد
و از هرکس یک پمپ بنزین بگیرد
او آمده است تا در یک سال با صد نفر رئیس جمهور ملاقات کند
و به جای همه ماها خودش را نشان بدهد
او آمده است تا میکروفون ها را قسمت کند
و سهم ما را هم برای خودش بردارد
او به جای همه ما ها حرف می زند
و ما به جای همه آنها خجالت می کشیم.

نازلی احساس( معصومه مستشار)
8 شهریور 1386

این شعر در بیستمین برنامه « از این ستون به آن ستون» رادیو زمانه پخش شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:38  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 9 --شهریور 1386

زرد، قرمز، آبی

یک اتاق پرازرنگ
سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی.
سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی.

قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوی.
زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی.
.... اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد.


زیر لایه رنگ ها
موهایش را طلایی کرد
لبهایش را قرمز تند
زیر چشمش را سبز کرد
روی گونه اش را کرم صورتی مالید
تا توانست خودش را زیر رنگها پنهان کرد.

جعبة‌ مداد رنگي
هر روز نقاشي مي‏كرد. همة‌ مداد رنگي‏ها تمام شد جز رنگ سياه و رنگ سفيد.


سفید و سیاه
در جعبه مداد رنگی اش فقط دورنگ بود، سفید و سیاه. سالها بعد سیاستمدار بزرگی شد.

در آن جعبه رنگی
مداد قرمز اول از همه عاشق شد و با یک مداد آبی آسمانی ازدواج کرد.
مداد نارنجی هم درگیر یک عشق شکست خورده شد، این اواخر همیشه رنگش زرد بود.
مداد سبز ترجیح می داد همیشه خوشحال باشد، بالاخره با یک مداد شیک بنفش آشنا شد و با هم زندگی مشترک شان را روی یا تابلو شروع کردند.
مداد قهوه ای اگرچه همه جا به درد می خورد، اما هیچکس او را انتخاب نمی کرد، آخر سر با یک مداد مشکی کهنه ازدواج کرد.

.... اما مداد سفید، همیشه پاک ماند، حتی یک بار هم کسی دست به او نزد و سرش را نتراشید. وقتی می خواستند جعبه مداد رنگی را دور بیندازند، مداد خاکستری در عزای مداد سفید تا آخر عمر سیاهپوش شد.

این نوشته بخشی است از برنامه دیروز من در رادیو زمانه، از این ستون به آن ستون، هر هفته پنجشنبه ها از رادیو زمانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:36  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چنين کنند بزرگان

ابراهيم نبوي - پنجشنبه 8 شهریور 1386 [2007.08.30]


جدا ما ايراني ها از جان اين دولت عزيز و اين حکومت زيبا چي مي خواهيم؟ چرا اينقدر بهانه هاي الکي مي آوريم؟ از هر زاويه اي نگاه کني، ما مشکل خاصي نداريم. از نظر آزادي، رئيس جمهور گفته است: «در ايران آزادي کامل و مطلق وجود دارد.»، از نظر استقلال، هاشمي رفسنجاني گفته است: « ما امروز مفتخريم که مستقل ترين کشور دنيا هستيم.» از نظر رشد اقتصادي که باهنر، مرد دوم مجلس گفته است: «دولت نهم از قبلي ها سبقت گرفت.» و از نظر هماهنگي در حکومت که هاشمي شاهرودي نگراني ها را از بين برد و گفت: « در عصر طلايي انسجام سه قوه هستيم.» تا ديروز يک مشکل کوچک وجود داشت و آن هم کمبود سوخت بنزين بود که اين مشکل هم حل شد و دولت بين نمايندگان مجلس کارت سوخت 1200 ليتري بنزين توزيع کرد. نمايندگان مجلس که مشکل سوخت نداشته باشند، انگار ما مشکل نداريم. چي بهتر از اين!

آزادي نسبي، کامل شد

احمدي نژاد که يک ماه قبل گفته بود « در ايران تقريبا آزادي کامل وجود دارد» يک قدم جلو تر گذاشت و در مصاحبه با يک شبکه هلندي گفت: « در ايران آزادي کامل و مطلق وجود دارد.» آگاهان برخي دلايل اثبات آزادي کامل و مطلق در ايران امروز را بشرح زير مورد اشاره قرار دادند:

اول: دستگيري و زنداني شدن تعدادي از روزنامه نگاراني که مانع آزادي مطلق و کامل شده بودند، از جمله سهيل آصفي که هنوز زنداني است.

دوم: توقيف دهها نشريه از جمله شرق و هم ميهن که تلاش مي کردند جلوي آزادي کامل و مطلق روزنامه نگاران را بگيرند.

سوم: اخراج تعدادي از اساتيد دانشگاه مانند دکتر بشيريه، کديور، سمتي که اين اساتيد دانشگاه در يک توطئه مشترک قصد داشتند جلوي آزادي را در دانشگاه بگيرند.

چهارم: فيلترينگ تعداد زيادي از وب سايت هاي اينترنتي که با اعمال شوم شان قصد داشتند تا نهال آزادي را پرپر کرده و جلوي آزادي کامل و مطلق را براي کاربران اينترنتي بگيرند.

پنجم: دادن تذکر به 1.5 ميليون زن و مرد توسط نيروي انتظامي که اين زنان و مردان با پوشيدن برخي لباس هاي تحريک آميز، از جمله مانتوهايي که 1.5 سانت کوتاهتر از مانتوي دراز بود، مي خواستند جلوي آزادي لباس پوشيدن و در نتيجه آزادي کامل و مطلق را بگيرند.

نتيجه گيري اخلاقي: وقتي که حرف زدن ماليات ندارد، هر چي دلمان بخواهد مي گوئيم.

جمع آوري صدهزار افغاني

اگر چنين تيتري خوانده بوديد که «دولت آمريکا جمع آوري بيش از صد هزار ايراني غيرمجاز را در آمريکا آغاز کرد» چه احساسي پيدا مي کرديد؟ روزنامه ها نوشتند: «جمع آوري بيش از صدهزار اتباع افغاني غير مجاز» صورت گرفت. چنان راجع به صدهزار افغاني حرف مي زنند، انگار صدهزار عدد سيب زميني هستند. احتمالا در ادامه طرح جمع آوري افغاني ها چنين جملاتي را با عرض معذرت از دوستان افغاني عزيز خواهيم خواند.

- دولت ايران تعداد صد و پنجاه هزار قطعه افغاني را جمع آوري کرد و پشت مرز گذاشت.
- دولت ايران مقدار زيادي افغاني را جمع آوري و پس فرستاد.
- وزارت کشور چند بسته افغاني را به بيرون پرتاب کرد.
- دولت ايران اعلام کرد صد هزار عدد افغاني بزرگ و پنجاه عدد افغاني کوچک را بزودي به بيرون پرت خواهد کرد.
نتيجه گيري منطقي: اوي اوي اوي! چه خبرتونه؟ دارين درباره انسان حرف مي زنيد!

گاف هاي يک رئيس جمهور

اين محمود نوري هم واقعا موجود بامزه ايست. اصل را بر اين گذاشته که مردم نمي فهمند، هر چه دلش مي خواهد مي گويد. احمدي نژاد در يک مصاحبه با يک نشريه فرانسوي اعلام کرد که هر روز صبح ساعت 5.5 از خانه خارج مي شود و تا نيمه شب کار مي کند، هر روز در کارهاي آشپزي به همسرش کمک مي کند و به مادرش هم غالبا سر مي زند. احتمالا در آينده خواهد گفت: هر روز نوه ام را به پارک مي برم، سرزده به افغانستان مي روم، پدرم را مي برم زيارت( يادش مي رود که هر دو پدر فوت کردند.)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:28  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


من در دوران شاه فقید، در مدارس تغذیه رایگان خوردم اما سالهای سال چوب ندانم کاریهای روشنفکرانی را خوردم که شاه ایران را از من و ما گرفتند


رفتند به خارج برای تحصیل و هر سال یک ماشین صفر کیلومتر آوردند به ایران فروختند و پولش را بالا کشیدند و گفتند مرگ بر.... یا گفتند:اطراف تهران حلبی آباد است اما دست در جیب مبارک خود نکردند .در همان دوران در آمریکا و اروپا نیز کارتون خوابها در خیابانها فراوان بودند و امروز نیز وجود دارند اما این تازه به دوران رسیدها کشور و مملکت را فنا کردند و امروز میگویند: تا 28 مرداد یک کودتا از سوی خارجیها به حساب نیاد ما پشت یک میز برای اتحاد و جنگ با آخوندها نمی نشینیم. گفته ای از آقای حمید اکبری 


و یا خانم مهشید امیر شاهی که این امر را به زن و یا مرد بودن لیلی تشبیه می کند. گویا برای ایشان کودتا بودن 28 مرداد آنقدر واضح است که آنانیکه 28 مرداد را کودتا به حساب نمی آورند،چنان گیج هستند که حتی نمی دانند لیلی مرد بود یا زن


اما در مقاله خانم م. ا. ش خواندم که ایشون به عنوان مدرک به خاطرات چند مامور امنیتی خارجی در ایران اکتفا کردند،باید در اینجا من هم این مَثَل را بگم ----> به روباه گفتن شاهدت کیه؟ گفت: دُمم

خانم محترم چرا بلند نمی شوید و بروید از چندین مردم ایرانی که 28 مرداد را دیدند سوال کنید؟بابا

هنوز هستند ایرانیهائیکه 28 مرداد را به چشم خویش دیدند ،بروید از آنها بپرسید که لیلی زن بود یا مرد؟

بابا وقتی آمریکا 75 میلیون دلار پول خرج تبلیغ دموکراسی در ایران میکنه میخواهید که ما چند خط از خاطرات مامورین آنان را قبول کنیم؟ بخدا قسم کلی شاهدِ زنده ایرانی هست،برید از

اونها بپرسید.اگه آمریکا میتونست در عرض 3 روز از اون سر دنیا باسه ایران کودتا درست کنه؟یک فکری هم به حال کوبا و فیدل کاسترو میکردتا شکست نخوره


اینکه در 25 مرداد،سال32 ، مصدق کودتا میکنه حتی مصدق الله یها هم حرفی ندارند،زیرا

مصدق،شخصیکه عزل او را آورده بود را دستگیر کرده و فردا در رادیو اعلام کودتا میکند و قدرت نظامی را در دست می گیرد

سوال اینجاست که چگونه در روز 28 مرداد با داشتن قدرت تمام در دست (( آقای مرحوم

مصدق ))) ،،، کودتای دیگری اینبار بر ضد او انجام میپزیرد؟فرماندهی قوا که در دست مرحوم

مصدق بودپس با کدام ارتش؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در اینجا طرفداران مصدق میگویند که 28 مرداد یک قیام ملی میان مردم وشاه نبود بلکه

یک کودتای خارجی بود

حال در طی 3 روز چگونه میتوان ارتشی را فراسوی مرزهای ایران آماده کرد تا بتوان نام کودتای 28 مرداد از سوی بیگانگان را بر آن نامید؟یک کودتا که برای خنثی و نابود کردن کودتای 25 مرداد آمده!!از آن ارتش بیگانه که هیچگونه اثری نیز بر جای نبوده ونیست


بابا آمریکا 30 سال بعد با تکنیک قویتر و بهتر نتوانست گروگانهای آمریکائی

در دست آخوندها را نجات بده ، اما آنزمون 3 روزه در

ایران کودتا میکنه؟


بعد از این قضیه مصدق الله یها دوباره برای چاره اندیشی پای شخصی به نام شعبان جعفری را وسط کشیدند و چه دروغها ئی که به این مرد نسبت ندادند،و او که همیشه

میگفت : این یک تهمت است در نهایت در روز 28 مرداد چشم از این

جهان میبندد تا شاید خدای اوچشم مردم را باز کند

ووووووووو


داستان همینطور ادامه دارد تا به امروز

و فردا ها


آزادی ایران و مردم تنها هدف ماست نه دموکراسی


یا  چیز دیگه،،تنها ایران  آزاد

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 4:49  توسط سید ابراهیم نبوی  |