تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

سیاست خارجی ما عین دیانت خارجی ماست

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 31 خرداد 1386 [2007.06.21]

بالاخره دو سال از روی کار آمدن احمدی نژاد گذشت. البته هنوز دو سه روزی به روز موعود مانده است، ولی به نظر می رسد همه دوستان به پیشواز رفته اند. ما که حرفی نداریم، چیزی را هم نمی خواهیم اثبات کنیم. بالاخره اگر هم کسی حرفی زده، جلوی شصت میلیون ملت زده، لابد اگر می گویند نزده، حتما نزده است. علی اکبر جوانفکر، مشاور مطبوعاتی احمدی نژاد گفت: « احمدی نژاد، هیچگاه و به هیچکس وعده نداد.» آگاهان گفتند: ولی یک فیلم تبلیغاتی پخش شد و یک مصاحبه انتخاباتی پخش شد و قرار شد درآمد نفت سر سفره های مردم برود و قرار شد مافیای نفتی نابود شود و قرار شد ما چون می توانیم، به قله های علمی جهان برسیم و وعده داده شد که به جای دو درجه آزادی، 360 درجه آزادی داده شود و همه اینها جلوی دوربین تلویزیون وعده داده شد. در همین راستا مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور گفت: ولی به نظر من هیچ وعده خاصی داده نشد. در همین راستا، آقای جوادی آملی پس از قضیه هاله نور به ایشان گفت: « شما به جای این حرف ها بهتر است به وعده هایی که به مردم دادید عمل کنید.» حالا ما هیچی، ولی آقای جوادی آملی که لابد متوجه حرف هایش هست. احمدی نژاد دو سال قبل سه روزقبل از انتخابش گفت: « امروز آزادی های مردم محدود شده است، یعنی اقتصاد دست یک عده خاص و بنابراین بقیه مردم چیزی ندارند؛ رسانه ها، زبان ها و بلندگوها در اختیار عده ای خاص است. این چه آزادی است؟ ما باید فرصت بدهیم و مردم باید واقعا بتوانند سر مدیری که بیت المال را تلف می کند، داد بزنند، چرا نباید داد بزنند؟» در همین راستا کسانی که در راستای خواسته های اقتصادی شان داد زده بودند، و تصادفا عده ای از آنان معلم و کارگر و غیره بودند که اکثرشان هم از زندان آزاد شدند، با صدای بلندتر داد زدند: رئیس جمهور خوش تیپ حمایتت می کنیم. حالا این دفعه که گذشت، ما هم به 360 درجه آزادی رسیدیم و روز 20 فروردین هم که قرار بود جشن هسته ای بگیریم، گرفتیم و قرار بود جهان را مدیریت کنیم که داریم می کنیم، لباس هم که قرار بود آزاد باشد و آزاد هست. و راستی، دیگر چه می خواهید؟ بس تان نیست؟ فقط یادتان باشد که دفعه دیگر بازهم فصل انتخابات می رسد، نمی رسد؟

انتخابات و ائتلاف و غیره
آقا! حواس تان به گذشت روزها باشد، این طرف البته احتمال خطر آمریکا هنوز جدی است، آن طرف هم یک دفعه دیدی آمریکایی ها افتادند توی چاله این دله دیوانه های هموطن که می خواهند اپوزیسیون زیر هفتاد سال تشکیل بدهند و بکلی جوانگرایی کنند و شوخی شوخی یک دفعه دیدی همه چیز نابود شد. فعلا اوضاع انتخاباتی در اردوگاه اصلاح طلبان بد نیست، اصولگرایان هم دارند یکی می زنند توی سر خودشان یکی توی سر باهنر. دیروز حداد عادل گفته بود که « اگر مثل انتخابات شوراها نتوانیم وحدت کنیم، امیدی به پیروزی نیست.» آگاهان گفتند: انشاء الله! از طرف دیگر، صفدرحسینی از اردوگاه اصلاح طلبان گفت: « ائتلاف صدای همه است.» محمد سلامتی هم گفت: « مقدمات رسیدن به ائتلاف صددرصدی فراهم است.» آگاهان گفتند: حالا ائتلاف صد درصدی نمی خواهیم بکنید، همین پنجاه درصدی را بکنید، بقیه اش را خودمان از یک جایی جور می کنیم. جهت آمادگی بیشتر به این موارد زیادی توجه کنید:
1) مهم تر از هر چیزی فراهم کردن یک فهرست درست و حسابی از نامزدها برای همه کشور است، نامزدهایی که سرشناس و خوشنام هستند و زیاد درگیر سیاست نیستند، بخصوص از افراد خوشنام فرهنگ و هنر و تکنوکرات ها.
2) به نظرم یک وب سایت اولیه و اصلی برای انتخابات باید درست کنیم که کارش فقط انتشار خبرهای انتخابات باشد و مهم ترین موضوع فعلی اش ایجاد یک لیست ای میل بزرگ، یک فهرست ای میل که هر روز فقط اخبار انتخاباتی را برای گیرندگان ارسال کند.
3) مهم ترین موضوع قانع کردن افراد دوروبر گیرندگان ای میل ها به شرکت در انتخابات و رای دادن به نامزدهای مشترک ائتلاف بزرگ است. این موضوع را باید از همین حالا شروع کنیم. تجربه چند سال گذشته می گوید که مهم ترین آرای از دست رفته، بخاطر سهل انگاری ها و بی دقتی ها و بی مبالاتی های سیاسی است.
4) به نظر من مهم ترین خطری که اپوزیسیون زیر هفتاد سال دارد، این است که روی تحریم انتخابات کار کنند. به نظر من کسانی که به انتخابات اعتقاد دارند، باید جواب تحریم کنندگان را سریع بدهند.
5) یکی از توافق های مهمی که باید بین اپوزیسیون براندازسابق( مبارز فعلی) و نیروهای اصلاح طلب صورت بگیرد، این است که تا حد امکان روی عصب هم نروند، شما کار خودتان را بکنید و مزاحم ماجرای انتخابات نشوید، در هر حال اگر فضا بهتر شود، برای همه بهتر می شود.

سیاست خارجی ما عین دیانت خارجی ماست

گاهی اوقات به نظر می رسد که دولت آقای احمدی نژاد شبیه همان آقای لر بی تربیت است که نه تنها به دیگران رحم نمی کند، بلکه به خودش هم رحم نمی کند و دائم دارد فریاد می زند، بکش، بزن، پاره کن، زود باش! انگار نه انگار که دولت دلش می خواهد که باقی بماند. جهت افزایش دردسرهای صندوق سرخ قبلی که قرار بود به مبلغ دو میلیون دلار با کمک محمود- چاوز راه بیفتد و فعلا مثل صندوق های رای گیری گم شده است، نخست وزیر لیبی که ظاهرا از صندوق بازی ایران خوشش می آید، گفت: « ایران و لیبی صندوقی برای سرمایه گذاری در آفریقا و آمریکای لاتین تشکیل می دهند.» آگاهان پرسیدند: حالا لیبی سوابق چپ دارد و قبل از کشف سیادت قذافی، رفیق آمریکای لاتینی ها بوده، و کشوری آفریقایی است، ما این وسط چه کاره ایم؟ آفریقایی هستیم، جزو آمریکای لاتین هستیم؟ یا آفریقا و آمریکای لاتین در فاصله کمتر از یک میلیون کیلومتری ماست؟ از طرف دیگر برای گسترش روابط و حسن همجواری میان ایران و کویت، دبیر سوم سفارت کویت توسط شش نفر در مقابل نیروهای انتظامی جلوی ساختمان سفارتخانه مورد حمله قرار گرفت و حسابی کتک خورد. سخنگوی وزارت خارجه هم عذرخواهی کرد، ولی فعلا دبیر سوم با هواپیمای اختصاصی رفته است کویت گل بچیند. اما در مقابل این همه رفتارهای دیپلماتیک درست و شایسته که همین حالا به آن نیازمندیم، به دنبال درگیری حماس و فتح، ابوعباس گفت: « لازم نیست ایران به ما درس دموکراسی بدهد.» البته یک هفته قبل فتح اعلام کرده بود که ایران و سوریه می خواهند دولت حماس را تشکیل دهند. محمود عباس هم گفت: « با حماس مذاکره نمی کنیم.» و اسماعیل هنیه را برکنار کرد، آمریکا از این حرکت حمایت کرد. در عوض برای اینکه حماس حسابی تقویت شود، 201 نماینده مجلس از حماس حمایت کردند. مصر هم که قرار بود با ایران روابط بسیار خوبی برقرار کند، شوخی شوخی اعلام کرد که « تهران تهدید کننده مصر و اعراب است.» در عوض یک « یادداشت تفاهم همکاری مشترک ایران و گامبیا امضا شد.» شما فکر می کنید ما و گامبیا با هم چه کاری می توانیم داشته باشیم؟ حالا همه اینها به کنار، روابط ایران و روسیه دقیقه به دقیقه در حال تغییرات استراتژیک است. روسیه که سه روز قبل گفته بود که به هیچ وجه در مورد سوخت نیروگاه بوشهر مذاکره هم نمی کند، دو روز قبل اعلام کرد که کلیه مشکلات با ایران حل شده است. ولی روسیه گفت که به ایران جنگنده نمی دهیم. در مقابل احمدی نژاد اعلام کرد که روابط ایران و روسیه استراتژیک است و دلیلش هم همین است که روسیه به ایران جنگنده نمی دهد و هر روز یک تصمیم در مورد سوخت نیروگاه بوشهر می گیرد. جان مادرتان! کشوری که در شرایط جنگی است و احتیاج دارد که تنش زدائی بکند، چنین سیاست خارجی باید در پیش بگیرد؟

چرا شاهرودی نباید رئیس قوه قضائیه شود؟

در پی اعلام این خبر که قرار بود دیروز صبح یک زن و مرد در تاکستان سنگسار شوند و همین موضوع باعث شد که موضوع سنگسار دوباره به مهم ترین موضوع قضائی کشور تبدیل شود، رئیس قوه قضائیه که برخلاف اینکه هفته ای سه بار از روی دنده چپ پا می شود، دیروز از روی دنده راست پاشد و گفت: « ایران از لحاظ سیاست قضایی از تمام دنیا جلوتر است.» به نظر من این رئیس قوه قضائیه باید مصاحبه های انتقادی آیت الله هاشمی شاهرودی را در مورد قوه قضائیه و وضع زندان در ایران بخواند و حداقل بگوید که ما از 80 درصد جهان جلوتریم، وقتی می گوئیم از همه جهان جلوتریم، آن وقت باید دلایل زیر را به عنوان دلایل متقن و کامل و دقیق در مورد جلوتر بودن سیاست قضائی ایران از تمام جهان، بیاوریم:
اول: در تمام جهان و بخصوص آمریکا و اروپا هزاران روزنامه و مجله در ده سال گذشته توقیف و تعطیل شده است، در حالی که در ایران فقط صدها روزنامه توقیف و تعطیل شده است.
دوم: بنا به گفته آقای هاشمی شاهرودی بسیاری از زندانیان در ایران بی جهت زندانی اند و نباید مجازات زندان برای آنها در نظر گرفته شود. در حالی که در کشورهای دیگر بخصوص بقیه جهان، همه زندانیان بی جهت زندانی اند.
سوم: در ایران تعدادی از زندانیان به اتهام جاسوسی با سروصدا دستگیر می شوند و بی سروصدا آزاد می شوند، در حالی که در تمام جهان جاسوسان را بی سروصدا می گیرند و بی سروصدا مجازات می کنند، و این نشان می دهد که ما از لحاظ سیاست قضایی از بقیه جهان جلوتر هستیم.
البته دلایل دیگری توسط آیت الله هاشمی شاهرودی بارها و بارها به عنوان انتقاد از قوه قضائیه گفته شده است که به نظر من باید این آقای هاشمی شاهرودی با رئیس قوه قضائیه یک ملاقاتی بکنند و در جریان مسائل قضائی قرار بگیرند. راستی این آقای هاشمی شاهرودی چه نسبتی با آن آقای هاشمی شاهرودی دارند؟

البعثت الاسلامیه فی بلاد الافرنجیه

یک مرکز فرهنگی ترکیه اعلام کرد که صادق هدایت و سعدی جزو نویسندگان عرب هستند. من نمی دانم چرا فکر می کنند سعدی عرب است، ولی در مورد هدایت معتقدم احتمالا وقتی می بینند که آثار مارکز و کوندرا و امیل زولا و حتی آثار منتشر نشده پائولو کوئیلو در ایران چاپ می شود، ولی آثار هدایت چاپ نمی شود، لابد معلوم می شود که عرب است که آثارش در ایران چاپ نمی شود، اسم خودش هم که نه کورش است و نه داریوش، فامیلی اش هم که هدایت است، اسم کتابش هم که « البعثت الاسلامیه فی بلاد الافرنجیه» است. حالا شانس آوردیم که احمد شاملو را جزو عرب ها حساب نکردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 4:50  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

در این دو روزی که نبودم

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 30 خرداد 1386 [2007.06.20]

یکی دو روزی رفته بودم پاریس، البته نه برای کاری که شما فکرش را می کنید، برای یک کار دیگر. دیروز هم برای اولین بار تا اواخر شب اینترنت نداشتم، لامروت های آمریکایی و اسرائیلی اینقدر پول جاسوسی آدم را دیردیر می دهند که آدم هزار تا مشکل پیدا می کند. برای همین یک عذرخواهی به خوانندگان بدهکارم. داستان پاریس هم موضوع بامزه ای است که بعدا مکتوباتش را در اینترنت و از طرق مختلف خواهم نوشت. لابد دارید فکر می کنید چه موضوعی است؟ اصلا چیزی که شما فکر می کنید نیست، من در ملاقات سارکوزی و پوتین نبودم، اگر هم بودم فقط در مورد سوخت نیروگاه بوشهر یک چیزهایی گفتم که پوتین قبول نکرد و سارکوزی هم اینقدر حالش خراب بود که متوجه موضوع نبود. در هر حال اصل ماجرا را بزودی خواهید خواند. در ضمن مسکو دیروز اعلام کرد که اصلا حاضر به مذاکره درباره سوخت نیروگاه بوشهر هم نیست.

امروز چیزی نمی نویسم
البته امروز چیزی نمی خواستم بنویسم، چیزی هم نمی خواهم بنویسم، فقط کلی سوژه است که دارم فکر می کنم واقعا حیف شد که نمی خواهم در مورد آنها چیزی بنویسم. یکی اش همین داستان سلمان رشدی که در همین روزها توسط ملکه انگلیس ملقب به شوالیه شد. از طرف دیگر یک بنیاد ایرانی که به کار خیر مشغول است و در سال 1383 یک جایزه 100 هزار دلاری برای سر سلمان رشدی تعیین کرده است، دیروز مبلغ جایزه را بالا برد و به محض اینکه معلوم شد که ملکه انگلیس سلمان رشدی را ملقب به شوالیه کرده است، جایزه را به 150 هزار دلار افزایش داد. فکر می کنم اگر یکی دو تا لقب دیگر به سلمان رشدی بدهند، یواش یواش مبلغ جایزه به یک میلیون دلار می رسد و چه بسا که خود سلمان رشدی در مقابل دریافت این پول خودش را تسلیم کند. البته به نظرم می آید هر چه این اطلاعیه ها را صادر کنند، درآمد طرف هم بالاتر می رود.

علی و جواد سرشان خورد به هم
علی لاریجانی هم به نظرم می آید صبح موقع بیدار شدن از خواب سرش خورده به سر جواد لاریجانی و دچار مشکل اساسی شده است. معقول آدمی بود! این حرف ها را معمولا و معقولا نمی زد. لاریجانی گفت: « غربی ها امید عجیبی دارند که در داخل کشور تغییراتی بوجود بیاید.» آگاهان توضیح دادند که این غربی ها شعورشان نمی رسد، اگر مسائل ایران را دنبال می کردند و می دیدند که در طول پنج سال گذشته هیچ تغییری در ایران رخ نداده است، بیخودی فکر نمی کردند که در ایران تغییرات بوجود می آید. علی لاریجانی علاوه بر این احساس عجیب و ناشناخته غربی ها، یک جمله دیگری گفت که من واقعا نگران حالش شدم. لاریجانی گفت: « در یک سال و نیم اخیر، یک بیداری برای غربی ها پیدا شده که....» آگاهان توضیح دادند که در یک سال و نیم اخیر غربی ها تغییر نکردند، ما تغییر کردیم، در نتیجه آنها هم چون حدس می زنند که چیزی که دارند می بینند احتمالا همان چیزی است که دارد اتفاق می افتد، در نتیجه می ترسند و بیدار می شوند. حالا خوب است مثل آقای کروبی بخوابند، یک دفعه احمدی نژاد بشود رئیس جمهور؟ علی لاریجانی همچنین یک اطلاعات عجیبی داد که من کاملا به این نتیجه رسیدم که یک فیلسوف هم وقتی وارد سیاست بشود، احتمالا مشکلات پیدا می کند. علی لاریجانی گفت: « برخی افراد داخلی به واشنگتن رفته اند و آنها را به دادن قطعنامه ترغیب کرده بودند.» آگاهان توضیح دادند که اولا واشنگتن نرفته بودند و نیویورک رفته بودند، ثانیا برخی افراد داخلی نبودند و یک نفر احمدی نژاد بود، ثالثا ترغیب نکرده بودند و وادار کرده بود.

معجون مرکب پیچیده حداد عادل
گاهی اوقات من فکر می کنم حداد عادلی که من می شناختم، چند سال قبل دزدیده شده و یکی دیگر را از طریق خوراندن « معجون مرکب پیچیده» (ر.ک. هری پاتر و حفره اسرار آمیز) به شکل حداد عادل درآورده و او را به مجلس فرستاده و احتمالا مدتهاست که حداد عادل اصلی در یک صندوقچه هفت طبقه دست و پا بسته زندانی است و بعدا وقتی پیدا بشود، معلوم می شود که این کسی که خودش را جای حداد عادل جازده، الکی است. البته گاهی اوقات یک حرف هایی می زند که آدم کمی امیدوار می شود، ولی دوباره معجونش را می خورد و می شود همینی که هست. دیروز حداد عادل گفت: « خطاکاران از نقد مطبوعات می ترسند.» بعد از گفتن این جمله حداد عادل نگاهی به خودش و دیگران کرد و گفت: من چی گفتم؟ نه، من چیزی نگفتم.

ویلما کاسترو درگذشت
بانوی اول کوبا که زن مرد دوم کوبا بود، یعنی همسر رائول کاسترو درگذشت. البته نمی دانم چرا بانوی اول کوبا زن آقای دوم کوبا بود؟ شاید هم زن کاسترو بانوی دوم کوباست و دلیل خاصی ندارد. موضوع مهم این بود که این مرحومه مغفوره، یعنی ویلما کاسترو رئیس یک بنیاد زنان کوبایی بود که برای برابری زنان و مردان در کوبا تاسیس شده بود و اتفاقا به نظرم می آید که کارش را خیلی خوب انجام می داد. تا اینجا همه چیز به نظر طبیعی است، اما نکته طبیعی تر از همه این که 85 درصد زنان کوبایی در این سازمان که مورد حمایت دولت است، عضو هستند. نه اشتباه نمی کنید، دقیقا 85 درصد زنان کوبایی در این سازمان عضو هستند. البته این موضوع را هم یادتان باشد که احتمالا باید 30 درصد زنان کوبایی زیر سن 18 سال باشند و معلوم نیست که 15 درصد آنها برای چه برای به دست آوردن حقوق برابر با مردان کوبایی تلاش می کنند؟ در هرحال درگذشت این مرحومه مغفوره را به 85 درصد زنان کوبایی تسلیت می گوئیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 4:50  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

270 روز سخت

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 24 خرداد 1386 [2007.06.14]

آقا این رفیق ما بعد از دو سال که احمدی نژاد در حال تولید انبوه مصیبت برای کشور است، هنوز به من می گوید که باید انتخابات را تحریم کنیم. می گویم منظورت انتخابات آینده است؟ می گوید اون که هیچ، انتخابات قبلی را هم باید تحریم می کردیم. می گویم: خوب همین می شد که شد. می گوید: نه، اگر شما انتخابات را تحریم کرده بودید الآن مشروعیت نظام از بین رفته بود. می گویم: خب، چی می شد؟ می گوید: خب، دیگر نظام مشروعیت نداشت. می گویم: و اگر مشروعیت نداشت تحت فشارهای جهانی قرار می گرفت؟ می گوید بله. می گویم: می شد مثل حالا که ایران تحت فشارهای جهانی است. می گوید: نه، از این بیشتر... می گویم: از این بیشتر که می شود جنگ، مگر تو با جنگ موافقی؟ می گوید: اصلا، هرگز. می گویم: پس چی؟ می گوید: ولی اگر قرار باشد دوباره هاشمی و خاتمی سرکار بیایند چه؟ می گویم: ببین! ما در ایران دو گروه داریم که می توانند روی کار بیایند، یکی شان اگر بیاید، احتمالا هفته ای یک بار توی سرمان می زند، یکی دیگر وقتی روی کار بیاید، هفته ای شش بار با لگد می زند وسط شکم مان( محل دقیق معلوم نیست.) می گوید: من نمی خواهم بین این دوتا یکی را انتخاب کنم، من می خواهم کسی بیاید که توی سرم نزند. می گویم: اشکالی ندارد، می توانی بیایی بروکسل تا کسی توی سرت نزند. می گوید من الآن خودم در آلمان هستم. می گویم: خب، مشکلت چیست؟ می گوید: مشکلم این است که می خواهم برگردم ایران. می گویم: پس انتخاب کن، هفته ای یکی یا شش تا؟
مطمئنم همه تان از این شیوه استدلال خیلی بدتان می آید. ولی متاسفانه واقعیت خیلی چیز بدی است. فعلا نیروهای سیاسی دارند خودشان را یاواش یاواش برای انتخابات آماده می کنند. از یک طرف اصولگرایان هر روز دارند تاکید می کنند که وحدت چیز خوبی است. از طرفی گروهی از آنها خرج شان را کاملا از دولت احمدی نژاد جدا کرده اند و انگار نه انگار که همدیگر را زمانی می شناختند. از طرف دیگر به نظر می رسد که قوه قضائیه دارد خودش را برای گیر دادن به کاندیداهای احتمالی سنگین وزن برای رد صلاحیت آماده می کند. قضیه دست دادن و دست ندادن و ایتالیا و این حرف ها را دریابید که ماجرایی است. میردامادی هم دائما دارد روی سازمان رای تاکید می کند، به نظر من در رسیدن به این منظور از بوق باید کمتر استفاده کرد. بهزاد نبوی هم گفته است: « با وسیع ترین جبهه سیاسی به پیشواز انتخابات می رویم.» کارشناسان راهنمایی و رانندگی خودشان را برای رانندگی در روزهای باقیمانده براساس قوانین زیر آماده کنند:
1) در حین رانندگی مطلقا چراغ ها را روشن نکنند.
2) تا دو ماه قبل از انتخابات از منتهی الیه راست جاده و با حداقل سرعت، بادنده سنگین بروند.
3) بوق زدن و عسس منو بگیر مطلقا ممنوع است.
4) آقایان و خانم ها در هنگام رانندگی وقتی با جنس مخالف مواجه می شوند دست شان را توی جیب شان بکنند و به یک طرف دیگر نگاه کنند، البته وقتی معلم کلاس اول شان را دیدند می توانند گازش هم بگیرند.
5) با حفظ حداقل فاصله پشت سرهم حرکت کنند و به تندروهایی که یک دفعه لایی می کشند و انتخابات تحریم می کنند و آدم را تحریک به تندرفتن می کنند، بی اعتنا باشند.
6) در هنگام نزدیک شدن به تورنتو مواظب باشند اگر از روبرو کسی چراغ داد که یعنی سلام عزیزم، حتما برف پاک کن بزنند که یعنی چه سلامی چه علیکی، من اصلا تو را نمی شناسم.
7) در تمام مدت انتخابات رادیوی اتومبیل را با صدای آهسته روشن نگه دارند و مواظب باشند که رادیو خراب نشود.
دنباله برنامه تا چند لحظه دیگر...

یکی دو تا از دوستان در موارد مختلف پیشنهاداتی در شهر به ما کردند که مناظره و این حرف ها، من فقط در مورد انتخابات حاضرم مناظره کنم، فعلا در هیچ مورد دیگری بحث نداریم، دوستان با خیال راحت می توانند هر متلکی هم خواستند بگویند، فعلا جواب نمی دهیم.

برای بردن طرف، مهدی بیا مهدی بیا
به نظر می رسد در یکی دو روز آینده مقادیری اتفاقات نه چندان جالب در سازمان ملل و از این حرف ها بیفتد. دیروز نخستین روز اجلاس حکام اتمی گذشت و معاون سازمان گفت که مذاکرات با ایران تکراری و بی نتیجه است. البته موضوع خوشحال کننده ای نیست، ولی نمی دانم چرا این دوستان نمی دانند که این روزها وقتی که دارد از بین می رود، وقتی است که دیگر تکرار نمی شود. البته این محمود خوشگله واقعا قاط سنگین زده و به نظر می رسد که دارد به شرایط غیرقابل درمان نزدیک می شود. وی که احساس می کند علت اینکه جهان مشکل دارد، این است که جهانیان بر اساس تصمیمات او کار نمی کنند، در مورد مسائل اخیر عراق گفت: « آمریکا به نصیحت های ایران گوش نداده است، بنابراین مانند گذشته بازهم آبرویش خواهد ریخت.» همچنین برادر متوهم نژاد رسما اعلام کرد که « مقدمات تحول بزرگ در جهان قابل دیدن است.» به دنبال شنیدن این موضوع تکان دهنده ملت سینه زدند و شعار دادند که « برای بردن طرف، مهدی بیا، مهدی بیا»
وی که در مانور نیروی زمینی شرکت کرده بود، یک موشک شهاب سه را به سوی اهداف فرضی پرتاب کرد، اما موشک از جا بلند شد و بعد از صدمتر منفجر شد و دهها نفر را کشته و مجروح کرد. وی گفت: عجب موشکی! اینجا را اینطوری خراب کرده، ببین آنجا را چکار می کند!

حقوق بشر مرد
اجلاس حقوق بشر سازمان ملل متحد با شرکت اعضایی که اکثرا نقض کننده حقوق بشر هستند، آغاز شد. آگاهان پیش بینی می کنند اگر اوضاع همینطوری پیش برود تا یک سال دیگر سازمان ملل کشورهای اروپایی را هم مجبور می کند حکم اعدام را دوباره اجرا کنند و یک سهمیه هم تعیین می کند که حداقل باید تعدادی از زندانیان اعدام شده و ناظران اجلاس حقوق بشر در محل اعدام حاضر باشند که هیچ تخلفی از این قوانین صورت نگیرد.

آثار مبتذل در سایت ها
کلی غصه خوردیم. فکر می کنم این نقشه هاشمی و مافیای نفتی برای حذف مقالات فاطی رجبی است. می خواهند او را از صحنه اینترنت حذف کنند. دولت اعلام کرد که « انتشار آثار مبتذل در سایت ها جرم محسوب می شود.» بالاخره این نامه ها کار دست این زن داد.

روزی سخت برای جهان
دیروز روز سخت و دشواری برای جهان بود. انفجار حرمین در سامرا موضوع بسیار وحشتناکی است که به نظر می رسد آغاز دوباره بعضی درگیری ها علیه شیعیان و ایران در عراق باشد، و طبعا درگیری میان شیعه و سنی را دامن می زند، باز خدا را شکر که آیت الله سیستانی در عراق است و مرجع بسیار عاقل و سیاستمداری است و مثل این علمای ما نیست که دو تا بیانیه می دهند ده هزار نفر کشته می شوند. از طرف دیگر در لبنان هم « عبدو» یکی از دوستان رفیق حریری کشته شد و درگیری میان سوریه و ملت لبنان باز هم بالا خواهد گرفت. البته فتح اعلام کرد که ایران و سوریه قصد دارند کشور حماس را تشکیل بدهند. همزمان با این وقایع اسرائیل هم از بلاتلکیفی چند ماهه درآمد و شیمون پرز 83 ساله رئیس جمهور اسرائیل شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:41  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چپ لوچ

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 23 خرداد 1386 [2007.06.13]

مشکل استان خوزستان حل شد و دیگر مساله ای به نام استاندار برای این استان مشکلی ندارد. آقای « ناصر سودانی» که از نام خانوادگی اش معلوم است که نماینده اهوازاست، چون سودانی است، اعلام کرد که مشکل استاندار خوزستان حل شد و بزودی رئیس شرکت فاضلاب خوزستان به نام محمد جعفر حجازی، که ایشان هم از اسمش که حجازی است معلوم است که خوزستانی است، استاندار جدید خوزستان شد. قرار است استاندار جدید خوزستان همان سیاستهایی را که برای اداره شرکت فاضلاب خوزستان پی می گرفت، در اداره استانداری خوزستان هم پی بگیرد.

اندیشه های بلند رئیس جمهور
من بچه که بودم، منظورم سن بیست سالگی است، تعجب می کردم که این لنین چطور 47 جلد مجموعه آثارش منتشر شده است؟ فکر می کردم عجب مخی بود این یارو. بعدا که کتاب های اصلی لنین مثل دولت و انقلاب و این چیزها را خواندم دیدم از این خبرها نیست، شما یک مسلسل داشته باشید، با یک عالمه پول و یک مشت شارلاتان گرسنه، طبیعی است که از یک موجود 165 سانتی یک مجسمه می سازند بطول 3 متر، فقط مشکلش این است که وقتی مجسمه را می خواهی برداری باید کلی زحمت بکشی. حداقل نمی کنند یک مجسمه کوچولو درست کنند که راحت بشود برش داشت. واقعا هرچی فکر می کنم می بینم این اعضای مرکز نشر آثار احمدی نژاد باید با چه بدبختی اول ماسک بزنند جلوی دهان شان که بوی بد نیاید، بعد دستکش بپوشند، بعد باید آثار احمدی نژاد را قبل از نشر تمیز کنند و جمع کنند توی یک ظرفی که کاملا محفوظ باشد. و حالا نمی دانم چه اصراری است که این آثار را پخش کنند. خوش تان می آید صبح بلند شوید و ببینید آثار احمدی نژاد صاف چسبیده روی در خانه یا روی شیشه خانه تان؟ یکی از اعضای مرکز نشر آثار الفنون گفت: « احمدی نژاد یک چریک متعهد به جبهه فقرای دنیاست.» البته من این جمله را بطور کلی قبول دارم و دلایلی هم برای آن دارم:
اول: احمدی نژاد چریک است، چون درست وقتی انتظار نداری حمله می کند.
دوم: احمدی نژاد متعهد است، برای اینکه متخصص نیست.
سوم: احمدی نژاد طرفدار فقراست، دلیلش هم این است که دائما در حال تولید فقیر است.
چهارم: احمدی نژاد متعهد به فقرای دنیاست، چون عملا برای فقرای ایران که کاری نمی کند.

یک سووال، چهار جواب
آقای رئیس جمهور گفته است: « آفریقا فقیر نیست، مظلوم است.» منظور از این عبارت کدام یک از گزینه های زیر است:
اول: آفریقا چون مظلوم است، به همین دلیل ثروتمند است و ما نباید ناراحت باشیم که فقیر است؟
دوم: هرکسی مظلوم باشد، فقیر نیست و فقرا همه شان ظالم اند؟
سوم: مردم یک کشور یا یک قاره نمی توانند در آن واحد هم فقیر باشند هم مظلوم؟
چهارم: زیاد مهم نیست، روی حرف های این رئیس جمهور نباید فکر کرد؟

اشتباه نگیرند
البته آنها هم هزار تا مصیبت و دردسر دارند، اما تومنی هفت صنار قیمت شان با این برادران هجمه گر و متجاوزاللهی خودمان فرق دارند. آنها با ملت خودشان مشکل ندارند، این برادران حزب الله ما مشکل شان با ایرانی هاست، وگرنه اگر مثل بیادی و کاشانی ول شان کنید وسط کنسرت جاز و راک وسط پاریس و لندن و تورنتو، تا صبح بیدار می مانند و حالی می کنند، اساسی. یک عضو مرکزیت حزب الله لبنان گفت: « کاری نکنید مردم حزب الله لبنان را با گروههایی به نام حزب الله در ایران اشتباه بگیرند.»

سخنگوی قوه قضائیه: حکم هاله اسفندیاری در 3 روز آینده صادر می شود.
تقریبا مطمئن هستم همین روزها هاله اسفندیاری آزاد می شود. جواد لاریجانی گفت: « هاله اسفندیاری در سلامت کامل است و به زودی آزاد می شود.» سخنگوی قوه قضائیه هم که هنوز اجازه نداده است هاله اسفندیاری وکیل بگیرد، اعلام کرد که تا سه روز دیگر حکم وی صادر می شود. و وقتی حکمش صادر شد، بعدا می تواند از خودش دفاع کند و برای دفاع اگر دلش خواست می تواند وکیلی را که زندانی نباشد، انتخاب کند که بعد از آن مرحله، احتمالا به وکیل مدافعش تفهیم اتهام می شود و او را زندانی می کنند و قوه قضائیه اعلام می کند که آیا هاله اسفندیاری دستگیر شده است یا اینکه اصلا چنین شخصی وارد ایران نشده است.

دس دسی صداش می آد، صدای کفش پاش می آد
کیهان دیروز هم در ستون نامه های خوانندگان( برادر حسن شایانفر خواننده اصلی کیهان است.) موج حمله به خاتمی را در داستان دست دادن با خانمها را کمی کمرنگ تر کرد. البته ابطحی جان، مسوول ثابت و دائم و غیرقابل تعویض مواضع آقای خاتمی ماجرا را تکذیب کرد و صادق خرازی هم هر نوع دست دادن در هر نوع ایتالیا را تکذیب کرد. در همین راستا آگاهان تذکر دادند که اگر آقای خاتمی در محل واقعه مثلا دو تا سنگ از زمین برداشته بود و زده بود توی سر خانمهایی که به استقبالش آمده بودند، طبعا نه تنها کسی اعتراض نمی کرد، بلکه الآن به عنوان چهره برجسته دنیای اسلام هم شناخته شده بود و البته اگر با لگد زده بود توی دماغ شان که دیگر حرف نداشت.

ممکن نیست، نخواهیم کرد
خوبی سیاستمداران ایرانی این است که با وجود اینکه از هر ده تا پیش بینی شان، دو تایش هم درست از آب درنمی آید، ولی اینقدر اعتماد بنفس دارند( پرروی سابق) که بازهم وقتی پیش بینی می کنند، یک درصد هم جای خطا و احتمال عدم وقوع نمی گذارند. اسدالله بادامچیان، رمان نویس سوررئالیسم جادوئی و شاعرنوپرداز معاصر گفت: « تشکیل مثلث خاتمی، کروبی و هاشمی از سوی اصلاح طلبان ممکن نیست.» از طرف دیگر بهزاد نبوی هم گفت: « هرگز با طیف مقابل اصلاحات ائتلاف نخواهیم کرد.»

جمهوری اسلامی بله، نه، تاحدی؟
در راستای پیشرفت های داهیانه و روزانه رئیس جمهور اندیشمند و بیست جلدی کشورمان که بزودی اندیشه هایش صحافی خواهد شد، صندوق بین المللی پول اعلام کرد که رشد اقتصادی ایران با 4 پله نزول در مکان 23 خاورمیانه قرار گرفت. فعلا کشورهای آذربایجان، افغانستان و سودان بیشترین رشد اقتصادی در منطقه را دارند و لبنان و جمهوری اسلامی موریتانی کمترین رشد اقتصادی را در منطقه مرتکب می شوند.

چپ لوچ
فرض کنید که شما سه تا خواهر دارید و دو تا خواهر زاده و چهار تا خاله و یک عمه که خبر دارید که اینها در ایران در همین روزها چه مصیبتی می کشند. وفرض کنید کسی را هم دوست دارید به اسم دانیل اورتگا که هم او را طرفدار ملتش می دانید و هم تا حدی او را آدم شریفی می دانید و مطمئنا می دانید که هرچه باشد دروغگو نیست. این آقای اورتگا هم یک همسر عزیز دارد که این همسر محترم با یک روسری در تهران سخنرانی کرده که اگر همان روسری سر آبجی شما باشد، او را یا کتک می زنند یا پلیس بازداشتش می کند و این همسر محترم آقای اورتگا می گوید: « زنان ایرانی مظهر زنان انقلابی هستند.» و نکته مهم اینکه منظور خانم اورتگا از زنان انقلابی ایرانی همان زنانی است که توی سر خواهر و مادر ما می زنند، شما به این موجود محترم چه جوابی می دهید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:51  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 22 خرداد 1386

پنج پنجره به سوی کوچه

دلم می خواهد امروز به پنجره ها فکر کنیم

پنجره اول
پنجره را به سوی خیابان باز کرد، هوای گند پر شد توی خانه.

پنجره را ببند تا از شر دیگران راحت شوی

پنجره دوم
هر پنجره نشانه یک آشنایی تازه است.....
والبته ممکن است به همین دلیل یک کتک حسابی از پدر دختر همسایه بخوری.

پنجره سوم
پنجره ها را ببند
پرده ها را بکش
چراغها را خاموش کن
... تا احساس آزادی کنی

پنجره چهارم
هر پنجره ای که به کوچه باز می شود می تواند هوای تازه را به خانه بیاورد
یا می تواند کوچه را پر از آشغال و کثافتی کند که مرد همسایه به کوچه می ریزد

پنجره پنجم
اندازه هر پنجره در هر نوع جامعه ای با میزان آزادی فردی در آن جامعه رابطه مستقیم دارد.
و البته با میزان گرمی هوا، نوع معماری، میزان تابش آفتاب و هفتاد و چهار عامل دیگر.

برای شنیدن متن کامل برنامه به رادیو زمانه بروید و هشتمین برنامه از این ستون به آن ستون ابراهیم نبوی را گوش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:49  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 22 خرداد 1386-

یورو کمونیسم و یورو اسلامیسم

می خوام به یک نکته مهم توجه کنید و حتما در این مورد نظرتون رو بگید. چطور می شه که ما ایرونی ها وقتی توی تهران هستیم با دولت مخالفیم، ولی وقتی به پاریس می آئیم متوجه می شیم که چه دولت خوبی داریم؟ اسمش رو گذاشتم یورو کمونیسم و یورو اسلامیسم.

یورو اسلامیسم و جذابیت پنهان خرده بورژوازی

من با چپ های اروپایی مشکل دارم. البته که منظورم سوسیال دموکراتها نیست. لابد فکر می کنید که غیر از سوسیال دموکراتها چه نوع چپ هایی در اروپا هستند؟ اتفاقا می خواهم بگویم که مشکلی با سوسیال دموکراتها نداریم.

بگذارید یک توضیح کوچولو بدهم. اصولا در آمریکا و اروپا یک جریان قدرتمند حاکم لیبرال وجود دارد که طبیعتا مثل همه نیروهای حاکم گروههایی را از خودش بیزار می کند، ضدیت با ماشین و مصرف و سرعت و ازخودبیگانگی ریشه بسیاری از این دشمنی هاست. این نفرت از حکومت لیبرال به شکل یک نفرت ضدآمریکایی و ضدسرمایه داری درمی آید. نفرتی که در خیلی از جوانها و روشنفکران اروپایی نسبت به آمریکا و سرمایه داری می توانیم ببینیم و به نظر من این حق شان است که در یک نظام لیبرال از حکومتش متنفر باشند. این نفرت به صورت جنبش های دانشجویی یا جنبش سورئالیستها یا مانند هیپی ها در گذشته و پانک ها و هر نوع حرکتی علیه الگوهای سرمایه داری شکل می گیرد.

مشکلی که وجود دارد، این است که دنیای مخالف سرمایه داری در گذشته و حال این چپ های آمریکایی و اروپایی را به بازی می گیرند و آنها هم فریب بازی های ضدآمریکایی قدرت هایی را می خورند که معمولا به جهان آزاد تعلق ندارند. در دوران جنگ سرد چپ های اروپایی دل شان را خوش کرده بودند به استالین و مائو و جالب این بود که درست در زمانی که لوئی آراگون و لوئیس بونوئل و سارتر و آندره ژید و مالرو علیه سرمایه داری، از کمونیسم استالینی دفاع می کردند، همفکران و دوستان شان در مسکو و پکن به دست استالین و مائو کشته می شدند. آندره مالرو از روسیه دفاع می کرد و ایزاک بابل دوست نمایشنامه نویس اش بطور مخفی متهم به جاسوسی برای مالرو می شد و اعدام هم می شد و تا سی سال بعد از مرگ او همچنان چپ های فرانسه از استالین دفاع می کردند.

بعد از فروپاشی چپ های اروپایی بی سرپرست و بی یار و یاور ماندند، از طرفی وحشت از تک قطبی شدن جهان و از طرفی جهانی شدن مثل بختک افتاد روی ذهن و فکر و روح شان. موج بنیادگرایی اسلامی که با حمله 11 سپتامبر نشان داد کاملا جدی است، شروع کرد به زنده کردن چپ های در حال احتضار و مدرسه پیرمردها دوباره بازشد. همین است که می بینی طرفداران عدالت و آزادی در اروپا و آمریکا می شوند حامی انواع دیکتاتورها و تروریست های ضدآمریکایی در فلسطین و لبنان و عراق و ایران و افغانستان و ونزوئلا و کوبا و غیره. و همانطور که سالها کمونیست ها از روح ستیز چپ اروپایی استفاده کردند و با کمک تبلیغاتی سارتر و ژید و مالرو ماندند و خودشان را حفظ کردند، حالا هم جریان بنیادگرایی اسلامی از چپ اروپایی سوء استفاده می کند و آنها را به بازی می گیرد، چپ های اروپایی دموکراسی اروپا را در اختیار بنیادگرایی می گذارند، تا آنها علیه دموکراسی بجنگند و همین می شود که چامسکی و احزاب سبز همسایه های پهلویی حزب الله و احمدی نژاد و حماس می شوند. و همین می شود که چپ های اروپایی دوستان و همفکران شان توسط دولتی مثل دولت ایران زندانی می شود، در حالی که خودشان از این دولت ها حمایت می کنند.

فکر می کنم آدم بتواند چپ های اروپایی را در هرحال تا حدی بفهمد، اما مشکل با ایرانی هایی است که بدون آن که خودشان متوجه شوند، در اثر بازی های ضدآمریکایی یکباره بغل دست دیکتاتوری قرار می گیرند که از دستش فرار کرده اند، و این هم از آن داستانهاست. البته بلدیم که این داستانها را توجیه فلسفی کنیم. اصولا ما ایرانی ها استاد توجیه فلسفی هستیم.

..... بخشی از گفتار برنامه از این ستون به آن ستون رادیو زمانه، برنامه را از اینجا گوش کنید. حتما در این مورد هر نظر مخالفی دارید بگذارید تا با هم شدیدا دعوا کنیم. مرسی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 22 خرداد 1386

نازلی احساس و جیمز بلانت: یو آر بیوتیفول

دیروز آقای علی اصغر همسر سابق نازلی احساس( معصومه مستشار) به رادیو زمانه آمد و اعلام کرد که از این پس فقط در صورتی اجازه همکاری به همسر سابقش با رادیو زمانه یا هر رادیوی دیگری را می دهد که علی اصغر نیز در کنارش حضور داشته باشد. به همین دلیل این هفته خواهر نازلی احساس شعری را که برای ترانه سروده بود به برنامه آورد. قرار بود این ترانه را اول استاد حسن شجاعی بخواند و بعدا قرار شد آقای عباس قادری آن را بخواند، اما چون این دو نفر حاضر به خواندن آن نشدند، جیمزبلانت متن انگلیسی این ترانه را خواند.

توضیح عکس ششم: جیمز بلانت و علی اصغر در حالتی صمیمانه

اوا، تو خوشگلی!

زندگیم محشره، نانازه، مامان
عشقم پاکه، سفید
یه جیگر رو دیدم، مثل فرشته ها بود
واقعا مطمئنم که دیدمش
توی مترو بهم لبخند زد
تو با یه زید دیگه ای بودی
اما من خواب و خوراکم رو از دست دادم
چون یه نقشه حسابی توی کله ام بود

تو خوشگلی، تو نازی
تو قشنگی، واقعا می گم، بی تعارف
صورتت رو تو اون شلوغی دیدم
و نمی دونم چی کار کنم
آخه من که تا به حال با تو نبودم

آره، چشمم رو تسخیر کرد
وقتی داشت از کنارم رد می شد
از صورتم خونده بود
که حسابی چیلیم زدم و قاط قاطم
و من تو خط اینم که دوباره ببینمش
اما ما لحظه ای داریم که تا آخر باقی می مونه

تو خوشگلی، تو نازی
تو قشنگی، واقعا می گم، بی تعارف
صورتت رو تو اون شلوغی دیدم
و نمی دونم چی کار کنم
آخه من که تا به حال با تو نبودم

تو خوشگلی، تو نازی
تو قشنگی، واقعا می گم، بی تعارف
حتما یه همچین فرشته ای با چنین لبخندی وجود داره
وقتی فکر می کنه که من باهاس با تو باشم
اما وقتش نرسیده که با واقعیت مواجه بشم
من هرگز با تو نخواهم بود

برنامه هشتم از این ستون به آن ستون رادیو زمانه را از اینجا نگاه کنید و حتما نظرتان را برای من بفرستید. بخش نظرات این برنامه از همین هفته با حضور استاد پری بافان به سووالات شما پاسخ می دهد. از هر نوع پاسخ به سووالات مربوط به ح دال معذوریم.
اگر خواستید نظرتان را برای خودم مستقیما بفرستید، با آدرس زیر تماس بگیرید
ebrahim.nabavi@gmail.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:45  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

آنها نامه سرگشاده نمی خوانند

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 22 خرداد 1386 [2007.06.12]

تقریبا همه خبرهای اصلی روز خبرهای اقتصادی است. نامه سرگشاده 57 اقتصاد دان دانشگاههای کشور خطاب به احمدی نژاد منتشر شد. نویسندگان این نامه البته نیت خیر دارند و می خواهند با نوشتن این نامه به دولت هشدار بدهند. آگاهان خبر دادند که نوشتن این نامه ها نه تنها دردی را دوا نمی کند، بلکه به دلایل زیر مفید نیست:
دلیل اول: احمدی نژاد نامه سرگشاده می نویسد، نامه سرگشاده نمی خواند.
دلیل دوم: اکثر این استادان از نظر علمی ارزش کافی ندارند، چون سن شان بیشتر از 25 سال است و رشته علمی شان هم انرژی هسته ای نیست، بلکه اقتصاد است.
دلیل سوم: هشدار دادن در مورد دولتی مفید است که از فاجعه بترسد، نه اینکه خودش فاجعه باشد.
دلیل چهارم: اقتصاد دانان براساس آمارهایی که وجود دارد حرف می زنند، در حالی که دولت براساس آمارهایی که خودش تولید می کند می داند که کارش درست است.
دلیل پنجم: اصولا نامه سرگشاده را به بوش می نویسند، نه احمدی نژاد.

یک گام دیگر ابرقدرت می شویم
یک قدم دیگر بیشتر نمانده است تا بقول سردار رحیم صفوی و سایر صفویان ابرقدرت منطقه و شاید کل جهان و یا غیره شدیم. وزارت آموزش و پرورش در راستای تبدیل ایران به ابرقدرت بزرگ اعلام کرد که چراغ علاء الدبن و هبزم از مدارس حذف شد. در همین راستا وزیر رفاه و تامین اجتماعی نیز گفت: « فقر خشن و درازکش در کشور وجود ندارد.» آگاهان توضیح دادند که از این پس فقرا می توانند ایستاده احساس فقر کنند. همین وزیر غیردرازکش گفت: « خط بقاء جایگزین خط فقر می شود، چون مردم از درآمد حداقل روزانه یک دلار برخوردارند.» در پی اعلام این پیروزی بزرگ مردم اجتماع کرده و گفتند که یک دلار زیاد است، چون هر چه فکر می کنند نمی دانند بقیه اش را چه کنند. قرار است از این به بعد اگر درآمد مردم زیاد شد، آن را صادر کنیم.

سخنگویان مناظره نمی کنند
رمضانزاده سخنگوی دولت اصلاحات، الهام سخنگوی احمدی نژاد را به مناظره طلبید. الهام هم امشب قرار است هفته آینده فاطی را که چادرش را دور کمرش بسته است ببرد برای مناظره که جوراب رمضانزاده را بادبان کند و آنرا بکشد سرش.

قالیباف امضا شد
بالاخره پس از هزار و اندی سال، مشکل حل شد و پورمحمدی حکم قالیباف شهردار تهران را امضا کرد. ظاهرا در تمام این مدت پورمحمدی داشت به این فکر می کرد که اگر به جای قالیباف همان احمدی نژاد با حفظ سمت شهردار باشد، بهتر است. ولی بالاخره بعد از کلی کشاکش و شورش بی دلیل حکم امضا شد. آگاهان حدس می زنند که این حکم تا موقعی که وارد پاکت بشود یک ماهی طول بکشد و تا وقتی از فاطمی به خیابان بهشت برسد احتمالا یک سال و نیم گذشته است و تا آن موقع احمدی نژاد را به هر بهانه ای شده دوباره شهردار تهران می کنند.

وعیدی خودداری شد
معاون آژانس انرژی اتمی از مذاکره با وعیدی خودداری کرد. فعلا دست سلطانیه از پای وعیدی درازتر، دارند جفت شان دنبال یک بلیط قطار برای بروکسل می گردند که مثل بیادی و کاشانی در آنجا به دارالشفای اعظم مراجعه کنند. ظاهرا قرار است یک کنسرت بزرگ جدید در بروکسل برگزار شود که برای درمان انواع سرخوردگی ناشی از عدم پذیرش مفید است. معاون آژانس انرژی اتمی دلیل عدم ملاقات با وعیدی را چنین عنوان کرد: « موضوع جدی و قابل بحثی برای مطرح شدن وجود نداشت.»

دست های خاتمی
حدس می زنم توپ و تانک و مسلسل را اگرچه دیگر اثر ندارد، ولی دوباره به کار بگیرند تا سرخاتمی را زیر آب کنند. داستان رقص در آنکارا و حضور احمدی نژاد در مراسم رقص در دوحه و دست بوسی معلم کلاس اول و اهانت به پیامبر اسلام در سووالات آموزش و پرورش و کلی پروژه هایی که هر کدام اگر در هر دولتی اتفاق افتاده بود تا به حال شش بار دولت را جر داده بودند، همه به کنار، ولی این طوری که بازتابی ها دارند الم و کتل را برمی دارند، فکر می کنم یک دسته حسابی راه بیندازند و سینه زنی و آخر کار هم.... خدا نکند.... می ترسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 4:42  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یک سبد گوجه فرنگی

ابراهيم نبوي - دوشنبه 21 خرداد 1386 [2007.06.11]

به دنبال اعلام نرخ تورم توسط احمدی نژاد به میزان 12 درصد، بانکهای خصوصی و وزیر اقتصاد و رئیس کل بانک مرکزی و اعضای شورای پول و اعتبار به احمدی نژاد هشدار دادند. آنان گفتند که در صورت ادامه این وضعیت اقتصاد کشور کاملا ویران می شود. احمدی نژاد گفت: کاملا؟ قول می دین؟ دیگه لازم نیست کاری بکنم؟ در همین راستا یک سووال جدی مطرح و هشت روش برای پاسخ به سووال پیشنهاد شد.

سووال: ما یک سبد داریم که در آن مقداری کالا ریخته ایم. این کالاها همان چیزهایی است که مردم به آن نیازمند هستند و آنها را می خرند یا از آنها برای گذران زندگی استفاده می کنند. اقتصاد دانان بررسی کردند و دیدند که با توجه به افزایش قیمت کالاهایی که در سبد است، نرخ تورم نسبت به سال قبل بالا رفته است. حالا باید چکار کنیم که این نرخ تورم که بالا رفته است پائین بیاید؟
روش اول: کالاهایی که گران شده، مانند نان و سیب زمینی و گوجه فرنگی و میوه و مسکن و این جور چیزها را از سبد بیرون می اندازیم، بعد به جای آن کالاهایی که قیمت آن افزایش نیافته، مانند تله موش، موکت، ذغال جکسون، آفتابه پلاستیکی، دمپایی ابری و موسیر را داخل سبد می ریزیم، در نتیجه نرخ تورم پائین می آید.
روش دوم: کارکنان سازمان برنامه و بانک مرکزی را که داخل سبد اقتصاد کشور هستند و محاسبات آنها نشان می دهد تورم بالاست، از سبد اقتصادی کشور بیرون انداخته و به جای آنها کسانی را داخل سبد اقتصاد کشور می گذاریم که بلد باشند نرخ تورم را پائین بیاورند.
روش سوم: سبد محاسبه تورم را توسط بازرس دفتر رئیس جمهور می دزدیم و یک سبد پر از خربزه از سر جالیز همسایه به قیمت ارزان کش رفته و از ارادان می آوریم که با محاسبه آن نرخ تورم آنقدر پائین بیاید که به صفر برسد.
روش چهارم: خرید و فروش هر نوع سبدی را غیرقانونی اعلام می کنیم و اعلام می کنیم که فروش سبد بای نحو کان در حکم براندازی نرم است و از این طریق وقتی سبد نباشد، در نتیجه کالایی هم توی آن نیست، در نتیجه نرخ تورمی هم وجود ندارد، در نتیجه نرخ تورم نسبت به قبل بالاترنیست، چون اصلا نرخ تورمی نیست که بالاتر باشد یا پائین تر.
روش پنجم: سبد را پس از اینکه فاطی الهام حسابی مورد الهام شوهرش قرار گرفت، به دست او می دهیم تا همه کالاهای مورد نیاز خانواده اش را از میدان تره بار پشت خانه محمود قشنگ خریداری کند. احتمالا کالاهای خریداری شده توسط فاطی شامل موارد زیر خواهد بود: دفتر چهل برگ برای فحش نوشتن علیه خاتمی و هاشمی، قلم و دوات برای نوشتن مقاله، خنجر و قمه برای برخورد با واقعیات، دستکش بوکس برای حفظ حدود شرعی در حین حمله به مفسدین اقتصادی، قیچی برای بریدن گیس های فائزه هاشمی و احتمالا مواردی از مهدی هاشمی، قرص اعصاب برای عبور از بحران، خرگوش لاستیکی بازی بچه ها برای گاز زدن در شرایطی که هنوز مقاله نوشته نشده است.
روش ششم: در این روش بر اساس سیستم کوبایی عمل می کنیم، کالاهای مورد نیاز مردم را در سبد می ریزیم، و قیمت آنها را کاملا ارزان می کنیم، اما اعلام می کنیم که نداریم و تمام شد.
روش هفتم: دست به سبد نمی زنیم، بلکه به مدت یک ماه دست و پای احمدی نژاد را می بندیم و به دهانش چسب می زنیم و اجازه نمی دهیم یک کلمه هم حرف بزند و جلسات هیات دولت را هم لغو می کنیم و بانک مرکزی و سازمان برنامه و شورای عالی اقتصاد را منحل می کنیم، در نتیجه تورم با همان سبد خانوار کاهش می یابد.
روش هشتم: به جای همه اینها احمدی نژاد را از سبد پرت کنیم بیرون و خود بخود نرخ تورم پائین می آید.

احمدی نژاد نقد و افروغ برکنار شد
عماد افروغ، نماینده مجلس و یکی از منتقدین اصولگرای کشور، در یک برنامه تلویزیونی حاضر شد و برای اولین بار در دو سال گذشته یک نفر در صدا و سیما از احمدی نژاد انتقاد کرد. خانواده وی پس از این انتقاد اعلام کردند که این افروغ فعلا سالم و زنده است و فقط تهدید به ترور شده است. در همین راستا مجلس برای نشان دادن علاقه اش به انتقاد پذیری عماد افروغ را از ریاست کمیسیون فرهنگی مجلس برکنار و حاج آقا اختری را به جای وی به عنوان رئیس کمیسیون فرهنگی تعیین کردند. باز هم جای شکرش باقی است که احمدی نژاد اگر بلد نیست کشور را اداره کند و به وعده هایش عمل نکرده و در سیاست خارجی اشتباه کرده و جامعه را ناامن کرده و اقتصاد را از بین برده، می خواستم بگویم که تحمل انتقاد را دارد که نظرم عوض شد. احمدی نژاد گفت: چشم تون کور هیچی هم نداشته باشم، عوضش خوشگلم و خوب تار می زنم.

شمسی پهلوون سینی پاره می کند
بنازم به شهامت این شیرزن، بی نظیر است. فکر کنید، یک آدمی مثل خاتمی و هاشمی که اگر از آنها دفاع کنی شش ماه زندان باید بروی را روزی شش بار جر می دهد. به این می گویند شیرزن. فاطمه رجبی گفت: « کسی جلوی هاشمی رفسنجانی را بگیرد.» وی از طرف دیگر الهه کولایی را متهم کرد که « الهه کولایی دو قرارداد کتاب با دفتر ریاست جمهوری سابق به مبلغ 70 میلیون تومان بسته و پس از مدتها فقط سه برگ کاغذ یک رو تحویل داده است.» یک روانکاو از نکات مورد ذکر نتایج زیر را گرفت:
فرافکنی: احتمالا بیمار این نکته را هفته ای سه بار می شنود که گفته می شود« بابا! یکی جلوی این خانم محترم رو بگیره»
عدم اعتماد به نفس و مقایسه بیش از حد: احتمالا بیمار از اینکه قبلا کتابی در ستایش رئیس جمهور نوشته و احتمالا دستمزد آن را نگرفته است، دچار ناراحتی است و تلاش می کند از طریق مکانیزم جبران تصور کند که دیگران کارهای مشابه او را انجام داده اند، اما با پلیدی تمام.
خیالپردازی و توهم شدید: بیمار به دلیل عدم تماس با بیرون از خانه به مدت طولانی، قیمت ها را نمی داند و فکر می کند چون کسی که عامل ارتباط وی با بیرون است( الهام و احمدی نژاد) دائما از ارقام میلیون و میلیارد حرف می زنند، نرخ قرارداد یک کتاب که احتمالا 5 میلیون تومان است، هفتاد میلیون تومان شده و شبها در این مورد خواب های بد می بیند.
مشکل یک رو دورو: بیمار احتمالا برای مدت طولانی از دوره دبیرستان همیشه پشت و روی کاغذ مقاله نوشته است، به همین دلیل فکر می کند که برای نوشتن یک مقاله یا کتاب حرفه ای هم همین کار را می کنند، و احتمالا بزرگترین آدمی که دیده است، کسی است که یک کتاب پانصد صفحه ای پشت و رو نوشته است.

مسلمانان جهان! کمونیست شوید
یک اصطلاح دارم کشف می کنم به موازات « اورو سوسیالیسم» یا سوسیالیسم اروپایی که می شود « ارو اسلامیسم» یا اسلام اروپایی، فرقش هم با اسلام خاورمیانه ای و آفریقایی خیلی زیاد است. مثلا یک آقایی به نام جمال بوراس که هم مسلمان فرانسوی است و هم طبیعتا قهرمان جودوی این کشور است، نامزد انتخابات مجلس شده است. وهابیون هم به هواداران شان گفته اند که به رقیب جمال بوراس که کمونیست است رای بدهند. در همین راستا، دانیل اورتگا هم دیروز به تهران رفت و ملبس به چفیه شد و زنش هم روسری گذاشت و معلوم شد که دیگر جنگ با آمریکا تمام است. این مادر مرده اورتگا وقتی احمدی نژاد رفت نیکاراگوئه فکر کرد قضیه جدی است، حالا راه افتاده آمده تهران، از دیروز دربدر دنبال احمدی نژاد می گردد که همراه با هم بروند آمریکا را نابود کنند. به هرکسی می گوید که احمدی نژاد کجاست؟ می گویند: کی؟ احمدی نژاد؟ ازش طلب داری؟

نه ماه بعد، نه، از اون نظر نگفتم
قضیه انتخابات دارد اندکی جدی می شود، فعلا حرف زدن در مورد انتخابات شروع شده است. خاتمی از زنان خواست که در حوزه های مختلف فعال تر حضور پیدا کنند. زنان هم گفتند: آخ! چشم، اگه نزنن حتما حضور فعال پیدا می کنیم. محمد سلامتی هم خبر از « ائتلاف نخبگان و دلسوزان نظام داد.» البته من نمی دانم این دوتا را چطوری جمع بسته است، ولی لابد یک طوری جمع بسته است که قیافه اش شبیه دکتر معین نشود. محسن میردامادی هم که قرار است یک شلوار کتانی از جنس محکم بپوشد، گفت: « اصلاح طلبان در مجلس هشتم گام بلندی برمی دارند.» آگاهان گفتند: تو رو خدا مواظب باشین گام بلند برمی دارین شلوارتون پاره نشه. میردامادی توضیح اضافی داد که « البته اگر انتخابات سالم و خوب برگزار شود.» آگاهان از شنیدن این عبارت ناراحت شدند و گفتند: پس انگار شما می خواهید برید فرانسه رای بدین؟ میردامادی دیروزحرفش را کمی اصلاح گرد و گفت: « از طریق سازمان رای شرایط نابرابر را جبران می کنیم.» رض خوش تیپ هم گفت: « احزاب اصلاح طلب تلاش شان را برای حضور جدی مردم در انتخابات بکار می گیرند.» احزاب اصلاح طلب گفتند: کی؟ ما؟ ما که هنوز وجود نداریم! فعلا یک چیز مشخص است و آن این که بقول معاون دبیرکل جبهه مشارکت « خاتمی محور اصلاح طلبان است.» البته من فکر می کنم اگر اصلاح طلبان قضیه سازمان رای را جدی بگیرند، بخصوص این موضوع را در یک پروژه پنج شش ماهه با چراغ خاموش در جاده سنگلاخ ببینند، احتمال دارد که به یک جاهایی برسد. فعلا بزرگترین شانس اصلاح طلبان این است که احمدی نژاد و طرفدارانش در ماجرای حمله به بدحجاب ها، کاری کردند که رای آدم های بی تفاوت را از دست دادند و از آن سی و پنج درصد انتخابات احمدی نژاد احتمالا رسیدند به یک ده درصدی که فعلا هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 14:1  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

هاله نور در بیست جلد

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 20 خرداد 1386 [2007.06.10]

مشکل چی توز به نظر به این سادگی حل نمی شود، هرچه خوشگل تر است ناز و ادای بیشتری هم دارد. جنتی، آخرین کسی که انسان نئاندرتال را قبل از مرگ دیده است، گفت: « احمدی نژاد بسیجی ناب است.» آگاهان ضمن تبریک این کشف نشانه های « ناب» بودن و « بسیجی» بودن احمدی نژاد را چنین گفتند، اولا که همیشه در حال هجمه است، دوما که همیشه سرزده وارد می شود، سوما که حتی اگر صد هزار نفر هم باشند بیست میلیون نفر هستند. به دنبال همین کشف بزرگ و همانطور که همه دانشمندان پس از چهل سال کار و چاپ بیست سی کتاب، یک دانشمند بزرگی پیدا می شود و مجموعه آثار آنها را چاپ می کند، دفتر رئیس جمهور هنوز دوره ریاست جمهوری به یک سال نرسیده، با تشکیل شورای انتشار افکار احمدی نژاد( چنین چیزی وجود دارد؟) یک شورای سیاستگذاری و نظارت را برای انتشار آثار و اندیشه های رئیس جمهور مشخص کرد. اعضای این ستاد که اگر آنها را فشار بدهی حداقل ده کیلو اورانیوم و دویست کیلو تی ان تی به دست می آید، به این شرح معرفی شدند: « غلامحسین الهام، صفار هرندی، مجتبی ثمره هاشمی، روح الله حسینیان، حاج علی اکبری، صادق محصولی، رحیم پور ازغدی، علی مطهری، علی اکبر اشعری، علی اکبر جوانفکر، محمد علی فتح اللهی، محمد شفیعی فر، محمد جعفر بهداد، مجتبی زارعی.» آگاهان توضیح دادند که 80 درصد همین افراد، قبلا برای شورای مشاورین اقتصادی، شورای مشاورین فرهنگی، شورای مشاورین امنیتی، شورای مشاورین در امور مسکن، شورای برگزاری کنفرانس هولوکاست، شورای مشاورین سیاست خارجی تعیین شده بودند که در اینجا هم به انجام وظیفه خواهند پرداخت. پیش بینی می شود، مجموعه آثار احمدی نژاد در بیست جلد به شرح زیر منتشر شود:

هاله نور( در بیست جلد منتشر شد)
جلد اول: دو سالی که ایران را تکان داد، بررسی روانشناختی بازدید های سرزده و تصمیم گیری در کمترین مدت با کمترین بازده.
جلد دوم: نفت ها و سفره ها، یا چگونه هشتاد میلیارد دلار را تبدیل به آشغال کنیم.
جلد سوم: معجزه در نیویورک، صد روایت مستند و متفاوت احمدی نژاد از اولین سفر نیویورک.
جلد چهارم: هاله نور بر فراز سر من، خصوصی ترین لحظات ارتباط شخصی احمدی نژاد با خود خداوند متعال.
جلد پنجم: نبرد من یا پیروزی اراده، کلیه نظرات احمدی نژاد درباره هولوکاست.
جلد ششم: دکتر احمدی نژاد یا چگونه اورانیوم غنی کنیم و از آغاز جنگ لذت ببریم.
جلد هفتم: ملاحظاتی درباره قراردادهای استعماری ترکمانچای، گلستانچای و سعدآبادچای
جلد هشتم: تاریخ هشتصد ساله روابط ایران و عراق( احمدی نژاد اطلاعات خصوصی خودش را در مورد رابطه ایران و عراق، از صد سال قبل که هنوز عراق وجود نداشت بیان می کند.»
جلد نهم: هاله شوت، تجربیات رئیس جمهور درباره روشهای گلزنی و استراتژی های فوتبال.
جلد دهم: پدران من، احمدی نژاد ازتولد تا شهرداری تهران
جلد یازدهم: همه مردان رئیس جمهور( زندگینامه فاطی رجبی به قلم خودش)
جلد دوازدهم: سه برادر( چاوز، کاسترو و سگولن رویال از نگاه احمدی نژاد)
جلد سیزدهم: گنگ خواب دیده( مجموعه سخنرانی های احمدی نژاد در شهرستانها)
جلد چهاردهم: دور دنیا در هشتاد روز، ماجرای سفرهای احمدی نژاد به دور دنیا قبل از اینکه تورم به 17 درصد برسد و سفرها متوقف شود( همراه با صد ها عکس از احمدی نژاد در کنار معروف ترین چهره های سیاست جهان)
جلد پانزدهم: کفشهایم کو، مجموعه اشعار عرفانی منتشر نشده احمدی نژاد که قرار است بزودی توسط برادران هنرمند سروده شود.
جلد شانزدهم: دو گام به پس، سه گام دیگر به پس؛ مروری بر سیاست خارجی احمدی نژاد و طرحهای ابتکاری او برای در دست گرفتن مدیریت جهان که در حال حاضر باید از یک سال قبل آغاز می شد.
جلد هفدهم: شیوه های ظهور، سی درس در مورد شیوه های ظهور و چاپ عکس و ظاهر شدن جلوی دوربین به شکلی که از هر ده عکس حداقل پنج عکس کمیک محسوب شود.
جلد هجدم: آخرین فریادها در آخرین روزها( شرح سال سوم ریاست جمهوری)
جلد نوزدهم: بزرگراهی بسوی انبار، شرح حال سال چهارم ریاست جمهوری و نامگذاری بزرگراه مذکور و نظرات کلیه مهندسین راهسازی در مورد بزرگراه شهید احمدی نژاد.
جلد بیستم: فهرست اسامی هفت میلیون مفسد اقتصادی که نگذاشتند اندیشه های ناب احمدی نژاد به نتیجه برسد.

نتیجه گیری اخلاقی: اگه بابا و مامانش رو ندیده بود، ادعا می کرد افلاطونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پراگ و پاریس و معجزه دولت نهم

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 17 خرداد 1386 [2007.06.07]

ناطق نوری شدیدا از دولت احمدی نژاد انتقاد کرد. ناطق گفت: « اگر رایحه خوشی ها و نا خوشی ها جدا باشند، در انتخابات آینده محکوم به شکست خواهند بود.» ناطق در مورد مبارزه با فساد اقتصادی گفت: « اسم کسی را آوردند و او را در تلویزیون نشان دادند به عنوان مفسد اقتصادی، از رئیس بانک مرکزی پرسیدم، گفت اصلا این بنده خدا هیچ تخلف بانکی ندارد و جزو بهترین مشتریان ماست.» ناطق نوری ضمن اینکه از احمدی نژاد خواست حداقل از رضا شاه بیاموزد، گفت: « مبارزه با مفاسد اقتصادی هم دردی را دوا نکرد.» از طرف دیگر محسن رفیقدوست هم وقتی در مورد هاشمی و خاتمی حرف می زد، کلی صفات حسنه آنها را بکار برد، اما وقتی رسید به احمدی نژاد فقط آرزو کرد که وی بتواند در برآوردن وعده هایش موفق شود. آگاهان توضیح دادند که در حال حاضر بدترین فحش به احمدی نژاد همین است که برایش دعا کنید که در وعده هایش موفق شود. بالا بودن میزان نمک و شور بودن بیش از حد آش احمدی نژاد باعث شد که نماینده ولی فقیه در کهکیلویه و بویر احمد هم بگوید که « گرانی باشد، با انرژی هسته ای هم وضعیت نگران کننده است.» نماینده بندرعباس هم در پشتیبانی از اقدامات دولت فخیمه حاضر نه گذاشت و نه برداشت و گفت: « دولت اقدامی برای بهبود معیشت مردم انجام نداده است.» به نظر می رسد که اوس محمود فعلا از چپ و راست در حال نواخته شدن است و فقط اگر روزی چند بار مورد الهام قرار نگیرد، یحتمل باید استعفا بدهد و برود ارادان. البته ظاهرا دیشب شمسی پهلوون دو تا محکم زده است پس کله شوهرش و گفته است: « ای خاک بر سرت! ذله شدم از دستت، این جوون از دست رفت، تو مثلا سخنگویی، تو .... هم نیستی.» به دنبال این موضوع، الهام به شکل معجزه آسایی گفت: « دولت نهم برای اداره کشور معجزه کرده است.»

الهام از گرسنگی مرد
کارشناسان( یک سال قبل): دولت باید به وعده هایش عمل کند.
سخنگو( 11 ماه قبل): دولت حاضر بهترین دولت در عمل کردن به وعده ها در ده سال گذشته بوده است.
کارشناسان ( 8 ماه قبل): میزان تورم به 12 درصد رسیده است.
سخنگو( 7 ماه قبل): دولت به پائین ترین نرخ تورم در 20 سال گذشته رسیده است.
کارشناسان ( 6 ماه قبل): میزان تورم به 14 درصد رسیده است.
سخنگو( 5 ماه قبل): دولت موفق شده است با از بین بردن تورم موفق ترین اقتصاد را در 50 سال قبل ایجاد کند.
کارشناسان( 4 ماه قبل): میزان تورم به 16 درصد رسیده است.
سخنگو( 3 ماه قبل): دولت نهم در شکوفایی اقتصادی و نابودی تورم در سه هزارسال گذشته بی مانند است.
کارشناسان( 2 ماه قبل): میزان تورم به 18 درصد رسیده و بحران اقتصادی بی سابقه است.
سخنگو( 1 ماه قبل): اقدامات دولت نهم جز در زمان علی ابن ابیطالب هرگز در روی کره زمین نظیر نداشته است.
کارشناسان( دیروز): میزان تورم در حال رسیدن به 20 درصد است و مردم قدرت خرید خود را از دست می دهند.
سخنگو( امروز): دولت نهم برای اداره کشور معجزه کرده است.
کارشناسان( دو ماه بعد): افزایش قیمت گوجه فرنگی به کیلویی 150 هزارتومان و سیب زمینی به کیلویی دویست و شصت هزارتومان کشور را فلج کرده است.
سخنگو: دولت نهم موفق شده است مسیر کهکشان راه شیری را به شکلی که منافع اسلام اقتضا می کند تغییر دهد و قیمت کالاها را به دو درصد دوران خاتمی برساند.
کارشناسان( شش ماه بعد) در اثر گرسنگی ناشی از بحران اقتصادی ارتحال نموده و جان به جان آفرین تقدیم کردند.
سخنگو( شش ماه و دو روز بعد) اعلام کرد که علت فوت رئیس جمهور گرسنگی نبوده... و در همین حال سخنگو نیز درگذشت.

گونو به بندرعباس رسید
خیلی مکافات کم داشتیم، تندباد گونو هم به ایران رسید. ظاهرا این تندباد به منطقه چاه بهار رسیده و آسیب هایی به مردم این منطقه زده است. من فکر می کنم یک کارهای بدی کردیم که این تندباد بر سرمان نازل شده، چون دفعه قبل که تندباد به آمریکا هجوم برده و تلفات داده بود، علما می گفتند که ظاهرا علت آن تولید فیلمهای سکسی در کالیفرنیا بود که باعث شده بود، طوفان به فلوریدا هجوم ببرد. استانداری بندرعباس هم از مردمی که نزدیک ساحل هستند، خواسته است خانه های شان را ترک کنند و مدارس این استان هم فردا تعطیل است. احتمالا از فردا نیروی انتظامی مبارزه گسترده خودش را برای جمع آوری کلیه فروشندگان سی دی قانونی و غیرقانونی در مناطق طوفان زده آغاز می کند.

پراگ، پاریس، چه خبره؟
بوهای بدی می آید. منظورم تصادفا احمدی نژاد نیست. این ماجرای پراگ و پاریس اگر در همین حد شوخی و بازی بازی بماند، خوب است، ولی اگر بنا باشد آمریکایی ها قاط بزنند و بروند برای حمله و جنگ و سرنگونی و از این حرف ها، مصیبتی خواهد شد. ظاهرا رضا پهلوی در پراگ ایکی ثانیه با جرج بوش مذاکرات کرده و یک سخنرانی مهمی هم مرتکب شده است. گفته شده است که فخرآور هم ظاهرا قرار است نخست وزیر آینده ایران بشود و منوچهر محمدی هم انشاء الله می شود وزیر امورخارجه. از طرفی پارلمان ایرانیان در تبعید هم در پاریس تشکیل می شود. البته این پارلمان که من هنوز خبر ندارم چه کسانی هستند و قرار است کدام کشور را اداره کنند، خوشبختانه مثل مجلس شورای اسلامی نیست که ده تا فیلتر برای انتخاب نمایندگانش وجود داشته باشد، اصلا چیزی به اسم فیلتر وجود ندارد، انتخابات هم ندارد و اعضای آن هم معلوم و مشخصند. بدبختی این است که محسن سازگارای ما هم که این همه با او رفیق بودیم، قرار است در این مجلس ایرانیان در تبعید باشد. می ترسم این بار هم تاسیس سپاه را بیندازند گردن محسن سازگارا، آن وقت بیست سال دیگر طول می کشد تا دوباره خاطرات اولین روزهای سپاه پاسداران انقلاب مخملی یا سفید یا بنفش را بگوید. به نظرم سوژه خوبی است که به موازات انتخابات مجلس در همین راستا به امر شریف طنز بپردازیم. در همین راستا با دوستانی که وارد این بازی های خطرناک بشوند، بای بای نموده و تا اطلاع ثانوی از هرگونه ارتباطات مشروع و نامشروع معذوریم. نکته اینکه ممکن است شما هم مثل من حدس بزنید که طبیعتا از اپوزیسیونی که امیرعباس فخرآور در آن نقش دارد، نوع نقش مهم نیست، همین که نقش دارد، یعنی یک مشکلی وجود دارد، بخاری بلند نمی شود. من مشکلی با بخار ندارم، مشکل من آتش است، می ترسم این بوش دیوانه این جماعت را به عنوان جایگزین در نظر گرفته باشد و شوخی شوخی یکی دوماه دیگر و چه بسا کمتر، جنگ را شروع کند. اگر اینجوری بشود باید برویم به افغانستان پناهنده بشویم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:40  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 18 خرداد 1386

من و پیمانه و حسین درخشان

حسین عزیز!

از تو ممنونم که با لحنی محترمانه که شایسته همان حسین درخشانی است که من می شناختم، نامه ای نوشتی و یادآوری روزهای دوستی گذشته را کردی و قس علیهذا.

مقصود من و بسیاری از دوستان از این همه تلاش و گاهی هم برخوردهای تند با تو برای همین بود که به همین جا برسی و خوشحالم که به اینجا رسیدی. این را به تو تبریک می گویم.


اما اگر چه صد بار توبه کردم و گفتم که دیگر نمی کنم و گاه نشان دادم که در ترک پیمانه سکوت دلی پیمان شکن داشتم، اما چنان که می بینی کار از آن خراب تر است که می شود گمان کرد. اخبار پاریس و پراگ و واشنگتن تن آدم را می لرزاند. و من نیز به عنوان کسی که معتقدم باید به تهران فکر کرد، ذهنم کاملا درگیر انتخاباتی است که بناست 278 روز دیگر در تهران برگزار شود.

به همین دلیل تکرار می کنم که ضمن ابراز خوشنودی از آنچه نوشته ای و پذیرش دعوت تو برای ده ماه دیگر، یعنی پس از انتخابات، می گویمت که فعلا از هر گفتگویی که مرا از طنز نوشتن و جدی نوشتن در کانال گفتمان داخل کشور منحرف کند، پرهیز می کنم. به تو پیشنهاد می کنم که همین لحن را حفظ کنی و نوشته هایت را به همین گونه بنویسی و با دیگران هم درگیر نشوی تا دیگران هم با تو درگیر نشوند.

برایت آرزوی خوبی و شادی و پیروزی دارم
ابراهیم نبوی
18 خرداد 1386

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:38  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

صیغه سوم شخص مجرد

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 16 خرداد 1386 [2007.06.06]

دقیقا 280 روز تا انتخابات مجلس مانده است. اگر در این روزها درست رفتار کنیم، محتمل است که مجلسی با ترکیبی قابل قبول از اصلاح طلبان، کارگزاران، محافظه کاران میانه رو، و احتمالا جمع کوچکی از تندروها انتخاب شود. همه چیز بستگی به رفتار ما دارد. می شود گفت که شش ماه دیگر، یعنی از اوایل زمستان، کم کم فضای کشور بازتر خواهد شد، چرا که اصولگرایانی که حکومت را در دست دارند و می خواهند مجلس را بگیرند، با تندروهایی که دولت را در دست دارند، چندان میانه خوبی ندارند و شکافی که میان آنهاست، بهترین گذرگاه برای عبور نیروهای طرفدار دموکراسی، اصلاح طلب و میانه روها برای در دست گرفتن مجلس است. البته که معلوم است مجلس بعدی یک سال دیگر تشکیل می شود، اما آنچه اهمیت دارد، این است که اگر ترکیب انتخاب شده از اکثریت اصلاح طلبان برخوردار باشد، بی تردید سه ماه باقی مانده جز نک و نال مجلس حاضر و یک مراسم خداحافظی کسالت آور چیزی نخواهد بود.

به نظرم می آید به همه دوستانی که رسانه ای در اختیار دارند و می خواهند به انتخابات کمک کنند، می توان این پیشنهادات را کرد:
اول: از همین روزها از بازی هایی که افکار عمومی را از انتخابات منحرف می کند، خودداری کنیم. طبیعی است بسیاری از بازی هایی را که انواع موجودات ویز و مگس و چسب و سریش می کنند تا جلب توجه کنند، جزو همین بازی هاست. به ابراهیم نبوی هم می گویم که از این بازی های اینترنتی و وبلاگ بازی و جوابیه صادر کردن و پوز زنی و این حرف ها دست بردارد و یادش نرود که فرصت زیادی باقی نمانده است.
دوم: وبلاگ ها و وب سایت های تان را برای روزهای انتخابات حفظ کنید، همچنین است رادیوها و روزنامه های داخل کشور و رسانه های دیگر. طبیعتا در این فاصله هفت هشت ماهه باید رسانه ها را پرمخاطب کرد، اما نباید آنها را به هیچ وجه به خطر بیندازیم.
سوم: پیشنهاد می کنم از حالا یک سازمان رای اینترنتی درست کنیم که از طریق آن بتوانیم در مجموعه ای از ارتباطات شخصی مجازی قرار بگیریم و با ایجاد یک فهرست ای میل درست و حسابی مطمئن شویم که می توانیم در شهرهای مختلف و بخصوص تهران جمعیتی مناسب را برای رای دادن به کاندیداهایی که فکر می کنیم باید به مجلس بروند، سازمان بدهیم.
چهارم: از همین حالا شدیدا رودرروی کسانی که قبل از ایجاد شرایطی که ضرورت تحریم انتخابات را ایجاد می کند، حرف از تحریم می زنند و از حالا برای آن قرم قرم راه می اندازند، بایستیم. تجربه انتخابات شوراها و شکست طرفداران احمدی نژاد در آذر سال گذشته تجربه موفقی بود، این تجربه را باید ادامه داد.
پنجم: اصلاح طلبان باید به جای فکر کردن به نامزدهای سیاسی و ناشناس، روی نامزدهای غیرسیاسی و سرشناس فکر کنند، مثلا اگر می دانند رضاکیانیان یا علی دائی یا الهی قمشه ای حاضرند نامزد انتخابات شوند، از آنها برای انتخابات دعوت کنند، به همین سیاق باید در شهرهای کوچک روی آدمهای خوشنام و جذاب و غیرسیاسی فکر کنند.
روی این سازمان رای اینترنتی فکر کنید. به نظرم می رسد یک شبکه از وب سایت ها، وب لاگ ها و لیست های ای میل می تواند تعداد قابل توجهی از رای دهندگان را بسوی نامزدهای اصلاح طلب جلب کند.

هاشمی توی دهن این دولت می زند؟
مراسم پانزده خرداد هم برگزار شد و یک عکس بامزه از احمدی نژاد و حداد عادل که در حال قهقهه زدن بودند، در ابعاد وسیع منتشر شد. آگاهان گفتند: « رو آب بخندی، عروسی شوهر ننه ات که نیست.» در هر حال، ابطحی هم آدم بامزه ای است. نوشته است که در مراسم سالگرد آیت الله خمینی یعنی همین دو روز قبل، هاشمی در حال نقل ماجرای انقلاب که می توانید تصور کنید چطور لبخندهای مرموزی هم آن وسط ها می زد، که یعنی ما بودیم و بقیه تان هنوز خیلی کوچولو بودید، جمله آیت الله خمینی را در مورد دولت بختیار نقل کرد که « من توی دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می کنم.» و ملتی هم که آنجا بودند یک لبخند ملیحی برای دولت احمدی نژاد زدند و از این ماجراها. حالا فردا شمسی پهلوون یقه هاشمی را جر ندهد، شانس آورده که می دهد و شانس هم می آورد و قس علیهذا.

کودک آزاری و کشتن شیرها
برادر قشنگ جان، رئیس جمهور محبوب و خندان، در این دو سه روز دوباره قاط زد و گفت: « به زودی شاهد نابودی اسرائیل خواهیم بود.» آگاهان اعلام کردند که احتمالا علت اعلام این نظر این است که رئیس جمهور محبوب برای نشان دادن وفاداری خود به انقلاب یک ماهی است حمام نرفته و تنش دوباره دچار خارش شده است. وی در یک مصاحبه با خبرنگاران خارجی شرکت کرد و به شکلی که انگار متخصص مارسل پروست و روژه مارتن دوگار و لوئی فردینان سلین و بالزاک است، گفت: « دولت فرانسه با ادبیات فرانسه با ملت ایران صحبت کند نه با ادبیات استعمارگران.» وی در همین مصاحبه جمله ای گفت لوماتن چنین نقل کرد: « احمدی نژاد گفت که غرب دست از لجاجت و تجاوز به کودکان بردارد و با شیرها بازی نکند.» نشریه اسپانیایی ال پائیس نیز نوشت: « رئیس جمهور ایران غرب را متهم به کودک آزادی کرد و گفت که شورای امنیت نباید با شیرها بازی کند.» نشریه لا کرودونیای ایتالیا نیز نوشت: « احمدی نژاد به غربی ها هشدار داد که نباید با لجبازی به کودکان تجاوز کنند و شیرها را بکشند.» ظاهرا جمله ترجمه شده احمدی نژاد به فارسی چنین بود: « غرب دست از بچه بازی بردارد و با دم شیر بازی نکند.»

از شهدا بالا می رویم
بالاخره کلی فکر کردند و بین چهارم آبان و نهم آبان که روز تولد محمدرضا و رضا پهلوی بود، روز 24 اسفند به عنوان روز تولد رضا شاه پهلوی به عنوان روز انتخابات انتخاب شد. البته انتخاب این روز بسیار مهم است و ما ایرانیان باید به این خاطر روزی هفتاد و سه بار سجده شکر بجا بیاوریم، چون مثلا فرض کنید که اگر قرار باشد انتخابات در هفتاد یا هشتاد درصد حوزه های انتخابیه به دور دوم بکشد، و دور دوم یک هفته بعد از دور اول برگزار شود، چه روزی بهتر از عید نوروز برای رای دادن مردم در انتخابات، که هم همه جا تعطیل است و هم همه به سفر رفته اند و سگ می زند و گربه حرکات موزون انجام می دهد؟ در همین راستا مصطفی تاج زاده گفت: « انتخاباتی که 24 اسفند برگزار شود، شبهه دار است.» آگاهان افزودند: اصولا که شبهه داراست ولی در 24 اسفند شبهه مضاعف ایجابی می شود. خاتمی هم آب پاکی را روی دست ابطحی ریخت و به حرف مادرجان گوش کرد و گفت که نه در انتخابات مجلس و نه در انتخابات ریاست جمهوری نامزد نمی شود، البته خودمانیم اگر می خواست بشود هم نباید می گفت. چون اگر خدای ناکرده از دهانش در برود و بگوید که نامزد می شوم، مخالفانش تا دو ماه دیگر چنان بلایی سرش می آورند که آبرو برایش باقی نماند و موافقانش تا چهار ماه دیگر از او می خواهند که نامزد نشده برای اعتراض به یک چیزی استعفا بدهد. به هر حال باید از حالا شش تا رئیس جمهور را توی آب نمک خواباند که به قول محمد قوچانی در انتخابات قبلی، وقتی خود اصلاح طلبان نامزدشان را از یک سال قبل مشخص نکرده اند، چطور انتظار دارند که مردم حضور فعال در انتخابات داشته باشند. از اینها گذشته عیسی سحرخیز، مرد روزهای سخت و گاز گرفته شده ترین اصلاح طلب در جبهه اصلاحات، گفت: « انقلاب را دور می زنیم تا به 24 اسفند برسیم.» آگاهان موارد زیر را بر آدرس مورد نظر افزودند.
از طریق آزادی: از شهرستان با اتوبوس می آئیم و آزادی را دور می زنیم و از سمت راست آن بسرعت می آئیم تا 24 اسفند، بعد هم اگر انقلاب را دور می زنیم و می رویم نمازجمعه و رای مان را همان جا می دهیم.
از طریق امام حسین: از شهدا بالا می رویم و می رسیم به امام حسین، با سوء استفاده از امام حسین می پیچیم به سمت چپ و از طریق انقلاب مستقیم می رویم تا 24 اسفند.
از طریق ولی عصر: براساس تمایلات قبلی و قلبی مان از پهلوی سابق یا مصدق بعدی یا ولی عصر فعلی استفاده کرده و صاف می رویم پائین، بعد که رسیدیم به انقلاب علیرغم تمایل مان که می خواهیم به چپ برویم ولی مجبوریم به راست برویم، بنابراین می پیچیم به راست و مستقیم می رویم تا می رسیم به نماز جمعه، بعد از اینکه مدتی در آنجا کتک خوردیم مسیر را ادامه داده و می رسیم به 24 اسفند.
از طریق انرژی هسته ای: از سازمان انرژی اتمی در انتهای کارگر، می رویم پائین تا می رسیم به جلوی دانشگاه، در آنجا پس از اینکه سه ستاره گرفتیم و مدتی اخراج شدیم خود بخود مجبور می شویم به طرف پائین شهر برویم. با اتوبوس واحد که احتمالا هنوز دبیر سندیکای آن را آزاد نکرده اند، از طریق کارگر مسیر را ادامه داده و بعد از اینکه مدت زیادی پائین رفتیم، می رسیم به 24 اسفند.

صیغه سوم شخص مجرد
داستان صیغه سوم شخص مجرد یا متاهل یا مجدد توسط آقایان اصولگرا شدیدا و به قول وزیر کشور با جسارت در حال ترویج و توسط خانم های اصولگرا شدیدا مورد برخورد قرار گرفته است. عشرت شایق نماینده تبریز که مدتهاست رعشه به جان جوانان وطن نینداخته است، شدیدا با نظر وزیر کشور در مورد صیغه مخالفت کرد. اما نماینده بندرعباس گفت: « تعدد زوجات برای میلیونها زن مجرد راه- کاری مناسب است.» در همین راستا، آگاهان سووالات زیر را پرسیدند:
گزینه اول: تعدد زوجات برای زنان مجرد راه مناسبی است؟
گزینه دوم: تعدد زوجات برای زنان مجرد کار مناسبی است؟
گزینه سوم: تعدد زوجات برای مامان ها راه- کار مناسب و برای خواهران کار مناسب و برای برادران راه مناسبی است؟
گزینه چهارم: دولت چون کم دشمن داشت، یک دشمن تازه برای خودش تراشید که همان 10 درصدی هم که در انتخابات شوراها از دولت حمایت کردند، دیگر چنین اغلاطی را مرتکب نشوند؟

پس از دولت نهم
به دنبال اعلام پرونده فساد مالی نزدیکان احمدی نژاد و اعضای بلند پایه رایحه خوش خدمت که بالاخره رایحه خوش شان در جریان برخی واردات، صادر شد و اعلام این آمار از سوی رمضان زاده سخنگوی دولت خاتمی که : « دولت احمدی نژاد سالانه 500 هزار بیکار تولید می کند.» و کلی آمارهای دیگر در مورد افزایش قیمت ها و میزان تورم و غیره، هفته گذشته صفار هرندی، وزیر ارشاد اسلامی گفت: « حکومت کردن پس از دولت نهم آسان نخواهد بود.» آگاهان با شنیدن این جمله به میزان هفت درجه در مقیاس ریشتر تکان خوردند و از خواب پریدند و از ملت درخواست کردند به این نکته پاسخ دهند که چرا « حکومت کردن پس از دولت نهم آسان نخواهد بود؟»
پاسخ اول: چون مملکتی باقی نمی ماند که حکومت بتواند آن را اداره کند؟
پاسخ دوم: چون دیگر ملت هیچ رئیس جمهوری را جدی نمی گیرند و فکر می کنند همه روسای دولت مثل احمدی نژاد هستند؟
پاسخ سوم: چون هر دولتی سرکار بیاید حداقل تا چهار سال باید گندزدائی و تمیز کاری آثار وجودی دولت حاضر را بکند؟
پاسخ چهارم: چون صفار هرندی خیلی از خودش و رئیس اش خوشش می آید؟

صیغه سوم شخص مجرد

ابراهيم نبوي e.nabavi@roozonline.com - چهارشنبه 16 خرداد 1386 [2007.06.06]

po_nabavi_01.jpg

دقیقا 280 روز تا انتخابات مجلس مانده است. اگر در این روزها درست رفتار کنیم، محتمل است که مجلسی با ترکیبی قابل قبول از اصلاح طلبان، کارگزاران، محافظه کاران میانه رو، و احتمالا جمع کوچکی از تندروها انتخاب شود. همه چیز بستگی به رفتار ما دارد. می شود گفت که شش ماه دیگر، یعنی از اوایل زمستان، کم کم فضای کشور بازتر خواهد شد، چرا که اصولگرایانی که حکومت را در دست دارند و می خواهند مجلس را بگیرند، با تندروهایی که دولت را در دست دارند، چندان میانه خوبی ندارند و شکافی که میان آنهاست، بهترین گذرگاه برای عبور نیروهای طرفدار دموکراسی، اصلاح طلب و میانه روها برای در دست گرفتن مجلس است. البته که معلوم است مجلس بعدی یک سال دیگر تشکیل می شود، اما آنچه اهمیت دارد، این است که اگر ترکیب انتخاب شده از اکثریت اصلاح طلبان برخوردار باشد، بی تردید سه ماه باقی مانده جز نک و نال مجلس حاضر و یک مراسم خداحافظی کسالت آور چیزی نخواهد بود.

به نظرم می آید به همه دوستانی که رسانه ای در اختیار دارند و می خواهند به انتخابات کمک کنند، می توان این پیشنهادات را کرد:
اول: از همین روزها از بازی هایی که افکار عمومی را از انتخابات منحرف می کند، خودداری کنیم. طبیعی است بسیاری از بازی هایی را که انواع موجودات ویز و مگس و چسب و سریش می کنند تا جلب توجه کنند، جزو همین بازی هاست. به ابراهیم نبوی هم می گویم که از این بازی های اینترنتی و وبلاگ بازی و جوابیه صادر کردن و پوز زنی و این حرف ها دست بردارد و یادش نرود که فرصت زیادی باقی نمانده است.
دوم: وبلاگ ها و وب سایت های تان را برای روزهای انتخابات حفظ کنید، همچنین است رادیوها و روزنامه های داخل کشور و رسانه های دیگر. طبیعتا در این فاصله هفت هشت ماهه باید رسانه ها را پرمخاطب کرد، اما نباید آنها را به هیچ وجه به خطر بیندازیم.
سوم: پیشنهاد می کنم از حالا یک سازمان رای اینترنتی درست کنیم که از طریق آن بتوانیم در مجموعه ای از ارتباطات شخصی مجازی قرار بگیریم و با ایجاد یک فهرست ای میل درست و حسابی مطمئن شویم که می توانیم در شهرهای مختلف و بخصوص تهران جمعیتی مناسب را برای رای دادن به کاندیداهایی که فکر می کنیم باید به مجلس بروند، سازمان بدهیم.
چهارم: از همین حالا شدیدا رودرروی کسانی که قبل از ایجاد شرایطی که ضرورت تحریم انتخابات را ایجاد می کند، حرف از تحریم می زنند و از حالا برای آن قرم قرم راه می اندازند، بایستیم. تجربه انتخابات شوراها و شکست طرفداران احمدی نژاد در آذر سال گذشته تجربه موفقی بود، این تجربه را باید ادامه داد.
پنجم: اصلاح طلبان باید به جای فکر کردن به نامزدهای سیاسی و ناشناس، روی نامزدهای غیرسیاسی و سرشناس فکر کنند، مثلا اگر می دانند رضاکیانیان یا علی دائی یا الهی قمشه ای حاضرند نامزد انتخابات شوند، از آنها برای انتخابات دعوت کنند، به همین سیاق باید در شهرهای کوچک روی آدمهای خوشنام و جذاب و غیرسیاسی فکر کنند.
روی این سازمان رای اینترنتی فکر کنید. به نظرم می رسد یک شبکه از وب سایت ها، وب لاگ ها و لیست های ای میل می تواند تعداد قابل توجهی از رای دهندگان را بسوی نامزدهای اصلاح طلب جلب کند.

هاشمی توی دهن این دولت می زند؟
مراسم پانزده خرداد هم برگزار شد و یک عکس بامزه از احمدی نژاد و حداد عادل که در حال قهقهه زدن بودند، در ابعاد وسیع منتشر شد. آگاهان گفتند: « رو آب بخندی، عروسی شوهر ننه ات که نیست.» در هر حال، ابطحی هم آدم بامزه ای است. نوشته است که در مراسم سالگرد آیت الله خمینی یعنی همین دو روز قبل، هاشمی در حال نقل ماجرای انقلاب که می توانید تصور کنید چطور لبخندهای مرموزی هم آن وسط ها می زد، که یعنی ما بودیم و بقیه تان هنوز خیلی کوچولو بودید، جمله آیت الله خمینی را در مورد دولت بختیار نقل کرد که « من توی دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می کنم.» و ملتی هم که آنجا بودند یک لبخند ملیحی برای دولت احمدی نژاد زدند و از این ماجراها. حالا فردا شمسی پهلوون یقه هاشمی را جر ندهد، شانس آورده که می دهد و شانس هم می آورد و قس علیهذا.

کودک آزاری و کشتن شیرها
برادر قشنگ جان، رئیس جمهور محبوب و خندان، در این دو سه روز دوباره قاط زد و گفت: « به زودی شاهد نابودی اسرائیل خواهیم بود.» آگاهان اعلام کردند که احتمالا علت اعلام این نظر این است که رئیس جمهور محبوب برای نشان دادن وفاداری خود به انقلاب یک ماهی است حمام نرفته و تنش دوباره دچار خارش شده است. وی در یک مصاحبه با خبرنگاران خارجی شرکت کرد و به شکلی که انگار متخصص مارسل پروست و روژه مارتن دوگار و لوئی فردینان سلین و بالزاک است، گفت: « دولت فرانسه با ادبیات فرانسه با ملت ایران صحبت کند نه با ادبیات استعمارگران.» وی در همین مصاحبه جمله ای گفت لوماتن چنین نقل کرد: « احمدی نژاد گفت که غرب دست از لجاجت و تجاوز به کودکان بردارد و با شیرها بازی نکند.» نشریه اسپانیایی ال پائیس نیز نوشت: « رئیس جمهور ایران غرب را متهم به کودک آزادی کرد و گفت که شورای امنیت نباید با شیرها بازی کند.» نشریه لا کرودونیای ایتالیا نیز نوشت: « احمدی نژاد به غربی ها هشدار داد که نباید با لجبازی به کودکان تجاوز کنند و شیرها را بکشند.» ظاهرا جمله ترجمه شده احمدی نژاد به فارسی چنین بود: « غرب دست از بچه بازی بردارد و با دم شیر بازی نکند.»

از شهدا بالا می رویم
بالاخره کلی فکر کردند و بین چهارم آبان و نهم آبان که روز تولد محمدرضا و رضا پهلوی بود، روز 24 اسفند به عنوان روز تولد رضا شاه پهلوی به عنوان روز انتخابات انتخاب شد. البته انتخاب این روز بسیار مهم است و ما ایرانیان باید به این خاطر روزی هفتاد و سه بار سجده شکر بجا بیاوریم، چون مثلا فرض کنید که اگر قرار باشد انتخابات در هفتاد یا هشتاد درصد حوزه های انتخابیه به دور دوم بکشد، و دور دوم یک هفته بعد از دور اول برگزار شود، چه روزی بهتر از عید نوروز برای رای دادن مردم در انتخابات، که هم همه جا تعطیل است و هم همه به سفر رفته اند و سگ می زند و گربه حرکات موزون انجام می دهد؟ در همین راستا مصطفی تاج زاده گفت: « انتخاباتی که 24 اسفند برگزار شود، شبهه دار است.» آگاهان افزودند: اصولا که شبهه داراست ولی در 24 اسفند شبهه مضاعف ایجابی می شود. خاتمی هم آب پاکی را روی دست ابطحی ریخت و به حرف مادرجان گوش کرد و گفت که نه در انتخابات مجلس و نه در انتخابات ریاست جمهوری نامزد نمی شود، البته خودمانیم اگر می خواست بشود هم نباید می گفت. چون اگر خدای ناکرده از دهانش در برود و بگوید که نامزد می شوم، مخالفانش تا دو ماه دیگر چنان بلایی سرش می آورند که آبرو برایش باقی نماند و موافقانش تا چهار ماه دیگر از او می خواهند که نامزد نشده برای اعتراض به یک چیزی استعفا بدهد. به هر حال باید از حالا شش تا رئیس جمهور را توی آب نمک خواباند که به قول محمد قوچانی در انتخابات قبلی، وقتی خود اصلاح طلبان نامزدشان را از یک سال قبل مشخص نکرده اند، چطور انتظار دارند که مردم حضور فعال در انتخابات داشته باشند. از اینها گذشته عیسی سحرخیز، مرد روزهای سخت و گاز گرفته شده ترین اصلاح طلب در جبهه اصلاحات، گفت: « انقلاب را دور می زنیم تا به 24 اسفند برسیم.» آگاهان موارد زیر را بر آدرس مورد نظر افزودند.
از طریق آزادی: از شهرستان با اتوبوس می آئیم و آزادی را دور می زنیم و از سمت راست آن بسرعت می آئیم تا 24 اسفند، بعد هم اگر انقلاب را دور می زنیم و می رویم نمازجمعه و رای مان را همان جا می دهیم.
از طریق امام حسین: از شهدا بالا می رویم و می رسیم به امام حسین، با سوء استفاده از امام حسین می پیچیم به سمت چپ و از طریق انقلاب مستقیم می رویم تا 24 اسفند.
از طریق ولی عصر: براساس تمایلات قبلی و قلبی مان از پهلوی سابق یا مصدق بعدی یا ولی عصر فعلی استفاده کرده و صاف می رویم پائین، بعد که رسیدیم به انقلاب علیرغم تمایل مان که می خواهیم به چپ برویم ولی مجبوریم به راست برویم، بنابراین می پیچیم به راست و مستقیم می رویم تا می رسیم به نماز جمعه، بعد از اینکه مدتی در آنجا کتک خوردیم مسیر را ادامه داده و می رسیم به 24 اسفند.
از طریق انرژی هسته ای: از سازمان انرژی اتمی در انتهای کارگر، می رویم پائین تا می رسیم به جلوی دانشگاه، در آنجا پس از اینکه سه ستاره گرفتیم و مدتی اخراج شدیم خود بخود مجبور می شویم به طرف پائین شهر برویم. با اتوبوس واحد که احتمالا هنوز دبیر سندیکای آن را آزاد نکرده اند، از طریق کارگر مسیر را ادامه داده و بعد از اینکه مدت زیادی پائین رفتیم، می رسیم به 24 اسفند.

صیغه سوم شخص مجرد
داستان صیغه سوم شخص مجرد یا متاهل یا مجدد توسط آقایان اصولگرا شدیدا و به قول وزیر کشور با جسارت در حال ترویج و توسط خانم های اصولگرا شدیدا مورد برخورد قرار گرفته است. عشرت شایق نماینده تبریز که مدتهاست رعشه به جان جوانان وطن نینداخته است، شدیدا با نظر وزیر کشور در مورد صیغه مخالفت کرد. اما نماینده بندرعباس گفت: « تعدد زوجات برای میلیونها زن مجرد راه- کاری مناسب است.» در همین راستا، آگاهان سووالات زیر را پرسیدند:
گزینه اول: تعدد زوجات برای زنان مجرد راه مناسبی است؟
گزینه دوم: تعدد زوجات برای زنان مجرد کار مناسبی است؟
گزینه سوم: تعدد زوجات برای مامان ها راه- کار مناسب و برای خواهران کار مناسب و برای برادران راه مناسبی است؟
گزینه چهارم: دولت چون کم دشمن داشت، یک دشمن تازه برای خودش تراشید که همان 10 درصدی هم که در انتخابات شوراها از دولت حمایت کردند، دیگر چنین اغلاطی را مرتکب نشوند؟

پس از دولت نهم
به دنبال اعلام پرونده فساد مالی نزدیکان احمدی نژاد و اعضای بلند پایه رایحه خوش خدمت که بالاخره رایحه خوش شان در جریان برخی واردات، صادر شد و اعلام این آمار از سوی رمضان زاده سخنگوی دولت خاتمی که : « دولت احمدی نژاد سالانه 500 هزار بیکار تولید می کند.» و کلی آمارهای دیگر در مورد افزایش قیمت ها و میزان تورم و غیره، هفته گذشته صفار هرندی، وزیر ارشاد اسلامی گفت: « حکومت کردن پس از دولت نهم آسان نخواهد بود.» آگاهان با شنیدن این جمله به میزان هفت درجه در مقیاس ریشتر تکان خوردند و از خواب پریدند و از ملت درخواست کردند به این نکته پاسخ دهند که چرا « حکومت کردن پس از دولت نهم آسان نخواهد بود؟»
پاسخ اول: چون مملکتی باقی نمی ماند که حکومت بتواند آن را اداره کند؟
پاسخ دوم: چون دیگر ملت هیچ رئیس جمهوری را جدی نمی گیرند و فکر می کنند همه روسای دولت مثل احمدی نژاد هستند؟
پاسخ سوم: چون هر دولتی سرکار بیاید حداقل تا چهار سال باید گندزدائی و تمیز کاری آثار وجودی دولت حاضر را بکند؟
پاسخ چهارم: چون صفار هرندی خیلی از خودش و رئیس اش خوشش می آید؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:34  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 16 خرداد 1386

280 روز تا 24 اسفند

280 روز تا انتخابات مجلس هشتم مانده است. اگر در این روزها درست رفتار کنیم، محتمل است که مجلسی با ترکیبی قابل قبول از اصلاح طلبان، کارگزاران، محافظه کاران میانه رو، و احتمالا جمع کوچکی از تندروها انتخاب شود.

همه چیز بستگی به رفتار ما دارد. می شود گفت که شش ماه دیگر، یعنی از اوایل زمستان، کم کم فضای کشور بازتر خواهد شد، چرا که اصولگرایانی که حکومت را در دست دارند و می خواهند مجلس را بگیرند، با تندروهایی که دولت را در دست دارند، چندان میانه خوبی ندارند و شکافی که میان آنهاست، بهترین گذرگاه برای عبور نیروهای طرفدار دموکراسی، اصلاح طلب و میانه روها برای در دست گرفتن مجلس است. البته که معلوم است مجلس بعدی یک سال دیگر تشکیل می شود، اما آنچه اهمیت دارد، این است که اگر ترکیب انتخاب شده از اکثریت اصلاح طلبان برخوردار باشد، بی تردید سه ماه باقی مانده جز نک و نال مجلس حاضر و یک مراسم خداحافظی کسالت آور چیزی نخواهد بود.

به نظرم می آید به همه دوستانی که رسانه ای در اختیار دارند و می خواهند به انتخابات کمک کنند، می توان این پیشنهادات را کرد:

اول: از همین روزها از بازی هایی که افکار عمومی را از انتخابات منحرف می کند، خودداری کنیم. طبیعی است بسیاری از بازی هایی را که انواع موجودات ویز و مگس و چسب و سریش می کنند تا جلب توجه کنند، جزو همین بازی هاست. به ابراهیم نبوی هم می گویم که از این بازی های اینترنتی و وبلاگ بازی و جوابیه صادر کردن و پوز زنی و این حرف ها دست بردارد و یادش نرود که فرصت زیادی باقی نمانده است.

دوم: وبلاگ ها و وب سایت های تان را برای روزهای انتخابات حفظ کنید، همچنین است رادیوها و روزنامه های داخل کشور و رسانه های دیگر. طبیعتا در این فاصله هفت هشت ماهه باید رسانه ها را پرمخاطب کرد، اما نباید آنها را به هیچ وجه به خطر بیندازیم.

سوم: پیشنهاد می کنم از حالا یک سازمان رای اینترنتی درست کنیم که از طریق آن بتوانیم در مجموعه ای از ارتباطات شخصی مجازی قرار بگیریم و با ایجاد یک فهرست ای میل درست و حسابی مطمئن شویم که می توانیم در شهرهای مختلف و بخصوص تهران جمعیتی مناسب را برای رای دادن به کاندیداهایی که فکر می کنیم باید به مجلس بروند، سازمان بدهیم.

چهارم: از همین حالا شدیدا رودرروی کسانی که قبل از ایجاد شرایطی که ضرورت تحریم انتخابات را ایجاد می کند، حرف از تحریم می زنند و از حالا برای آن قرم قرم راه می اندازند، بایستیم. تجربه انتخابات شوراها و شکست طرفداران احمدی نژاد در آذر سال گذشته تجربه موفقی بود، این تجربه را باید ادامه داد.

پنجم: اصلاح طلبان باید به جای فکر کردن به نامزدهای سیاسی و ناشناس، روی نامزدهای غیرسیاسی و سرشناس فکر کنند، مثلا اگر می دانند رضاکیانیان یا علی دائی یا الهی قمشه ای حاضرند نامزد انتخابات شوند، از آنها برای انتخابات دعوت کنند، به همین سیاق باید در شهرهای کوچک روی آدمهای خوشنام و جذاب و غیرسیاسی فکر کنند.

روی این سازمان رای اینترنتی فکر کنید. به نظرم می رسد یک شبکه از وب سایت ها، وب لاگ ها و لیست های ای میل می تواند تعداد قابل توجهی از رای دهندگان را بسوی نامزدهای اصلاح طلب جلب کند.

من از امروز تا روز 25 اسفند، به هیچ کدام از نوشته هایی که احساس کنم مرا و سرنوشت حرکت سیاسی کشور را دچار انحراف از حرکت به سوی انتخابات اسفند 86 می کند، پاسخ نمی دهم. از کلیه دوستان هم می خواهم که بیخودی گیر ندهند و دعوای جدید راه نیندازند. دعواهای قدیمی را هم درش را گل می گیریم و تلاش می کنم حتی نوشته هایی را که در سایت موجب دعواست از آرشیو هم حذف کنم.

فاجعه احمدی نژاد، بلای بزرگی است که باید هرچه زودتر با آن برخورد کنیم، ایران راه براندازی سخت و نرم و مخملی و نارنجی و سبز و بنفش ندارد. فاجعه ای به نام جنگ نیز فقط منجر به نابودی کشور، اقتدار بیشتر برای فاشیست ها و از بین رفتن قدرت مرکزی در ایران می شود. و هر کدام از اینها فاجعه است. خودمان را برای انتخابات مجلس آماده کنیم.

ابراهیم نبوی
16 خرداد 1386

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:29  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 14 خرداد 1386-

جارو برقی ها، یک داستان کوتاه

مثل مردی بود که همه چیز داشت. بعد، با یک جارو برقی همه چیز او را بیرون کشیدند. چه باقی ماند؟ هیچ چیز. و حالا او هیچ چیز ندارد،او هیچ چیز نداشت. آنان پرسیدند: آیا جارو برقی برای بیرون کشیدن همه چیز آدم هاست؟

جارو برقی ها به رنگ های قهوه ای، قرمز، سفید، آبی و مشکی مشغول به کار بودند. با یک لوله ی خرطومی دراز و صدایی گوشخراش. لوله ی بلندی عامل ارتباط جارو برقی با بیرون بود. هوا توسط مکنده ای قوی مکیده می شد و اشیاء به داخل جارو برقی می رفتند، می آمدند. می آیند.

جاروبرقی ها برای تمیز کردن بودند، برای پاک کردن، پاکسازی، سالم سازی، برای حذف آشغال ها، آشغال های کثافت، آشغال کله های عوضی،عوضی ها،موجوداتی که مانع سلامت بودند و هستند. برای نابود کردن آلوده کننده ها، فاسد کننده ها، موجوداتی که نظم را برهم می زنند. موجوداتی که محیط را آلوده می کنند.از آن روز بود که صدایی گوشخراش گوش شهر و آپارتمان ها را کر کرد، جاروبرقی ها تصمیم گرفتند، یک سطح صاف و سالم و تمیز بسازند. آشغال ها را جمع کردند. باید آشغال ها را جمع کرد. به خاطر بچه ها، به خاطر گیاهان. جارو برقی ها همه ی آشغال ها را جمع کردند.

دور میز بزرگ گرد، در سالن بالا نشستند و تصمیم گرفتند. مدیریت تکنولوژی معتقد بود جارو برقی ها مؤثرترین پاسخ برای حل همه ی مشکلات هستند. صد هزار نفر در 93 روز در 78ساختمان بزرگ و کوچک که شامل چندین ساختمان کوچک در شهرهای دور افتاده تا یک ساختمان 38 طبقه در مرکز شهر بود، به این نتیجه رسیدند که جارو برقی بهترین راه حل مشکل بزرگ مردم است. ساختمان 38طبقه، سه طبقه زیرزمین و سقف مناسب برای نشستن هلیکوپتر داشت.

مدیریت اجرایی طرح عملی جنگ با ناپاکی و آلودگی را بررسی کرد.کارکنان مدیریت اجرایی هر روز با شدت کار می کردند.آنان روز بیست و هشتم هر ماه رأس ساعت هشت صبح فیش های حقوقی شان را در صفی طولانی از مردی پیر و بلند قد می گرفتند و ساعت هشت و بیست دقیقه به بانک می رفتند. بعد از ظهر همان روز اجاره خانه شان را به صاحب خانه یا سرایدار ساختمان های بلند تحویل می دادند. شب برای زنشان یک دسته گل کوچک با روبانی به رنگ قرمز می خریدند، برای دختر کوچکشان شکلات و برای پسر کوچکشان مدادهایی با پاک کن هایی به شکل خرگوش می خریدند، برای پسر بزرگشان کفش اسپرت سفیدی می خریدند و به خانه می رفتند. آنان در خانه به موضوع مهمی فکر می کردند. آنها با انگشت سبابه شان روی پیشانی شان می گذاشتند و درباره ی طرح اجرایی استفاده از جارو برقی فکر می کردند، فکر کردند و راه استفاده از آن را پیدا کردند.

جاروبرقی های قوی و مقتدر همه چیز او را بیرون کشیدند. نور هالوژنی سقف روشن شد. او را در اتاق، روی تختی با ملحفه سفید خواباندند و بعد، تمام اجزای او را بیرون کشیدند. منظور از اجزاء، دقیقاً چند متر روده، معده، لوزالمعده، اثنی عشر، زائده بی مصرفی به نام آپاندیس، جگر، مری، شش و امعاء و احشاء دیگر است. پس از بیرون کشیدن این امعاء و احشاء،قلب،خون جاری در رگ ها، مغز، ذهن، عاطفه، احساس و انگیزه های افراد را با جاروبرقی مدرن و با روش هایی کاملاً جدید بیرون کشیدند و بعد با دقتی باور نکردنی همه چیز شسته شد و به دقت سرجایش قرار گرفت. روده ها در مقابل انواع مسمومیت میکروبی مصونیت یافت. معده آدم ها برای 50سال کار مفید ضمانت شد. آپاندیس به علت ایجاد غیر منطقی درد دور انداخته شد. جگر و مری و ریه ها پس از تصفیه کامل سرجایش گذاشته شد. قلب پس از تنظیم دقیق، وظیفه ای روشن و مشخص پذیرفت و برای صدسال کار مداوم برنامه ریزی شد. حافظه ها از انواع خاطرات آزار دهنده و کثیف پاک شدند و سرجایش قرار گرفتند. عواطف آدم ها هم برنامه ی جدید را پذیرفتند و پس از شست و شوی کامل در محل خودشان قرار گرفتند. بعد، او از سر جایش بلند شد، آنها از جایشان بلند شدند. از در بیرون رفتند و به خانه هایشان بازگشتند، همه چیز با موفقیت انجام گرفته بود.

جاروبرقی ها به سرعت همه را تخلیه کردند؛ زن ها، بچه ها، پیرمردها، پیرزن ها، مردها، حتی آن پیرمرد قد کوتاهی که آن طرف خیابان ایستاده است. زیر تابلوی فروشگاه بزرگ. بله، همان که می بینی. جاروبرقی ها به سرعت او را تخلیه کردند. و بعد، هیچ آلودگی در هیچ جا وجود نداشت. هیچ شیئی غیر ضروری در هیچ جا دیده نمی شد. آشغال ها از تمام شهر محو شده بود. همه جا تمیز و مرتب بود. از وقتی جاروبرقی ها همه چیز را بیرون کشیدند ،احساس می کرد چیزی را گم کرده است، چیزی را گم کرده بود.

در را قفل کرد و پشت میز فلزی نشست و به ساعت نگاه کرد. ساعت پنج بعد از ظهر بود. تا ساعت هشت شب دقیقاً سه ساعت وقت داشت که فکر کند. چه چیز گم شده بود؟ بدنش به سلامت تمام کار می کرد؛ آپاندیسش هرگز او را آزار نداده بود، چرا باید درد بکشد؟ قبلاً بیشتر درد می کشید. قبل از آنکه جاروبرقی ها زندگی جدید را آغاز کنند، اما الآن سیستم عصبی اش کرخت شده بود. کاملاً راحت بود. قلبش به خوبی کار می کرد. مثل یک ساعت. چه چیزی گم شده بود؟ قلبش؟ نه، عشقش؟ نه، هنوز کسانی را دوست داشت. دوستانش، رؤسایش، مادرش و خواهر کوچکش. قبلاً دوستان بیشتری داشت. دلش برای آنها تنگ می شد، اما هنوز می توانست بعضی از آنها را دوست بدارد. آنها که چیزی به او می دادند.

هزاران نفر در زلزله زیر آوار مانده بودند. بعضی ها می گفتند هفده هزار نفر، بعضی ها می گفتند ده هزار نفر، بعضی ها می گفتند سی هزار نفر. مرد خوش قیافه ای که اخبار تلویزیون را می گفت، اعلام کرد که "شش هزار نفر در زلزله کشته شده اند." اما همسایه روبرویی معتقد بود حداقل هشتاد هزار نفر در زلزله کشته شده اند. گوینده اخبار تلویزیون همیشه سعی می کرد با گفتن آمارهای مناسب مانع نگرانی مردم شود، ولی فرقی نمی کرد. واقعیت این بود که تعدای آدم، بین پنج تا هشتاد هزار نفر کشته شده بودند. زلزله همه ی خانه ها را روی سر آدم ها خراب کرده بود. هیچ کس هیچ کس را نداشت. آنها که زنده مانده بودند، لابه لای ویرانه ها می گشتند، سر و صورتشان خاک آلود بود و فقط نگاه می کردند. اشک شان تمام شده بود. و او در تمام آن روزها، برای تمام آن آدمها گریه کرده بود. او برای همه ی آدم ها گریه می کرد.

وقتی زلزله آمده بود، او در شهری بزرگ زندگی می کرد. شهری دور از زلزله. با ساختمان های بلند. و مردمانی تمیز و دروغگو و پراحساس. هزاران دختر و پسر جوان با افکار شیطانی هر روز همراه با او وارد کلاس های درس می شدند و تمام دانش بشری را می آموختند. خبر زلزله او را غمگین کرد. تمام وسایلش را گذاشت در یک ساک کوچک سیاه رنگ سفری و زیپش را که خراب شده بود با زحمت کشید و با عوض کردن شش ماشین از شهر بزرگ به شهری که ویران شده بود، رفت. شهری که مردم آن خاک آلود بودند و بهت زده بودند و دائماً از خدا می خواستند تا به آنان گریه بدهد تا قلبشان آرام شود. یک هفته تمام با یک ماسک پارچه ای روی بینی و دهان و با یک بیل و کلنگ در دست به آدم هایی که همه چیزشان را از دست داده بودند کمک کرد و آنها هیچ چیزی نمی گفتند. او هرگز از بوی بد آدم هایی که زیر خاک گم شده بودند، ابراز ناراحتی نکرد. وقتی پس از یک هفته به شهر بزرگ بازگشت، احساس می کرد که همه چیز دارد. او در راه بازگشت بارها برای آن همه آدم هایی که گوشت و پوست و خون و احساس داشتند، گریه کرد.

از زمانی که جاروبرقی ها همه چیز او را بیرون کشیدند مدت ها بود که دیگر گریه نکرده بود. مدت ها بود که دیگر غمگین نمی شد. باید ساعت ها زحمت می کشید تا خودش را قانع کند که فاجعه ای بزرگ اتفاق افتاده است. گریه نمی کرد. دریغ از یک قطره اشک. گاهی که به آینه نگاه می کرد شرمش می گرفت. چرا نمی توانست گریه کند؟ خبر مرگ مثل نسیم در هوا بود، ولی او دقیقاً شش سال بود که گریه نکرده بود. وقتی خبر کشته شدن دو هزار نفر را می شنید، خدا را شکر می کرد که آمار مرده ها از روزهای گذشته کمتر شده است و وقتی خبر کشته شدن چهار هزار نفر را می شنید کمی تعجب می کرد، شاید سه یا چهار دقیقه. اما دیگر نمی توانست برای مردن آدمهایی که گوشت و پوست و خون و احساس داشتند گریه کند. دو سال پیش یکبار در مرگ فیلسوفی غمگین شد. برای کشته شدن فلاسفه کمی رنج می کشید، برای کشته شدن سیاستمداران کمی متأسف می شد. وقتی دوستانش کشته می شدند چند دقیقه آه می کشید. وقتی پیرمردها می مردند، می گفت:"راحت شدند از این زندگی نکبتی که می خواستند بکنند." فکر می کرد مرگ چیزی است مثل تخلیه. نوعی مستراح برای تخلیه اضافات تولید بشری. انداختن آدم هایی که تاریخ مصرف شان تمام شده به آشغالدانی. همین. مرگ چیز دیگری هم هست؟ طبیعی است اگر شما هم چنین می اندیشید امکان نداشت گریه کنید. او سال ها بود که گریه نکرده بود. از وقتی همه چیز را با یک جاروبرقی از او بیرون نکشیده بودند،دیگر گریه نمی کرد.

ساعتی5/5 بعد از ظهر بود.هنوز دو ساعت و نیم تا رفتن باقی مانده بود. روبه روی آینه ایستاد و به مردی که سال ها بود به او اهمیتی نمی داد، خیره شد.

یک روز صبح زود خانه پدرش را ترک کرده بود. پدرش تعدادی اسکناس را در کاغذ پیچیده و به او داد و از او خواست تا با آن پول سرنوشت خودش را تعیین کند. با آن پول به شهری بزرگ رفت و با تصور اینکه روزی موفق خواهد شد که یکی از مردان بزرگ شود، تمام آن پول ها را خرج کرد و توانست ده ها کتاب بخواند. وقتی پول هایش تمام شد احساس گرسنگی کرد. به خیابان رفت و شروع به کاری سخت و طاقت فرسا کرد. آنقدر که خسته شد. هر روز همین کار را می کرد؛ به خیابان می رفت، کار می کرد و خسته می شد.

آنقدر خسته شد که دیگر نمی توانست کار کند. از خستگی به خواب رفت. و خواب دنیایی بزرگ و زیبا و سبز را دید.رأس ساعت پنج و بیست و دو دقیقه، دقیقاً پنج دقیقه بعد از اینکه از خواب بیدار شد، تصمیم گرفت مردم جهان را اصلاح کند.

لباسی با رنگ شاد پوشید و صبح زود از خانه بیرون آمد. در خیابان ها سرود تندرستی و شادمانی می نواختند. مردم ایستاده بودند و دست هایشان را با آهنگ سرود به بالا و پائین می بردند. بعد دست های مردم، پشت گوش های آنان و ناخن هایشان را نگاه کرد. مردم باید شاد و تمیز باشند. و مردم شاد و تمیز و زیبا شدند. مردانی با لباس های همرنگ با ناخنگیرهای طلایی که با زنجیری به کمربندشان آویخته بودند ناخن های اضافی مردم را می گرفتند. کارخانه های صابون سازی به راه افتادند و شیرهای آب گرم حمام ها باز شد. همه مردم دستهایشان را می شستند و تمیز بودند. بعد دست آنها را می بوئید. دست های همه ی مردم بوی صابون می داد. دست ها شفاف شده بود، مثل شیشه، از پشت آنها همه چیز معلوم بود. مردم را مجبور می کرد تا موهایشان را به اندازه یک بند انگشت کوتاه کنند، با موهای اضافی آدم های اصلاح شده چند کارخانه بزرگ به راه انداخت، با آن موها پارچه های عجیب می بافتند که نه آتش می گرفت و نه پاره می شد. همه مردم مؤظف شده بودند که روزی سه بار حمام بروند و این کارها تا زمانی که صابونی و ناخنگیر و قیچی هنوز توی شهر پیدا می شد، ادامه پیدا کرد.

مردم خسته شدند و به خانه هایشان رفتند.

انگار در جهان فقط یک نفر رنج می کشید. او فکر می کرد. به افق های دور دست خیره می شد و رنج می کشید. یک روز ظهر درست زمانی که قاشق غذا را به دهان می برد و از اینکه میز نهارخوری پایه اش لق شده بود کاملاً عصبی بود، تصمیم گرفت مردم جهان را تربیت کند. مردم نیازمند آموختن بودند. تصمیم گرفت برای همه مردم جهان دوره های آموزش کوتاه مدت و فشرده به راه بیندازد. یک ماه از صبح تا شب کار می کار می کرد. می نوشت و برنامه می ریخت. کارکنان سازمان های اداری فراخوانده شدند. کتابها نوشته شد، زنانی کوتاه قد که تمام حرف ها را به دقت می شنیدند، جزوه هایی را پشت صدها دستگاه حروفچینی آماده کردند و مردانی درشت اندام و تنومند کتاب ها را به چاپ رساندند. بعد، مردم جهان که برای رسیدن به دنیای شگفت انگیز و تازه، تلاش وسیعی را آغاز کرده بودند، در هزاران صف ایستادند، در صدها اتاق کلاس های درس برگزار شد و صدها استاد و اندیشمند که هر کدام می توانست به مدت 57دقیقه مداوم موضوعات مهم بشری را بازگو کند، به آموزش مردان و زنان پرداختند. یک انقلاب بزرگ برای آموختن نیازیهای بزرگ آموزشی بشری به راه افتاده بود.

« انسان حیوانی است نیازمند آموزش»، این جمله در تابلوهای بزرگ نوشته شد و در تمام راهروها و کلاس ها نصب شد. مردم روی ردیف های طولانی و بی پایان صندلی ها نشسته بودند و به او خیره می شدند و تمام کلمات او را با دقت گوش می کردند و در دفاتری که به همراه داشتند، یادداشت می کردند. همه مؤظف بودند سؤال کنند و به سؤالات پاسخ دهند. با هزاران دست انگشت های پر سؤالشان را نشانه می رفتند، و او پاسخ می گفت و کلمات طنین می انداخت و از دیوارها عبور می کرد و در تمام خیابان ها و در تمام کوچه ها و در تمام شهر می چرخید. شهری پر از گفت و گوهای بی پایان.

یک روز پیرمردی 67 ساله با اندامی کوچک و بینی کشیده در حالی که ابروهایش را بالا انداخته بود و علامت سؤال با فشار شدید بر پیشانی اش چین انداخته بود، سؤال مهمی از او پرسید. و او پاسخی برای آن سؤال نداشت. او سکوت کرد. و دیگر هیچکس سؤال نکرد. سؤال کردن ممنوع شد. مردم سرهایشان را پائین انداختند و چشم هایشان را دوختند به زمینی که میان پای راست و چپ شان فاصله انداخته بود و بعد راهشان را کشیدند و به خانه هایشان رفتند. و او احساس کرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد. تاریخ یکبار دیگر متوقف شده بود. لحظه ای ایستاد. سرش را به این سو و آن سو تکان داد. بعد با کنار دستش آرام زد به طرف راست راست جمجمه اش. شک و تردید که به جانش افتاده بود از گوش چپش مثل مایعی زردرنگ پرت شد بیرون و افتاد کف خیابان. چند سرباز چکمه پوش آن را له کردند. زمین زرد شد.

به خاطر آوردن روزی که زمین زرد شده بود، او را به یاد تمام دوستانش انداخته بود که به همه چیز تردید داشتند. به آنچه رخ داده بود و آنچه داشت رخ می داد. به هر آنچه می شنیدند و باور نمی کردند. آیا می توانست زمان را باور کند؟ ساعت چند است؟ آیا واقعاً ساعت5/6 بعد از ظهر است؟ پای پنجره رفت و به خورشید نگاه کرد. آفتاب زرد، شک را می ریخت به جان دیوارهای سیاه و لباس های خاکستری و چشم های خسته و دست های بی رمق و ناتوان از کار و کاغذهای اعلامیه. شکی زردرنگ از خورشید بر می آمد و می پاشید بر ساختمان های بلند اداری و آنان را وادار می کرد که در تصمیماتشان تجدید نظر کنند. چه چیزی اشتباه بود؟ کدام راه را نباید می رفتند؟ حالا چه باید بکنند؟ شک و تردید تمام شهر را پر کرده بود.

پیش از اینکه جاروبرقی ها گوش هایش را کر کنند همه چیز را می شنید، الآن انگار چیزی را فراموش کرده بود. به خاطر نمی آورد. ساعتش را نگاه می کرد.

سال ها بود که دستانش یخ زده بود.سرد سرد سرد بود. یکباره تمام تنش شروع کرد به لرزیدن. سرما از نوک انگشت ها بالا آمد و تا استخوانش نفوذ کرد. سال ها بود که به دنبال دستانی گرم، آسمان را جستجو کرده بود، مانند نابینایی دست ها را دراز می کند تا دستی دیگر او را به راهی که نمی بیند، ببرد. دست هایش در آسمان می چرخید، انگشتانش هم از هم فاصله گرفته بودند، انگار هیچکدام همدیگر را باور نمی کردند، انگشت ها. عادت کرده بودند، دست ها را در هوا بگردانند و دستی گرم بخواهند که نبود، نیامده بود. می ترسید، می ترسید که نیاید. زنی کوتاه قد، چشمانش را به زمین دوخت. دست های گرمش را از ترس در جیب هایش پنهان کرد و از خیابان پیچید به داخل کوچه و از دیواری گذشت و خود را در اتاقی پنهان کرد. زنی که هیچکس او را نمی شناخت.

بعد، انگشت ها از سرما به هم پیچیدند و مشت شدند. مشت ها از سرما خسته بودند. مدت ها بود که دیگر کاری نداشت. تصمیم گرفت مشت بسته اش را محکم بزند به دهان بسته ی اولین آدمی که می بیند. و مردم با شور و شوقی عمیق تصمیم گرفتند که مشت های سرد و یخ زده ی خود را محکم بزنند به دهان بسته ی اولین آدمی که می بینند. و بعد، مشت ها بود که آسمان را کوبید و محکم می خورد به دندان های قفل شده ی اولین آدم هایی که دیده می شدند و اولین آدم هایی که دندان هایشان خرد شده بود مشت هایشان را گره می کردند و می کوبیدند به دهان آدمهایی که مشت هایشان را گره کرده بودند و مشت ها بود که فرود می آمد. مشت های گره خورده ی محکم بود و دندان های قفل شده ی عصبانی مجروح.

آن روز زخمی عمیق را بر دستانش احساس می کرد. بر مشت هایش که مجروح بود. خسته شده بود از این همه جنگ و این همه خشم. تصمیم گرفت عدالت را برای اولین بار اجرا کند. برای اجرای عدالت یک راه بیشتر وجود نداشت. تصمیم گرفت مشت های خشمگین را قطع کند، قطع کرد. قطع شدند.

ساعت هفت بعد از ظهر بود. فقط یک ساعت تا رفتن باقی مانده بود. رو به روی آینه ایستاد و خودش را نگاه کرد. سال ها پیش تر از این خود را دوست می داشت. زمانی که انسانی عادی و معمولی بود؛ نه قهرمانی بود بزرگ تر از اندازه ی چشمان آدم ها و نه انسانی بود که بتوان نادیده اش گرفت. دو چشم براق و کنجکاو او دائماً می توانستند همه چیز را ببینند. گاهی گریه می کرد و گاهی می خندید. به موهایش نگاهی کرد. موهایی که زمانی نرم و لخت بود. وقتی حوصله نداشت موها را بلند می کرد و وقتی خسته می شد از موهای بلند، آنها را کوتاه می کرد. بعضی از روزها دندان هایش را کامل و با دقت می شست و بعضی روزها حوصله ی مسواک کردن دندان هایش را نداشت. بعضی شب ها بی آن که بخوابد، ساعت ها کار می کرد و روزها را می خوابید، ساعت ها می خوابید. به چین های چهره اش نگاه کرد و چشمانش که مرده بودند و غمگین بودند.

جاروبرقی ها روشن شدند. همه چیز او را بیرون کشیدند. بعد، تمام آنچه را که باید انجام می داد به او گفتند. موجودی نامشخص و مبهم که او هراسی از پرستیدنش نداشت، تمام وظایفش را به او گفت و او شروع کرد به انجام دادن همه دستوراتی که به او داده شده بود. یک نیاز مبهم او را به کاری مداوم ترغیب می کرد. او وظیفه داشت که ضرورت ها را تشخیص بدهد و تا پای جان برای انجام کارهای ضروری بکوشد. او باید دشمنانی می یافت. دشمنان را یافت و آموخت چگونه عمیقا کینه بورزد. و آموخت چگونه کینه هایش را دوست بدارد. و عاشق کینه هایش شد. عاشق دست های سرد و چشمان وق زده وحشی و مشت های گرده کرده و دندان های خرد شده. کینه های ازلی.

ساعت 7.5 بعد از ظهر بود. او موظف بود هر روز تا ساعت 8 بعد از ظهر در آن اتاق باقی بماند. اگر نیم ساعت دیگر طاقت می آورد، همه چیز درست می شد. آیا می توانست؟ تمام دیوارهای اتاق با نوری ملایم زرد شده بود. میزها زرد شده بود. کاغذها زرد شده بود. پوشه ها با جلد زرد رنگ، شک و تردید را به جانش می ریختند. زردی تردید بر دست هایش هم نشسته بود.

صدای شکافتن خاک را شنید و ساقه ای که با صدای نرم از زمین سر بیرون می آورد و خاک را پس می زد و بلند می شد و قد می کشید و به آسمان می رفت.می ترسید. از هر اتفاقی که پایان آن را نمی دانست می ترسید. چه اتفاقی داشت می افتاد؟ چرا دلش آشوب شده بود؟ قرار نبود کسی نگران باشد. آنان نگران شدن را ممنوع کرده بودند. به شکل غریبی پس از چند سال احساس می کرد دیگر نمی تواند دشمنانش را تشخیص دهد. نمی توانست متنفر باشد. لحظه ای از خودش وحشت کرد. آیا او نیز یکی از گناهکاران شده بود؟ چرا از دشمنانش نمی ترسید؟ چرا نمی توانست کینه بورزد؟

موظف بود که تا ساعت 8 شب در آن اتاق بماند. ساعات کارش کاملا مشخص بود، از زمانی که خورشید برمی آمد تا زمانی که آسمان تاریک می شد. و او هر روز پنجره را می بست و کاغذها را می خواند و در مورد سرنوشت دیگران تصمیم می گرفت.

از جا بلند شد و به اتاق های دیگران سرزد. همه رفته بودند. هیچکس در اتاق ها باقی نمانده بود. می شد به آنها گفت یک مشت بیکاره، یک مشت بی انگیزه، یک مشت اراذل و اوباش، یک مشت عامل دشمن، یک مشت فاسد کثیف عوضی، یک مشت آدمهای نامردد و نامطمئن. موجوداتی که هرگز جدی نبودند. هیچ وقت روسای اداره نمی توانستند آنها را جدی بگیرند.

مدت ها بود که آنها رفته رفته بودند. دلش تنگ شده بود. در اتاق ها هیچکس نبود. دلش می خواست برود. دلش می خواست برای همیشه از آن ساختمان نفرین شده و راهروهای طولانی و اتاق های نمور و ساکت و بی نور برود. احساس کرد که می خواهد دست های گرمی را در دست هایش بگیرد. دلش چشم هایی آرام را می خواست. دلش می خواست پابرهنه باشد. دلش می خواست شنا کند و با ماسه های نرم ساحل بازی کند. دلش می خواست هیچ چیز نداشته باشد.

آمد پشت پنجره، آفتاب داشت غروب می کرد. اما هنوز لکه های نرم خورشید روی کف پیاده رو مانده بود. خودش را بالای پنجره کشاند و پرواز کرد به کف خیابان، جایی که آخرین ذرات آفتاب هنوز مانده بودند.

جاروبرقی ها هنوز کار می کردند و صدای گوشخراش آنها تمام شهر را پرکرده بود.

ابراهیم نبوی
متن اول: فروردین 1368، بازنویسی دوم: فروردین 1378، بازنویسی نهایی 1386

داستان | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/246

Comments

فقط خواستم بگم این عکس که واسه داستان انتخاب کردی از کلیپ another brick in the wall از پینک فلوید هستش.فکر کنم شباهت هایی هم دارن!متن آهنگ رو پایین میذارم.
Another Brick in the Wall Part 2 (Waters) 3:56

We don't need no education
We dont need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers leave them kids alone
Hey! Teachers! Leave them kids alone!
All in all it's just another brick in the wall.
All in all you're just another brick in the wall.

We don't need no education
We dont need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers leave them kids alone
Hey! Teachers! Leave them kids alone!
All in all it's just another brick in the wall.
All in all you're just another brick in the wall.

"Wrong, Do it again!"
"If you don't eat yer meat, you can't have any pudding. How can you
have any pudding if you don't eat yer meat?"
"You! Yes, you behind the bikesheds, stand still laddy!"

سلام
این تصویری از انیمیشن فیلم دیوار است، ساخته چرالد اسکارف یکی از بزرگترین گرافیست های انیماتور معاصر جهان که در فیلم دیوار پینک فلوید آلن پارکر قطعه های انیمیشن را( چهار قطعه) را با نظر راجر واترز ساخت.
مخلص
ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:27  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 14 خرداد 1386

دستت را از روی دهانم بردار

به ما می گویند جاسوس. شاید به من هنوز کسی نگفته باشد، اما من با توجه به شناخت فردی و روشن و دقیقی که از آدمهایی مثل علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما دارم، مطمئنم که آنان اگر بهتر و درستکارتر از من نباشند، قطعا از من بدتر نیستند.

به دلیل شناختی که از آنان دارم، می گویم که اتهام جاسوسی زدن به آنان بی مانند به زدن اتهام توطئه گری علیه پرولتاریا توسط انشتین با کشف نظریه نسبیت در دوره استالین نیست. به کسانی که برای ایران دل می سوزانند و برای جلوگیری از جنگ و حمله جهان به ایران در آمریکا و اروپا با افکار عمومی که علیه ایران آماده می شود، می جنگند و همه جا تهمت دفاع از حکومت ایران را می خورند، می گویند جاسوس آمریکا. این موضوع امروز نیست و این بهانه و بازی سیاسی است.

به ما می گویند جاسوس. شاید به من هنوز کسی نگفته باشد، اما من با توجه به شناخت فردی و روشن و دقیقی که از آدمهایی مثل علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما دارم، مطمئنم که آنان اگر بهتر و درستکارتر از من نباشند، قطعا از من بدتر نیستند.

به دلیل شناختی که از آنان دارم، می گویم که اتهام جاسوسی زدن به آنان بی مانند به زدن اتهام توطئه گری علیه پرولتاریا توسط انشتین با کشف نظریه نسبیت در دوره استالین نیست. به کسانی که برای ایران دل می سوزانند و برای جلوگیری از جنگ و حمله جهان به ایران در آمریکا و اروپا با افکار عمومی که علیه ایران آماده می شود، می جنگند و همه جا تهمت دفاع از حکومت ایران را می خورند، می گویند جاسوس آمریکا. این موضوع امروز نیست و این بهانه و بازی سیاسی است.

من یک هفته در سال 1378 توسط قاضی مقدس و بازجویانش به عنوان جاسوس بازجویی شدم و از من خواسته شد تمام روابطم را با کسانی که در سفرهای خارجی دیده ام، بگویم و این در حالی بود که در آن سال من هنوز گذرنامه هم نداشتم و هرگز از کشور بیرون نرفته بودم. از من سووال کردند با کدام سفارتخانه در تهران تماس داشتی؟ من هرگز با هیچ سفارتخانه ای تماس نداشتم. آخر کار بازجو از من پرسید: چه خارجی هایی را در تمام عمرت دیده ای؟ برایش توضیح دادم که از سال 1357 تا آن روز فقط یک بار خبرنگار هرالد تریبیون را که برای گرفتن گزارشی به ایران آمده بود، دیده ام و فقط یک کلمه به او سلام کرده ام. یک هفته بازجویی برای هیچ و پوچ و تازه من خوش شانس ترین بودم. به عبدالفتاح سلطانی وکیل خوشنام کشور نیز تهمت جاسوسی زدند و به این اتهام واهی او را 219 روز در سلول انفرادی نگه داشتند. کیهان هر روز علیه او مقاله نوشت و او را جاسوس اسرار اتمی کشور خواند. چنانکه همین روزنامه شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل را نیز جاسوس و عامل بیگانه خوانده بود و همچنان چنین اش می نامد. پس از سه سال دادگاه تجدید نظر عبدالفتاح سلطانی را از همه اتهاماتش از جمله جاسوسی تبرئه کرد. این معنی نظام قضائی جمهوری اسلامی و شرافت روزنامه نگاری کیهان است.
به فیلسوف و دانشمند محترمی مانند رامین جهانبگلو اتهام جاسوسی زدند و چندین ماه بدین اتهام واهی در محبس اش افکندند تا وادارش کنند که اعتراف کند با بیگانگان همکاری کرده است. خبرنگاران ایسنا می گویند وقتی جهانبگلو وارد این خبرگزاری شد تا با رضایت خودش با آنان مصاحبه کند و اعتراف کند که با بیگانگان همکاری می کرده است، خبرنگاران ایسنا هم حاضر به مصاحبه با او نبودند، تا اینکه مقامات قضائی با ایسنا تماس گرفتند و مجبورشان کردند که با وی مصاحبه کنند. حتی در آن مصاحبه نیز جهانبگلو نگفت که جاسوس بیگانگان بوده است، با این وجود همین حالا هم قوه قضائیه در کمال بی شرمی او را جاسوس می خواند و کیهان دائما نام او را با صفت جاسوس توصیف می کند. این معنی نظام قضائی جمهوری اسلامی ایران و شرافت روزنامه نگاری کیهان است.

اینها که چیزی نیست، روزنامه کیهان بیست سال است که روزنامه نگار برجسته ایرانی مسعود بهنود را به دلیل سفری که سی سال قبل به فلسطین کرده، جاسوس اسرائیل می خواند و به دلیل همکاری اش با خوشنام ترین رسانه جهان یعنی بی بی سی او را جاسوس انگلیس می دانست. هاله اسفندیاری فقط به این دلیل زندانی است که برای جلوگیری از جنگ علیه تندروهای آمریکایی سخن گفته است و وقتی به او گفته اند که به ایران سفر نکند، باورش نشده است که ممکن است این حکومت دانشمند شصت و هفت ساله ای را که مخالف جنگ و براندازی است، دستگیر می کنند و به او اتهام جاسوسی می زنند. علی شاکری فقط به این دلیل جاسوس حوانده می شود که سه سال است همیشه در آمریکا علیه سیاستهای جنگ طلبانه تندروهای آمریکایی مبارزه کرده است و باورش نمی شد کسی که در آمریکا به عنوان عامل جمهوری اسلامی متهم است، در ایران به عنوان جاسوس آمریکا زندانی شود. من نمی دانم علی شاکری و هاله اسفندیاری و نازی عظیما، دقیقا در همین شش ماه گذشته پس از سی سال زندگی در آمریکا تازه یادشان افتاد جاسوسی کنند؟ یا همیشه جاسوس بودند؟ اگر همیشه جاسوس بودند چرا پارسال و دو سال قبل که همین افراد به ایران سفر می کردند، آنان را دستگیر نکردند؟ این چه کشوری است که جاسوسانش همه شان چندین کتاب نوشته اند و اگر فهرست قلم بمزدها و متهمان جاسوسی و عناصر مساله دار را از کتابخانه جمهوری اسلامی حذف کنیم، تمام قفسه های آن خالی می ماند. این چه کاری است که با ما می کنید؟

ما طرفدار براندازی نیستیم
به ما می گویند طرفدار سرنگونی نظام و به دوستان مان اتهام می زنند که شما می خواهید از طرق مختلف این حکومت را نابود کنید. این در حالی است که ما با صدای بلند، بارها و بارها، در محافل بین المللی، در نوشته های روزانه و حتی در رادیوها و تلویزیون های آمریکایی گفته ایم که با براندازی مخالفیم، به چه زبانی باید بگوئیم؟ همه نظام های سیاسی سعی می کنند نشان بدهند که دشمنان کمتری دارد، جز حکومت ایران که شب و روز تلاش می کند تا کسانی که قصد نابودی اش را ندارند، به عنوان دشمنان و معاندان خود قلمداد کند. این چه بیماری است که بر شما غلبه کرده و رهایتان نمی کند. به چه زبانی باید بگوئیم که ما قصد نابودی شما را نداریم؟ به چه زبانی باید بگوئیم که ما می خواهیم شما رفتارتان را اصلاح کنید؟ دو سه ماه قبل صدا و سیمای جمهوری اسلامی آدم معتدل و میانه رویی مانند سعید رضوی فقیه را که بخاطر اینکه دلش نمی خواست رابطه اش با ایران قطع شود، و می خواست دائما در رفت و آمد با ایران باشد، با روزنامه اینترنتی روزآنلاین هم همکاری نمی کرد، به عنوان یکی از مشاورین آمریکایی ها برای حمله نظامی به سوریه و ایران نام برد. سعید رضوی فقیه که اگر آمریکا به ایران حمله کند، مطمئنم او در صف اول جنگجویان با آمریکا قرار می گیرد. منی که متهم به طرفداری از هاشمی رفسنجانی و اصلاح طلبان در انتخابات هستم و به این اتهام افتخار می کنم، چگونه می توانم طرفدار براندازی باشم؟ شما بیمارید؟ مشکل روحی دارید؟ مرض بی دشمنی برشما غلبه کرده است که اینگونه همه مخالفان خود و منتقدان تان را دشمن و برانداز می خوانید؟

هر روز به اشکال مختلف داریم ملتی را که ذاتا حکومت ستیز هستند و همیشه دوست دارند همه چیز از بیخ تغییر کند، به صد زبان می خوانیم که اصلاحات را بپذیرند و بسیاری از کینه های مان را که می توانیم علیه مسوولان کشور است، خودسانسوری می کنیم که بگوئیم ما طرفدار سرنگونی حکومت نیستیم. دلیل این موضع گیری هم ترس ما نیست، من از وحشت حکومت نیست که به اصلاح معتقدم، من بخاطر شرایط کشور و نگاهی که به وضع جامعه شناختی ایران دارم چنین اعتقادی دارم. وقتی از ایران بیرون آمدم چند ماهی تند رفتم و پس از آن خودم را کنترل کردم، دیگر باید چه کنیم که شما بفهمید که ما برانداز نیستیم.

جنگ ایران و هلند از کی شروع شده است؟
آیا کشور هلند دشمن جمهوری اسلامی ایران است؟ آیا هلندی ها قصد سرنگونی جمهوری اسلامی را دارند؟ و آیا هلندی ها به ما دستور می دهند که چه بگوئیم و چه بنویسیم؟ آیا آنچه ما می نویسیم با آنچه قبلا می نوشتیم فرق می کند؟ کسی برای من توضیح دهد که دریافت پول از یک سازمان غیر دولتی اروپایی بدون اینکه آنان دخالتی در کار ما بکنند، چه اشکالی دارد؟ اصلا فرض کنیم که ما از دولت هلند پول می گیریم، این چه اشکالی دارد؟ مگر ما علیه کشورمان رفتار می کنیم؟ مگر ما با این پول فسق و فجور در کشور راه انداخته ایم؟ ما یک وب سایت اینترنتی یا یک رادیو یا یک تلویزیون خبری و تحلیلی با چنین پولی دائر می کنیم تا حرف خودمان را بزنیم. حرفی که مورد نظر مردم ایران است. کجای این کار اشکال دارد؟ فرق ما با رادیوی فارسی بی بی سی که پول آن را دولت انگلیس می دهد و رادیوی فارسی دویچه وله که پول آن را دولت آلمان می دهد و رادیوی فارسی آر اف ای که پول آن را دولت فرانسه می دهد، چیست؟ جز اینکه مدیریت و کنترل ما دست خودمان است و کنترل این سه رادیو دست دولت هاست. آیا ماهیتا در کیفیت برنامه های این دو نوع رادیو و سیستم خبررسانی چه تفاوتی وجود دارد؟ چرا ما مزدور خارجی هستیم و بی بی سی و صدای آلمان نیستند؟ حداقل با این تفاوت که دولت انگلیس مستقیما در حوزه جنگی آینده ایران است و هلند حداقل در مدت وجود داشتنش با ایران هیچ وقت مشکلی نداشته. این سوء تفاهم را رفع کنم که از نظر من بی بی سی یک رسانه مفید خبررسانی است که بسیاری از مردم ایران بحق خبررسانی آن را درست تر و عادلانه تر و نزدیک تر از واحد مرکزی خبر صدا و سیما می دانند. و خودم نیز چه در گذشته و چه در حال حاضر با بی بی سی کار می کنم و کار خواهم کرد، اما می خواهم بگویم که این گفته که ما از یک سازمان غیردولتی در هلند پول می گیریم و هلند همان کشوری است که به وب سایت « گذار» هم پول می دهد و وب سایت گذار وابسته به فریدام هاوس است و اخیرا کشف شده که فریدام هاوس یک موسسه نزدیک به جمهوریخواهان است، چه ربطی دارد به اینکه ما کارکنان روزآنلاین یا رادیو زمانه هم به جمهوریخواهان آمریکا ربط داریم؟ اصلا این چه استدلالی است که در پایان آن ثابت می شود که کشور ابرقدرتی مانند آمریکا با 300 میلیون جمعیت که سیاست جهان را کنترل می کند، برای اداره موسسات تحت فرمانش از دولت هلند پول می گیرد؟ چطور این استدلال احمقانه اثبات شده است و به بهانه آن هر روز به نویسندگان و آزادیخواهان و خردمندان این کشور یک انگ می زنند؟ و چطور شد که دقیقا در سال 1386 معلوم شد که ما مزدور اجانب هستیم و تا پارسال هیچ مشکلی وجود نداشت؟ آیا خبرنگاران و مسوولان رادیوهای بی بی سی و دویچه وله و حتی صدای آمریکا به ایران نمی روند؟ مگر هاله اسفندیاری و علی شاکری و نازی عظیما بار اول شان بود که به ایران می رفتند؟ چگونه شد که در سال گذشته این افراد جاسوس آمریکا نبودند، و امسال به یکباره جاسوس آمریکا شدند؟ چگونه شد که رامین جهانبگلو که در کانادا زندگی می کرد به ایران رفت و به کار علمی اش ادامه داد و یکباره تبدیل به جاسوس شد؟ در حالی که چند سالی بود که او در ایران زندگی می کرد و اصلا گرایش خاص سیاسی هم نداشت، حتی به عنوان یک اصلاح طلب هم به حساب نمی آمد. آنچه گفته می شود و اتهاماتی که زده می شود، بهانه است و بازی سیاسی برای گروگان گرفتن آدمها تا معامله سیاسی بر سر آزادی آدمها صورت بگیرد.

از کمک شش میلیون دلاری تا هفتاد میلیون دلاری
سالهاست که به ما اتهام می زنند که شما از آمریکایی ها پول می گیرید. این هم دروغ و هم بهانه است. اولین بار من و دوستانم در روزنامه جامعه توسط نماینده دزفول در مجلس متهم شدیم که شش میلیون دلار از آمریکا پول گرفتیم تا علیه حکومت کاری کنیم. مشروح ماجرا این بود که یک دانشگاه که بودجه ای معادل شش میلیون دلار برای پروژه ای داشت، تصمیم گرفت یک کتاب از دکتر سروش را به انگلیسی منتشر کند. کتابی که احتمالا در 2000 نسخه و با صرف 20 هزار دلار احتمالا چاپ می شد، نماینده دزفول معتقد بود که چون این کتاب را یک دانشگاه آمریکایی چاپ می کند و چون بودجه آن دانشگاه شش میلیون دلار است و چون دکتر سروش استاد شمس الواعظین سردبیر روزنامه جامعه بود، بنابراین همه ماها از آمریکا شش میلیون دلار گرفته بودیم. این در حالی بود که مثلا آدمی مثل من برای نوشتن طنز روزانه از روزنامه جامعه ماهانه صد هزارتومان دستمزد می گرفتم و کارمندان روزنامه جامعه همیشه برای گرفتن دستمزدشان با امورمالی که حقوق ها را دیر می داد، چون پول نداشت، درگیر بودند. البته در همان زمان درآمد اصلی من به سیاق پنج سال 1370 تا 1375 از نوشتن پلاتو و فیلمنامه برای برنامه های کمدی تلویزیون می گذشت و در همان زمان که ماهانه از جامعه صد هزار تومان می گرفتم، ماهی پنج میلیون تومان برای نوشتن برنامه تلویزیونی ای به نام « قاصدک» بدون نام خودم از تهیه کننده ای در صدا و سیما دستمزد می گرفتم. ( توضیح بدهم که این دستمزد برای نوشتن برنامه تلویزیونی دستمزد بالایی نیست و اصولا نرخ کار تلویزیونی در ایران همین است.) نکته این که در همان زمان که من متهم بودم که از آمریکا پول می گیریم، 90 درصد درآمد من از طریق نوشتن فیلمنامه برای تلویزیون و سینما بود و پول مان از دستگاه آقای لاریجانی می آمد. و البته من هم قطعا چنان استعدادی داشتم که تهیه کننده تلویزیون ترجیح می داد با من کار کند، این کار یک کار حرفه ای بود و هست. و نکته دیگر اینکه در همان زمان دستمزد کارکنان روزنامه هایی مثل همشهری و ایران و کیهان و اطلاعات بسیار بیشتر از ماهایی بود که از آمریکا پول می گرفتیم.

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را...
روزی در پاریس بودم که روزنامه جمهوری اسلامی نوشت که من به فرانسه پناهنده شده ام، قرار بود دو هفته دیگر برگردم، اما بلافاصله دوسه روز بعد برگشتم. ما ایستادیم در ایران و کارمان را کردیم، بهنود ایستاد و علیرغم همه اتهامات کارش را کرد، هوشنگ اسدی و نوشابه امیری که اولی نورچشمی کیهان است و سهمیه فحاشی او تا ابد انگار قطع نخواهد شد، ایستاد و کارش را کرد، حسین باستانی ایستاد و کارش را کرد. امید معماریان و سینا مطلبی نیز همین طور و بعد، آنان شروع کردند به زدن و زدند و زدند و زدند، چنان کردند که ما که آرام ترین و معتدل ترین بودیم و حاضر بودیم که در همان شرایط دشوار و در همان روزنامه هایی که عمرشان مثل عمر پروانه ها صبح آغاز می شد و شب به پایان می رسید کار کنیم، مجبور شویم که از کشور فرار کنیم و به دنیای آزاد پناهنده شویم. گوئی عهدی است از الست که نویسنده و متفکر و آزاد اندیش را باید از کشور فراری دهند و به غربت دچارش کنند و اگر شانس نیاورد در فرنگ بپوسانندش و تمامش کنند. مگر این بلا بر سر دهها چون من و ما نیامد و مگر فقط قصه قصه امروز است؟ این چه وضع نفرت انگیزی است که نویسنده جماعت آخر کار برای خودکشی هم باید مثل صادق هدایت برود پاریس، یعنی برای مردن هم در تهران جایی برای ما نیست؟ ممکن است بگویند آن یکی نیهیلیست بود، شریعتی که دیگر نیهیلیست نبود. این چه فرهنگی است که داریم؟ این چه مرضی است؟ مگر ما چه گفته بودیم؟ و مگر ما الآن چه می گوئیم؟ چرا باید طنزنویسی مثل هادی خرسندی که روزگاری نویسنده محبوب تلویزیون رسمی کشور و روزنامه های عادی ایران بود و بی تردید بزرگترین شاعر طنزسرای بعد از ایرج میرزاست، باید در لندن زندگی کند و نشریه اش روی دوشش از این سوی جهان به آن سوی جهان حمل شود و خوانندگانش در سرزمین کلمات فارسی از او محروم باشند؟ چرا طنزنویس بزرگی مانند پزشکزاد که بهترین آثارش با هیچ دولتی تضاد ندارد، باید حسرت به دل نویسندگی در ایران باشد؟ چرا من ابراهیم نبوی باید وقتی که 48 کتابم را در ایران چاپ کردم و حالا که 20 کار دیگر آماده چاپ دارم، باید حسرت چاپ کتابهایم را در ایران بخورم؟ جرم ما چیست؟ چرا باید نویسنده ای مانند بهنود که قلمی دلنشین و شیرین چون عسل دارد و در کشوری مثل ایران که رمان و داستان در سال شانس بیاورد سه هزار نسخه می فروشد، کتاب « این سه زن» اش حداقل 150 هزار تا 200 هزار نسخه فروخته است، نباید در تهرانی زندگی کند که کلمه به کلمه کتابهایش از آنجا می آید؟ چرا عباس معروفی و فرج سرکوهی و رضا براهنی و شاهرخ مسکوب و سروش حبیبی و فریدون تنکابنی و سایه و عباس میلانی و اکبرگنجی و بسیاری دیگر نباید بتوانند به کشور خودشان که دوستش دارند و مرکز زایش کلمات شان است بروند و همیشه وحشت این را داشته باشند که به جرم نویسندگی و آگاهی داشتن و دادن از کشورشان باید تبعید باشند؟ جرم ما چیست؟ قاتلان کدام کسانیم و سارقان شب روی کدام خانه ها بودیم؟

ما رانده شدگان همیشگی
می خواستم بگویم که نسل ما آواره بی خردی یک جامعه شده است، اما می بینم درست نگفته ام. مگر نه اینکه چند میلیون ایرانی از نسل های مختلف در پنج دوره مختلف مهاجرتی و به دلایل مختلف مجبور به ترک ایران نشده اند؟ پس مشکل چیز دیگری است، بزرگتر از این که ما می پنداریم. می خواستم بگویم که ما نویسندگان دوم خردادی به تبعید افتادیم، می بینم آنهایی که در دهه شصت در سخت ترین شرایط قربانی شدند، آنها هزاربار سخت تر از ما آواره شدند. می خواستم بگویم که این مشکل جمهوری اسلامی است، یادم افتاد به گفته تیمسار نصیری رئیس ساواک دوران پهلوی که در پاسخ به سفیر ایران در انگلیس در مورد چند دانشجوی ایرانی که می خواستند به کشور برگردند و نمی خواستند بگویند گه خوردم، گفته بود: « یا باید با ما همکاری کنند یا آنقدر توی لندن بمانند تا بپوسند و همانجا بمیرند.» روزگار معلم بدی است، بالاخره لندنی ها سه چهار سال بعد به ایران برگشتند و از نصیری جز یک عکس دلخراش برهنه چیزی در حافظه تاریخ نماند. این چه نفرینی است که ما دچارش شدیم؟

ما نویسنده ایم و می نویسیم
ما روزنامه نگاریم، ما نویسنده ایم، ما می خواهیم بنویسیم و دوست داریم در کنار آفرینش کلمات و رویاهای مان، به توسعه دموکراسی و آزادی و جامعه مدنی و عدالت در ایران کمک کنیم. ما نمی خواستیم از وطن مان برویم، آنقدر آزارمان دادند و گلوی مان را فشردند که علیرغم تمایل مان گریختیم. حالا نه من مجبورم خود را پنهان کنم و نه ترسی از وزارت طلاعات و دادگاه مطبوعات دارم، با این وجود، دارم فریاد می زنم که ما جنگجو نیستیم، ما دشمن نیستیم، ما نمی خواهیم حکومت را نابود کنیم. ما حتی در همین اروپا هم مراعات بسیاری از قوانین ایران را می کنیم تا بتوانیم با مردم حرف مان را بزنیم تا صدای مان در ایران شنیده شود و کلمات مان خوانده شود. هنوز یک سال و نیم از خروجم از ایران نگذشته بود که به آنان که می شناختم و دستی در کشور داشتند پیغام دادم که می خواهم برگردم و حاضرم زندانم را هم بروم ولی بتوانم بروم و بیایم و مثل یک ایرانی عادی زندگی کنم، گفتند بمان تا چند ماه دیگر. این داستان بر من و چند تن دیگر رفت و می دانم که اکنون نیز بر بسیاری می رود. حکایت چنین است.
آنها می خواهند ما ننویسیم
به ما می گویند برانداز، نه بخاطر اینکه برانداز هستیم، بلکه برای این که معجزه کلمات از اثر هر اسلحه ای بیشتر است و ما نمی خواهیم هیچ گلوله ای از سوی هیچ کسی به سوی پیشانی شخص دیگری شلیک شود. به ما می گویند براندازان نرم، چون هر چه می جویند دلیلی برای برانداز بودن ما پیدا نمی کنند. به ما می گویند مزدور خارجی، بخاطر اینکه می خواهند مردم کلمات ما را نخوانند، به ما می گویند از خارجی پول می گیریم، چون می خواهند ننویسیم و امواج آگاهی را به جامعه نفرستیم. اما ما کاری جز نوشتن بلد نیستیم. ما محکوم به نوشتن و گفتن هستیم. هشتاد سال قبل، وقتی مجلس تشکیل شد، مرحوم مدرس توسط رجاله هایی که با هر کس و ناکسی سر و سری داشتند، متهم شد که از خارجی ها پول گرفته است. مدرس در کمال خونسردی گفت: « بله، پول گرفتیم و برای انقلاب و مردم مصرف کردیم و تمام رسیدهای آن را هم داریم، اگر لازم شد بگوئید تا برایتان بیاوریم.»

و ما خواهیم نوشت، هر روز و هر روز و هر روز
مشکل ما این است که نمی دانیم با چه زبانی باید بگوئیم که ما دشمن نیستیم، ما مزدور نیستیم، ما نویسنده ایم، ما از آنچه در کشور می گذرد انتقاد داریم و حق داریم حرف مان را بزنیم. کلمات به ما می گویند که نباید ساکت بمانیم. ما هر روز مشغول خلق کلمات هستیم، ما هر روز رسانه ای تازه می سازیم، ما می گوئیم چون می فهمیم و مخاطبان ما می خوانند چون می خواهند بدانند. ما نمی پوسیم و نابود نمی شویم، چون به اندازه تمام ظلم و ستمی که بر مردمان و کشورمان می رود انگیزه داریم، با همین انگیزه از اروپا پول می گیریم که رسانه بسازیم، اگر موفق نشدیم از هموطنان ایرانی مان صد دلار صد دلار پول می گیریم، اگر موفق نشدیم از داخل کشور پول می گیریم، اگر موفق نشدیم رسانه ارزان ایجاد می کنیم، در هر حال ما مثل آواری از کلمات در این دو سال آینده روی سرتان می ریزیم، درها را ببندید از پنجره می آئیم، اینترنت را قطع کنید از رادیو می آئیم، از تلویزیون می آئیم. ما خواهیم نوشت، ما مجبوریم بنویسیم، ما زبان مردم هستیم و مردم نوشته ما را می خوانند، ما نمی توانیم ننویسیم. من می نویسم، نه برای نابود کردن تو، برای اینکه خودت را اصلاح کنی. ای کاش می فهمیدی که باید خودت را اصلاح کنی، حالا که نمی فهمی به زور کلمات به تو می فهمانم. دست تان از روی دهان مان بردارید. ما برای نابود کردن شما توطئه نکرده ایم، لطفا این را بفهمید.

ابراهیم نبوی
14 خرداد 1386

این مطلب را اصلاح و خلاصه کردم و بخش هایی از آن حذف شد.

روزنوشت | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/245

Comments

ضرب‌المثل را اشتباه گفتی: اون که به ما نریده بود...کلاغ ... دریده بود

دوست عزیز! اشتباه نگفتم، مثلا خیر سرم یک ساعت هنر بخرج دادم که فلانجای کلاغ را وارد ادبیات نکنم، شما کشف فرمودید. این ضرب المثل مثل توی زیر زمین خانه شان عروسی است به جای توی ... عروسی است... استفاده می شود و به همین سیاق....
لطفا بهداشت را رعایت کنید. درهمین جهت این ترانه قدیمی مامان کله و پدر اولیه و پسر اولیه و پسر عزیزوارم و پدرعزیزوارم پیشنهاد می شود
صبح و ظهر و قبل از خواب
مسواک بزن مسواک
تا دهان تو گردد، خوشبو و تمیز و پاک
ما بچه های نازنازی
به این خوبی تمیزی
از دوره گردهای محل
نمی خریم هیچ چیزی
ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شکيرا درماني

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 13 خرداد 1386 [2007.06.03]

الهي بميرم براي اين دو تا مريض که به جاي عزيمت به دارالشفاي مشهد مقدس، متوسل به گراند پلاس بلژيک شدند و براي اينکه بيماري شان (هنوز نوع بيماري دقيق مشخص نيست، ولي احتمالا بايد ناشنوايي باشد) به بروکسل رفته و در فستيوال جاز بروکسل شرکت کردند. بيادي و کاشاني، دو عضو غليظ الرايحه شوراي شهر که از طرفداران رئيس جمهور عزيز بشمار مي روند، همزمان دچار بيماري ناشنوايي مطلق شده و در هنگام شرکت در کنسرت جاز بروکسل مورد عکاسي قرار گرفته و وب سايت بدجنس انتخاب هم عکس آنها را منتشر کرد. آگاهان هنوز خبر ندادند که اين دو بيمار عاجز براي فيزيوتراپي به حرکات موزون هم پرداختند يا نه. پزشکان اصولگرا ضمن تجويز يک دوره سوسولگرايي به کليه بيماران راست که در اروپا راست تر هم مي شوند و ممکن است هنگام بازگشت به ايران به اجماع با سايرين( نوع آن معلوم نيست) برسند، موارد زير را براي درمان بيماري هاي ديگر توصيه کردند:

شرکت در کنسرت رپ براي بيماراني که دچار پارکينسون هستند و بطور طبيعي حرکات رپ را انجام مي دهند.
شرکت در کنسرت هاي هوي متال و متال براي کساني که داراي مشکل شنوايي هستند و جز در شرايط سخت حرف ملت را نمي شنوند.

شرکت در کنسرت شکيرا براي برادراني که دچار آلزايمر هستند و با ديدن اين کنسرت احتمالا ممکن است يک چيزهايي از دوران جواني به ياد بياورند.

شرکت در کنسرت مادونا براي برادراني که دچار سرطان پروستات يا بواسير سخت هستند و نمي توانند براحتي سرجاي شان بنشينند.

شرکت در کنسرت هاي موسيقي سنتي ايراني، که طبيعتا در پاريس يا برلين برگزار مي شود، براي علمايي که دچار تيک هاي عصبي هستند و در صورت تکان دادن گردن بصورت ملايم درمان مي شوند.

پزشکان براي ساير بيماري ها هم توصيه هايي کردند که بعدا خواهيم نوشت.

در مصايب ايراني بودن

علي لاريجاني در مادريد با سولانا ديدار کرد و اين دفعه علاوه بر اينکه ناهار خورد، ده جمله هم حرف زد. در اين ديدار در تمام مدت سولانا به لاريجاني خيره شده بود و باورش نمي شد که علي لاريجاني بلد باشد حرف بزند. لاريجاني اين ديدار را مفيد ارزيابي کرد ولي سولانا هنوز در حالت بهت است و هيچ حرفي نزده است. علي لاريجاني همچنين در مورد دانشگاهيان ايراني و آمريکايي که به عنوان جاسوس دستگير شده يا گذرنامه شان توقيف شده است، گفت: «اين افراد بيش از اينکه آمريکايي باشند، ايراني اند.» آگاهان توضيح دادند که ظاهرا جرم آنها هم همين است.

جوان قزويني و جوان پاکستاني

محمد البرادعي يک دفعه عصباني شد و به جنگ طلباني که مي خواهند عليه ايران جنگ راه بيندازند لقب «ديوانگان» را داد. رايس هم که ظاهرا بعد از ناکامي در رابطه عاطفي غيرافلاطوني با جوان قزويني دچار يک بحران سکسي عبادي سياسي با شوکت عزيز نخست وزيرپاکستان شده است، از روسيه و البرادعي و سازمان انرژي اتمي انتقاد کرد و گفت: «تصميم را شوراي امنيت مي گيرد، نه آژانس انرژي اتمي.» فعلا به نظر مي رسد که آمريکايي ها سر قضيه ايران يک قاط سنگين زده اند و مانده اند که بالاخره ايراني ها مي خواهند چه کنند. البته خودمانيم، ما مي خواهيم چه کنيم؟

ازدواج موقت حق مسلم ماست

وزير کشور رسما و در روز روشن و در کشوري که طبيعتا زنان علما تصميمات اساسي را مي گيرند، گفت: «ازدواج موقت بايد با جسارت در کشور ترويج شود.» يک نماينده مجلس نيز اعلام کرد: «ترويج تعدد زوجات و چندهمسري بسيار بهتر از رواج نامشروع در جامعه است.» به نظر مي رسد که فعلا دولت از وام ازدواج و مبارزه با قله هاي ثروت و پاک کردن اسرائيل از روي نقشه و تاسيس صندوق سرخ در ونزوئلا و مبارزه با بدحجابي و انرژي هسته اي به عنوان حق مسلم ملت دست برداشته و شعار بعدي چنين است: «ازدواج موقت حق مسلم ماست.» البته خودمانيم، در وضعيتي که دولت و رئيس جمهور و مجلس و سياست هاي اساسي کشور، همه شان موقت هستند، طبيعتا اين نوع موقت هم سازگارتر است با بقيه اصول کشور. آگاهاني که در مورد آفتابه و اخلاق در خانواده اطلاعات دقيق دارند، پيش بيني مي کنند بزودي تعدادي از مسوولان کشور که با جسارت به ترويج ازدواج موقت بپردازند، با همسران مربوطه دچار گفتمان غيردموکراتيک شده و به بيمارستان هاي سوانح و سوختگي اعزام و براي مداواي بخش خصوصي شان از طريق کمک هاي مالي و جنسي دولت اقدام مي کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 5:40  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه  ۱۲خرداد 1386

فلسفه، عشق و علی اصغر

هفته گذشته شعری از خواهر معصومه مستشار( نازلی احساس) منتشر شد که من از آن در برنامه ام در رادیو زمانه نیز استفاده کردم. سه روز قبل شوهر خانم مستشار طی نامه ای که برای من فرستاد اعلام کرد که درصورت ادامه این وضعیت من و رادیو زمانه را « سو» خواهد کرد.

                                  



اولین روزهای عاشقانه معصومه و علی اصغر

ایشان تصویر روز ازدوج شان را برای ما فرستاده و خواستار چاپ آن شد و برای من نوشت که... ای میل ایشان را خودتان بخوانید.


جناب آقای نبوی
من تا دیروز متوجه نشده بودم که همسر سابقم معصومه که مدتی است با هم متارکه کرده ایم، اشعاری را با اسم مستعار نازلی احساس برای رادیوی شما می فرستد و بقول خودش احساس هایش را برای مردم بیان کرده و بسیاری از مسائل خانوادگی که رازهای زندگی ماست افشا نموده و این موضوع به روند مبارزات اینجانب و بسیاری از رفقا آسیب جدی رسانده است. اگر برای شما روند مبارزات ضد امپریالیستی مهم نیست، برای ما پیشروانی که سالها از عمرمان را فدای این مبارزات کردیم، این کارزار مهم است. در همین رابطه اعلام می نمایم که از این پس اشعار معصومه را ما( جمعی از دوستان) باید تائید نموده تا منتشر شود، واگر لازم شد خودم به جای او اشعاری در سبک نیمایوشیج، شاعر مبارز و نستوه یا احمد شاملو(قبل از 1340) ارسال می داریم. در غیر این صورت من به عنوان شهروندی که پاس آمریکایی دارم، شما را « سو» خواهم کرد.
نابود باد سگهای زنجیری امپریالیسم و ارتجاع، مرگ بر سازشکاران
طوفان نیرومند( علی اصغر مستشار)

حالا که مسخره ام می کنید
دیگر ترانه ای برای شما نخواهم سرود
و دیگر هیچ شاعری از جوب حقیری که از پهلوی دیواری که از کنار خیابانی می گذرد
هیچ مرواریدی صید نخواهد کرد
و دیگر نازلی برای شما احساس هایش را نخواهم سرود
بدرود
ای گروه عاشقان شعر من، بدرود

پنجشنبه، پنجشنبه، پنجشنبه
تو مرا مسخره کردی
تو فکر کردی که من چون اسم بچه ها را آوردم
که به من عاشق بودند
پس لابد ما هم از اوناش هستیم؟
آره؟ تو اینجوری فکر کرده بودی؟
تف به روی تو
که احساس نازلی را نفهمیدی
بدرود، عاشقان من بدرود

جغرافیای شلوار تو، برای من نیچه و دکارت و ولتر است
و جغرافیای دامن من، برای تو سورن کی یه که گور
و من وقتی شلوار تو را صمیمانه می خوانم
افلاطون در مقابل پاکی عشق من
چه کم می آورد!!
و وقتی تو، جغرافیای دامن من را
که مثل تاریخ فلسفه ویل دورانت، چاپ چهارم
انتشارات امیرکبیردر سال 1358
قیمت 120 تومان
مطالعه می کنی
می بینم که پیشانی ات بر آسمان می ساید
تو افلاطونی برای من که سقراط هم نمی فهمد
فلسفه، فلسفه، عشق و فلسفه

من اینقدر عمیق و پر محتوی
و آن عوضی ها اینقدر سطحی؟
که به من گفتند روسپی!
نه، من از شلوار سخن می گویم، از زیپ
از دکمه، از فاق بلند شلوار بر انتهای افق هستی تو
و من از دامن سخن می گویم، از چین
از چاک دامنی که فاصله طبقاتی را عریان تر می کند

من خسته ام
من دل شکسته ام
الهی همه تان بمیرید
از هفته پیش که در رادیو زمانه شعر من پخش شد
و علی اصغر صدای مرا شنید
با من حرف نمی زند
در حالی که آقای نبوی گفته بود که امکان ندارد که علی اصغر
شعر مرا بشنود
بدرود علی اصغر، بدرود

الهی درد و بلات تو سرم بخورد
من غلط کردم، گه خوردم
دیگر از این چیزها نمی گویم
تو مرا رها نکن
و بدان که نازلی بی تو می میرد
بی تو من می میرم
بی تو هرگز
اصغر، بیااااااا

نازلی احساس( معصومه مستشار)
نهم خرداد2007

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 5:36  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


دموکراسی بهتر است یا زندان؟

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 10 خرداد 1386 [2007.05.31]

قضیه شکل اول: زندانیان را آزاد کنیم؟
آقای هاشمی شاهرودی رئیس قوه قضائیه در یک سخنرانی خارج از کشور گفت: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» در همین راستا به سووالات چهار گزینه ای زیر پاسخ دهید.

سووال اول: با توجه به این که آقای هاشمی شاهرودی گفته است که « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» رئیس قوه قضائیه از نظر شما چه کسی است؟
1) ابراهیم نبوی ظالم و خشن؟
2) صدام حسین کافر بی دین؟
3) حجت الاسلام اکبر گنجی؟
4) آیت الله سید محمد یزدی؟

سووال دوم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، احتمالا شغل آیت الله شاهرودی چیست؟
1) رهبر اپوزیسیون؟
2) رئیس کانون دفاع از زندانیان؟
3) ناظر عالی دیدبان حقوق بشر سازمان ملل متحد؟
4) احتمالا رئیس قوه قضائیه عراق؟

سووال سوم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، مسوولیت امور زندان های کشور با کدام یک از قوای سه گانه است؟
1) قوه مقننه؟
2) قوه مجریه؟
3) قوه مجریه و قوه مقننه؟
4) قوه سوم نداریم؟

سووال چهارم: اگر این جمله را عمادالدین باقی گفته بود که: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» قوه قضائیه با او چه می کرد؟
1) او را زندانی می کرد؟
2) محمد قوچانی را زندانی می کرد؟
3) همسر باقی را زندانی می کرد؟
4) وکیل باقی را زندانی می کرد؟

سووال پنجم: به کدام یک از دلایل زیر آیت الله شاهرودی، رئیس قوه قضائیه کشور که تعداد زیادی زندانی زیر نظر این قوه زندانی هستند، گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.»؟
1) آلزایمر؟
2) پارکینسون؟
3) از دست دادن موقت حافظه؟
4) هر سه پاسخ صحیح است؟

سووال ششم: فاعل این جمله آیت الله شاهرودی که: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» چه کسی است؟
1) این جمله فاعل ندارد و فقط مفعول دارد؟
2) این جمله فاعل دارد، ولی فاعل آن رفته است خارج از کشور گل بچیند؟
3) این جمله فقط فعل و اسم و صفت عالی دارد، برای دیدن فاعل و مفعولش باید به زندان رفت؟
4) پاسخ اول و دوم صحیح است؟

سووال هفتم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، جمله فوق جزو کدام یک از سبک های ادبی است؟
1) ادبیات سوررئالیستی؟
2) رئالیسم جادویی؟
3) سورئالیسم شبه سوسیالیستی؟
4) ادبیات بهداشتی؟

سووال هشتم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، به نظر گوینده باید با زندانیان چه رفتاری کرد؟
1) باید زندانیان را برای کاهش ظلم و خشونت آزاد کرد و به جای آنها تعداد دیگری را زندانی کرد؟
2) باید زندانیان را به هتل برد و به جای آنها مسافرین هتل را زندانی کرد؟
3) باید وقتی به خارج می رویم فکر کنیم ما اصلا زندانی نداریم و خارجی ها زندانی دارند؟
4) گوینده باید شغلش را عوض کند و گلفروش شود؟

سووال نهم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، فکر می کنید هفته آینده چه اتفاقی برای زندانیان می افتد؟
1) هیچ اتفاقی نمی افتد؟
2) تعدادی را به عنوان اوباش و استاد دانشگاه و جاسوس و معلم زندانی می کنند و جا برای زندانی ها کم می آید؟
3) آیت الله شاهرودی را زندانی می کنند؟
4) زندانیان در زندان می مانند و آیت الله شاهرودی بازهم از حقوق شان دفاع می کند؟

سووال دهم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، ایران چه نوع کشوری است؟
1) یک کشور آزاد که کسی در آن زندانی نیست؟
2) یک کشور پر از زندانی که در آن رئیس قوه قضائیه آزادی کامل دارد؟
3) یک کشور که رئیس قوه قضائیه آن از زندانش خبر ندارد؟
4) یک کشور که رئیس قوه قضائیه اش اشتباها رئیس قوه قضائیه است؟
قضیه شکل دوم: دموکراسی را چطور وارد زندگی مردم کنیم؟

سووال اول: با توجه به اینکه آقای هادی خانیکی گفته است « دموکراسی را باید وارد زندگی مردم کنیم»، کدام روش برای انجام این کار مناسب تر است؟
1) فشار بدهیم تا وارد زندگی مردم شود؟
2) بطور مشارکتی هل بدهیم تا وارد زندگی مردم شود؟
3) بطور انقلابی مجاهدت کنیم تا دموکراسی تا ته وارد زندگی مردم شود؟
4) بگذاریم در خانه مردم تا وارد زندگی مردم شود؟

سووال دوم: با توجه به اینکه آقای هادی خانیکی گفته است « دموکراسی را باید وارد زندگی مردم کنیم»، بهترین روش ورود دموکراسی کدام است؟
1) روش تزریقی
2) روش دهانی
3) روش مصرف داخلی
4) روش مالش از روی پوست

سووال سوم: در جمله « دموکراسی را باید وارد زندگی مردم کنیم»، منظور از دموکراسی چیست؟
1) منظوری ندارد؟
2) بخدا منظور خاصی ندارد؟
3) ترو خدا نزنید، منظور خاصی ندارد؟
4) جان مادرتان! دیگر از این حرف ها نمی زند، هیچ منظوری ندارد؟


سووال چهارم: اگر بر اساس گفته آقای هادی خانیکی که « دموکراسی را باید وارد زندگی مردم کنیم»، اگر دموکراسی وارد زندگی مردم شود، چه اتفاقی می افتد؟
1) یک فرصت خوبی برای انقلاب پیدا می کنیم؟
2) قدرت پیدا می کنیم پدر این دیکتاتورها را در بیاوریم تا دموکراسی را یاد بگیرند؟
3) همدیگر را یک کتک مفصل می زنیم؟
4) مردم دموکراسی را دستگیر و حسابی کتک زده و وی را از زندگی شان بیرون می کنند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 5:49  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


بعد از چهل بار

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 9 خرداد 1386 [2007.05.30]

محمود احمدی نژاد گفت: « بعد از چهل بار درخواست گفتگوی آمریکایی ها با ما، حاضر به گفتگو شدیم.»

بار اول، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد گوشی را برمی دارد. از آن طرف: های! دیس ایز نیکی.....
احمدی نژاد در حال تجدید وضو است: مستر چاوز؟ هلو برادر، هاو آر یو؟ آی ام فور وضو. افتردت آی کام تلفون، تن مینوت. گوشی را قطع می کند. و فورا به متکی خبر می دهد که بیاید.

بار دوم، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد گوشی را برمی دارد. از آن طرف: های! دیس ایز نیکولاس...
احمدی نژاد: نو، آی ام نات نیکولاس. گو اوت. گوشی را قطع می کند.

بار سوم، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد گوشی را روشن می کند. وسط سخنرانی در پشتکوه است. از آن طرف: های! دیس ایز نیکولاس برنز
احمدی نژاد گوشی را به یکی از محافظانش می دهد و می گوید: چاوزه، بهش بگو سخنرانی دارم می کنم، بعدا زنگ بزنه.

بار چهارم: موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد در جلسه شورای تشخیص کنار هاشمی نشسته است. از آن طرف: های! دیس ایز نیکولاس...
احمدی نژاد: هلو، نیکولاس! هاو آر یو( نگاهی به هاشمی رفسنجانی می کند و به گوشی) آر یو مسلم فرام آمریکا؟ آی لاو یو. وی آر پیس، نو وار، فور اسلام اند آمریکا ایز بیگ ساتان. بای
به هاشمی: هر روز از آمریکا زنگ می زنند، یک روز نیکولاس، یک روز جک...

بار پنجم، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد در خانه است. از آن طرف: های مستر پرزیدنت! دیس ایز رایس!
احمدی نژاد گوشی را به زنش می دهد: بگیر! زنه، بهش بگو اشتباه گرفته.
زنش: هلو مادمازل! وات ایز ورک ویت محمود این دیس تایم، یو آر هیز فرندز؟ آی دونت نو یو، پلیز گت اوت فرام اور فامیلی....( گوشی را قطع می کند و به محمود: خیلی بی جنبه ای!)

بار ششم، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد کنار متکی نشسته است. گوشی را روشن می کند، از آن طرف: های مستر پرزیدنت! دیس ایز شان. هاو آر یو.
احمدی نژاد به متکی اشاره می کند و می گوید: چاوزه، هر روز به من زنگ می زنه، به گوشی: هاو آر یو موسیو، تراکتورز آر پروداکشن فور پور اند ویداوت شوز. پلیز اسپیک متکی، مای آمباسادور فرام ایران.
متکی گوشی را می گیرد. متکی گوش می کند، متکی از جایش بلند می شود، متکی سرخ می شود. متکی به آن طرف می گوید: نو، در ایز ناتینگ تو سی... گوشی را قطع می کند.
احمدی نژاد: چاوز چی می گفت؟ متکی: چاوز نبود، از کاخ سفید بود. احمدی نژاد: یا امام رضا!

بار هفتم، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد در حال زیارت امام رضا است، گوشی را روشن می کند. از آن طرف: های! دیس ایز شان! فرام وایت هاوس.
احمدی نژاد: هلو هوگو، آر یو چاوز؟ آی ام محمود.
شان: نو، آی ام نات چاوز... دیس ایزشان، فرام وایت هاوس...
احمدی نژاد: آی ام این ایمام ریضا، ایف یو آر نات مسلم، یو کن نات اسپیکینگ هیر این هولی ایمام رضا، گو اوت. افتر پلیز، گودبای.

( احمدی نژاد با وزارت خارجه تماس می گیرد تا برایش مترجم دائمی بفرستند.)

بار هشتم، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد در لباس کردی دارد خودش را آماده می کند که برای سخنرانی برود. گوشی را روشن می کند. از آن طرف: های مستر پرزیدنت! دیس ایز رایس! کوندالیزا رایس!
احمدی نژاد: هلو مادام، وی هو نات اسپیک، یس؟ آی سند لتر 17 پیج بوش دونت انسر مای کوئسشن، فرست لتر، افتر تلفون، یو تینک یو گت وی؟ نو، وی آر مسلم اند وی هو لیدر، ایران ایزنات دانکی این دانکی، دت یو تلفون فور پرزیدنت، آی اسپیک ویت بوش، نو ویت مینیستر. یو، متکی، آی، بوش، پارلمان، پارلمان، وی آر نات یور سروانت. وی کن گت وان یور فرست اند اند، بات گاد سی تو آس استاپ. گو گو، گوشی را قطع می کند.

بار نهم، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد گوشی را برمی دارد. هیچ صدایی نمی آید. احمدی نژاد: مادام رایس؟ آر یو این تلفون؟ از آن طرف: محمود! دیدی گفتم خیلی بی جنبه ای! هنوز به هیچ جا نرسیدی اینطوری با زن مردم حرف می زنی، خدا لعنتت کنه، گوشی را قطع می کند.

بار دهم، موبایل زنگ می زند، احمدی نژاد گوشی را روشن می کند. از آن طرف: های! دیس ایز رایس! کوندالیزا رایس!
احمدی نژاد: پلیز تلفون متکی، یو آر نات مای لول، مای لول ایز بوش، گو متکی.

بار پانزدهم، احمدی نژاد در جلسه هیات دولت است. تلفن متکی زنگ می زند، متکی: های! یس! دیس ایز متکی...
احمدی نژاد: کیه؟ متکی جلوی گوشی را می گیرد: ویت ا مینیت، پلیز.
متکی: این زنیکه رایس چند بار زنگ زده، جوابش رو چی بدم؟
احمدی نژاد: بگو به خودم زنگ بزنه، من باید با آقا صحبت کنم، بعدا جوابش رو می دم.
متکی: بگم به خودت زنگ بزنه؟ شما باهاش انگلیسی حرف می زنی؟
احمدی نژاد: بله، اونها که فارسی بلد نیستند... ( احمدی نژاد می خندد)

( احمدی نژاد با آقای خامنه ای صحبت می کند، آیت الله خامنه ای: نباید با اینها جوری حرف بزنیم که احساس کنند که ما می خواهیم حرف بزنیم، باید جوری باشد که چنین احساسی نکنند که آقا بالاسرما هستند، این را به همه آقایان هم بگوئید.)

بار هفدهم، احمدی نژاد با لاریجانی در دفتر نشسته است، موبایلش زنگ می زند، از آن طرف: های! دیس ایز رایس، کوندالیزا رایس!
احمدی نژاد: شات آپ، گو اوت....
لاریجانی با تعجب به او نگاه می کند، احمدی نژاد: آقا فرمودند...

بار بیست و یکم، احمدی نژاد در جلسه هیات دولت است. منشی تلفن را وصل می کند. منشی: سفیر آمریکا می خواد با شما حرف بزنه، صحبت می فرمائید...
احمدی نژاد نگاهی به وزرا می کند و دکمه تماس را فشار می دهد. احمدی نژاد: های! دیس ایز محمود! محمود احمدی نژاد!
از آن طرف: سلام جانان! حال شما چطور است؟ من خلیل زاد هستم
محمود نگاهی به بقیه وزرا می کند: کدوم شون؟
از آن طرف: من زلمای خلیل زاد هستم، سفیر آمریکا در عراق، حال شما خوب است؟
محمود: هان! پس این خلیل زاد شما هستی؟ اول به این خانم رایس بگو به تلفن دستی ما زنگ نزنه، دوم هم خود شما زنگ بزن. ضمنا ما از موضع قدرت مذاکره می کنیم، می فهمی؟
احمدی نژاد گوشی را محکم می کوبد زمین....

بار سی ام، احمدی نژاد در جمکران است و شدیدا گریه می کند. موبایلش زنگ می زند. از آن طرف: سلام عرض شد، من خلیل زاد هستم.
احمدی نژاد: برو بی مرام! من باهات حرف نمی زنم.
خلیل زاد: برای چه محمود جان؟
احمدی نژاد: شما می خوای مشکل عراق و ایران و آمریکا حل بشه یا نه؟
خلیل زاد: معلوم است که می خواهم وگرنه با شما گپ نمی زدم.
احمدی نژاد: پس چرا چهار بار در این هفته با متکی حرف زدی، شش بار با لاریجانی، برو با همان ها توافق کن، ببین می شه، فکر کردی به قول گفتنی ما شاخ فندقیم؟
خلیل زاد: شما که تلفن ما را قطع کردی؟
احمدی نژاد: معلومه که قطع می کنم، باز هم قطع می کنم، ما از موضع قدرت با شما حرف می زنیم، الآن هم قطع می کنم، ولی اگر به اونها زنگ زدی، خودت می دونی. تلفن را قطع می کند.

بار سی و هشتم، زلمای خلیل زاد در دفتر کارش نشسته است. تلفن زنگ می زند. خلیل زاد: های! از آن طرف: های! دیس ایز محمود! احمدی نژاد.....

نتیجه گیری اخلاقی: همه راهها به میز ختم می شود، یا از این طرف یا از آن طرف.
نتیجه گیری سیاسی: یکی از راههای حفظ قدرت این است که وقتی مذاکره می کنید چنان نشان دهید که انگار دارید محاکمه می کنید، منتهی خودتان می دانید که دارید مذاکره می کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 5:49  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 9 خرداد 1386

1944 یا آنها می رقصند و می خوانند و خودکشی می کنند

واقعا که نبوغ چیز خوبی است. من مصاحبه ای کردم با دو نفر از روزنامه نگاران کوبایی که در ایتالیا دیده بودم. در متن این مصاحبه یک اشتباه تایپی وجود دارد، سال خروج از کشور یکی از این دو روزنامه نگار سال 1994 است که اشتباها در تایپ 1944 نوشته شده است. این روزنامه نگار یعنی آرماندو در میامی آمریکا زندگی می کند.

یکی از نیروهای گمنام اینترنت که برای محو کاملش تصمیم گرفتم وی را محو کنم و فعلا میزان بازدیدکنندگانش در مدت شش ماه تقریبا به یک سوم رسیده و تقریبا یک ماه و نیم دیگر تا محو کاملش مانده است، توضیح داده است که چون روزنامه نگار مصاحبه شونده که عکسش نشان می دهد که حدودا چهل و پنج ساله است، در سال 1944 از کوبا خارج شده است، بنا براین مثل این است که آدم برای فهمیدن اوضاع ایران با امیرعباس فخرآور یا امیر طاهری حرف بزند.

در همین راستا چون می خواهم مصاحبه را در دوم دام بگذارم و نظرتان را در مورد این مصاحبه بدانم، نکات زیر را توضیح می دهم:

اول: کنفرانسی که من در آن شرکت کردم، اسمش « رنسانس دوم» است که اکثرا چپ ها در آن شرکت می کنند، البته نه الزاما فاشیست ها. این کنفرانس 25 سال است که برگزار می شود و از همه جای جهان در آن شرکت می کنند.

دوم: دعوت کننده کنفرانس به من گفت که اول می خواست آقای ح. دال را به کنفرانس دعوت کند، ولی بعد از اینکه فهمید این موجود آدم کنه و بدنامی در میان ایرانیان است، از موضوع منصرف شد و چهار نفر دیگر را دعوت کرد.

سوم: آرماندو سال 1994 از کوبا خارج شده است، در متن اشتباها تایپ شده است که وی در سال 1944 از کوبا خارج شد. این البته اشتباه بدی است، اما اندکی عقل هم چیز خوبی است، چطور ممکن است کسی 14 سال قبل از روی کار آمدن فیدل کاسترو در سال 1958 از دستش فرار کند؟ حداقل به عکس نگاه می کردید، اگر یک روزنامه نگار که حداقل در بیست و پنج سالگی از کوبا در سال 1944 فرار کرده باشد، الآن باید 87 ساله باشد، یعنی آدم عقلش در مورد سیاست ایران کار نمی کند، حساب که دیگر باید بداند.

چهارم: من هرگز نگفته ام که وضع ایران و کوبا مثل همدیگر است، حداقل در 18 سال گذشته، هرگز فقر و استبداد و بی عدالتی و نقض حقوق بشر و فساد اجتماعی در ایران به اندازه کوبا نبوده است. من اصلا اعتقاد ندارم کوبا مثل ایران است. ایران همیشه و حتی امروز هم وضعی بسیار بهتر از کوبا دارد.

پنجم: در اینترنت مشخصات این دو روزنامه نگار موجود است، آقای اسمشو نبر که برای لو دادن اسم بچه های ایرانی از هزارتا حقه بازی استفاده می کند، برود و تحقیق کند و ماهیت این افراد را هم فاش کند، فقط باید کسی ایرانی باشد تا اطلاعاتش را افشا کنید؟ فرار یک کوبایی به آمریکا دقیقا مثل این می ماند که یک ایرانی از دست حکومت فرار کند و برود به افغانستان، این چه ربطی دارد به حسین فخرآور؟ واقعا این عادلانه است آدمی که مثل صدها دگراندیش کوبایی در معرض خطر و مرگ هستند، را بدون اینکه حتی کوچکترین چیزی در موردشان بدانیم، به همین سادگی به موجود نفرت انگیزی مثل فخرآور تشبیه کنیم؟

از شما دعوت می کنم که متن کامل این مصاحبه که من آن را به این شکل به روز ندادم و کمی سانسورش کردم، بخوانید و نظرتان را بنویسید.

فیدل، فیدلو، فیدلینو، فیدلیتو

گفتگوی ابراهیم نبوی با دو روزنامه نگار کوبایی


آرماندو: آزادی در کوبا واژه ای بی معنی است.

این گفتگو در محل برگزاری کنفرانس « رنسانس دوم» در میلان انجام شد، آرماندو و کارلوس همان روز صبح در یک جلسه شرکت کرده بودند و من از آنها خواستم با روزآنلاین در مورد وضع کوبا مصاحبه کنند. این مصاحبه توسط احمد رافت، مولف و خبرنگار ایرانی ایتالیایی از زبان اسپانیولی ترجمه شد.

ابراهیم نبوی: وضعیت آزادی های سیاسی و مطبوعاتی در کوبا چگونه است؟

آرماندو: آزادی در کوبا واژه ای بی معنی است. کوبا، یک نظام سیاسی حکومتی هرمی است که مهم ترین تصمیمات آن را در هر زمینه ای فیدل می گیرد و البته فیدل های کوچک تر و کوچک تری که ما در کوبا به آنها فیدلینو و فیدلیتو می گوئیم. سیستم سیاسی یک نظام توتالیتر است که توسط نظامیان اداره می شود. اقتصاد هم دست نظامیان است. حتی بخش عمده ای از فعالیت های فرهنگی هم دست نظامی هاست. با این وجود یک جامعه مدنی در کوبا وجود دارد که در حال رشد است؛ گروهی از خبرنگاران مستقل و آزاد، روشنفکران مستقل و حتی نیروهای اقتصادی که مستقل از رژیم فعالیت می کنند، منتهی هزینه ای که این نیروهای مستقل برای استقلال شان پرداخت می کنند، خیلی بالاست؛ هزینه هایی مانند زندان های طولانی، تبعید و گاهی مرگ. در بهارسال 2003، که به « بهار سیاه» معروف است، 75 روشنفکر کوبایی دستگیر و زندانی شدند، بخاطر نظرات انتقادی که نسبت به دولت داشتند.

ابراهیم نبوی: به چه جرمی؟

کارلوس: جرم مشترک گروه بزرگی از آنها این بود که بطور دسته جمعی یک ماشین تایپ داشتند که با آن نوشته های شان را تایپ می کردند. این جرم آنها بود. بسیاری از این افراد فقط به این دلیل زندانی شدند که به جوانان کوبایی پیشنهاد می کردند که فلان کتاب را بخوانند، نشر عقاید مخالف در کوبا جرم است، حتی دادن پیشنهاد خواندن کتابی که غیرقانونی است هم جرم است. این سال، سال سختی برای کوبایی ها بود، همان سالی بود که سه جوان سیاه کوبایی فقط به این دلیل که می خواستند با یک قایق از کشور خارج شوند، اعدام شدند. البته در کوبا خیلی اوقات اتفاقات غیرمنطقی و کاملا عجیب و غریب هم که فقط ممکن است از مغز کسی مثل فیدل کاسترو صادر شود، رخ می دهد. بعد از دستگیری 75 روشنفکر، فیدل مجبور شد 14 نفر از آنها را آزاد کند، دولت اعلام کرد این افراد اصلا « قابل محاکمه» نیستند و آنها را بطور « ماورای قانونی» آزاد کرد. می بینید! فیدل، استاد سوء استفاده از کلمات است، او براحتی کلمات جدیدی برای خودش خلق می کند.

ابراهیم نبوی: منظورتان از سوء استفاده از کلمات چیست؟

کارلوس: در حال حاضر گروهی از نویسندگانی که از کوبا گریخته اند، یک « دائره المعارف» درست کرده اند از کلماتی که حکومت کوبا تولید کرده است، کلماتی که اگر فیدل نبود، این کلمات هم نبودند، مثلا کلمه « فرمانده» به معنی فیدل کاسترو و کلمه « شخصیت بارز فرمانده»، « اندیشه های ناب فرمانده» که اینها توصیفات مختلف از فیدل است. دهها پسوند و پیشوند برای فرمانده بوجود آمده است که این یک عبارت سه یا چهار کلمه ای مثل « شخصیت بارز فرمانده» دیگر یک عبارت نیست، بلکه یک کلمه است که اختصاص به شخص فیدل کاسترو دارد. در این دائره المعارف کلماتی وجود دارد که توسط « قوه قضائیه » و دادگاههای کوبا خلق شده و در هیچ جای دیگر سابقه ندارد. و همچنین کلماتی مانند کوپن و دفترچه کالا که قبلا در فرهنگ ما وجود نداشت و به فرهنگ واژه های کوبا استفاده شده است.

آرماندو: واسلاو هاوال یک بار چیزی نوشت درباره « زبان ویژه کمونیست ها»، او به کلماتی اشاره کرد که کمونیست ها ساخته بودند، کلماتی که اختراع شدند تا هر چیز زشتی را زیبا و هر چیز زیبایی را محو کنند. در حال حاضر در کوبا به دلیل اینکه بیس بال ورزش ملی کوباست، مردم از بعضی اصطلاحات فوتبال برای حرف زدن از زندگی سیاسی و اجتماعی خودشان استفاده می کنند. و با آن زبان می توانند حرف هایی بزنند که اگر با زبان عادی بزنند، برای شان دردسر درست می شود.

ابراهیم نبوی: احتمالا در اروپا با خیلی از روشنفکران چپ و ضد آمریکایی مواجه هستید که فیدل کاسترو را ستایش می کنند و معتقدند شما تصویر سیاهی از کوبا نشان می دهید، احتمالا می گویند که در کوبا عدالت و آزادی وجود دارد و شما را هم دروغگو می دانند، در مقابل آنها چه احساسی پیدا می کنید؟


کارلوس: در کوبا این جمله معروف است؛ فیدل کاسترو، هنرپیشه معروف هالیوود

کارلوس: من از ناتوانی در این مورد دارم می میرم، فکر نکنید این مشکل فقط در اروپاست، ما در آمریکا هم با همین مشکل کمابیش مواجه هستیم، در آمریکا هم خیلی از آدمها طرفدار فیدل هستند، بدون اینکه بدانند در آنجا چه خبر است. پایت را که به هالیوود بگذاری، می بینی کلی از هنرپبشه های هالیوود طرفدار فیدل هستند، در کوبا یک جمله معروف است: « فیدل کاسترو! هنرپیشه معروف هالیوود!» حتی یک دوست ایرانی دارم که 25 سال است با او دست هستم، وقتی جلوی او از فیدل کاسترو انتقاد می کنم، ناراحت می شود و می گوید: « چکارش داری، پیر شده و دارد می میرد، کاری به او نداشته باش!»

من: اما عامه مردم چه گوارا را دوست دارند، نظر شما در مورد « چه گوارا» چیست؟

آرماندو: یک روانشناس آمریکایی که در مورد جوامع مدیترانه ای تحقیق کرده است، درباره علت علاقه مردم این مناطق به چه گوارا نظرات جالبی دارد. او می گوید مردان مدیترانه ای حتی در هنگام سکس هم بخش زنانه وجودشان لطافت خاصی دارد و با این لطافت جهان را حس می کند. این مردان با همین حس زنانه و لطیف به چه گوارا نگاه می کنند. آن عکس معروف چه گوارا که به وسیله عکاسی سرشناس به نام کوردا گرفته شده، چهره ای جذاب و زن پسند و حتی مرد پسند از نظر سکسی از چه گوارا نشان می دهد، چیزی که هرگز در چه گوارا نبود. عکس معروف زیبای کوردا از چه گوارا، با آن حس غرور زیبای آرژانتینی، که اصولا آرژانتینی ها به غرور در آمریکای لاتین معروف اند، تاثیر زیادی در محبوبیت چه گوارا دارد. این عکس که رتوش شد و دستکاری شد و زیبا شد، یکی از مهم ترین دلایل محبوبیت چه گوارا در جهان است. محبوبیتی که هم مورد توجه مردان و هم زنان است، یک محبوبیت تقلبی.

ابراهیم نبوی: چرا تقلبی؟

احمد رافت: در مورد چه گوارا بد نگو، من هم دوستش دارم....

آرماندو به رافت نگاه می کند و می خندد:... ایناهاش، اینه، در مورد چه گوارا حرف نمی توانیم بزنیم. ارنستو چه گوارا یک بچه ننر یک خانواده متوسط آرژانتینی بود که بیماری آسم داشت و می دانید که مثل بقیه آرژانتینی ها هویت ملی نداشت، اصولا آرژانتین جمعیت محلی ندارد و ترکیبی از مهاجرین مختلف هستند، چهل درصد ایتالیایی و 45 درصد بقیه لاتین ها، حتی 15 درصد هم آرژانتینی نیستند و اگر باشند هم هویت ملی ندارند. به همین دلیل چیزی به اسم هویت ملی در آرژانتین وجود ندارد. ببینید، مثلا، یک زاده هائیتی هویت ملی خودش را دارد، مکزیکی ها و کوبایی ها و ال سالوادوری ها هویت ملی خودشان را دارند، اما مردم آرژانتین هویت ملی ندارند. چه گوارا، بچه ننری بود که همیشه توسط پدر و مادرش که همیشه نگران بیماری آسم او بودند، مراقبت می شد، بخاطر بیماری آسم خودش و برای تغییر هوا، از سن 18 سالگی سفرش را شروع کرد، سفری برای اینکه در کشوری دیگر یک هویت مشخص کسب کند و از شر بیماری هم راحت شود. وقتی در گواتمالا کودتا شد، چه گوارا به آنجا رفت، در آنجا بیشتر به دنبال کسب موقعیت خودش بود، کمی با گواتمالایی ها قاطی شد، اما در همین زمان با یک کوبایی آشنا شد و با او به مکزیک رفت....

ابراهیم نبوی: چطور شد که با فیدل آشنا شد؟

آرماندو: در مکزیک اولین بار با فیدل کاسترو آشنا شد، فیدل کاسترو هم مخش را زد و او را به طرف خودش کشاند و او را به کوبا برد و در آنجا مدتی رئیس دادگاه انقلاب کوبا شد و تعداد زیادی از کسانی که توسط دادگاه انقلاب محاکمه شده بودند، اعدام کرد. زندگی چه گوارا را در دو جمله از خودش می شود خلاصه کرد، چه گوارا می گوید: « یک انقلابی باید تبدیل به یک ماشین سرد و کامل و دقیق برای کشتن بشود.» او جمله انقلابیون کوباهای انقلابی را که می گفتند: « به حرف های متهم نباید گوش داد» ، گفت: « به حرف های متهم باید گوش داد....» ویرگول، «.... منتهی مهم نیست چه می گوید، خودمان باید تشخیص بدهیم به درد انقلاب می خورد یا نه.» چه گوارا یک آدم خونخوار بود. وقتی رئیس دادگاه انقلاب بود، واقعا لزومی نداشت که خودش در تیرباران محکومین به اعدام شرکت کند، اما هم این کار را می کرد و هم تیر خلاص را می زد. در حالی که اجباری برای این کار نداشت.

ابراهیم نبوی: در این پنجاه سال بعد از انقلاب گفته می شود که دولت کوبا در بسیاری از زمینه ها موفق بوده و اگرچه در زمینه سیاسی و اقتصادی بخوبی موفق نشده، اما در زمینه هایی مانند پزشکی و مبارزه با بیسوادی، موفق شده است. نظرتان در این مورد چیست؟

آرماندو: ببین! بدون هیچ تصویرپردازی و خیالبافی و اغراق و با در نظر گرفتن همه واقعیات من در مورد این دو موضوع که دولت کوبا بیشترین پروپاگاندای خودش را متوجه آن کرده است، توضیحاتی را می دهم؛ اول اینکه وقتی در سال 1959 در کوبا انقلاب شد، کوبا یکی از پائین ترین شاخص های بیسوادی را در منطقه داشت، فکر می کنم بین سوم و چهارم بود، چیزی تغییر نکرده. مثلا شاخص بیسوادی در کشوری مثل کستاریکا تقریبا بسیار پائین است و پائین تر از کوباست، اما کسی در این مورد چیزی نمی گوید، چون کوبا در مورد مبارزه با بی سوادی تبلیغ می کند. در مورد مساله بهداشت هم یادتان باشد که وقتی کوبا مستعمره اسپانیا بود، این کشور مرکز پزشکی آمریکای لاتین بود. مثلا بد نیست بدانید که کاشف تب زرد و حشره ناقل آن یک کوبایی در همان دوره بود. یا اینکه « خواکین آلباران» به عنوان یک پزشک کوبایی که در کوبا زندگی می کرد، همراه با یک پزشک فرانسوی پایه های پزشکی را در رشته ارولوژی گذاشت و تحقیقات این رشته را انجام داد. مساله پزشکی و وجود پزشکان خوب یک سنت در تاریخ کوباست، ربطی به دولت فیدل کاسترو و انقلاب ندارد. الآن در کوبا خدمات پزشکی رایگان است، البته وقتی به بیمارستان می روی باید چهار چیز را خودت ببری، این چیزها نه مجانی است و نه وجود دارد؛ یک لامپ برق، ملحفه، داروی ضد درد و نخ بخیه، بله، بهداشت رایگان است. ولی هر سال بودجه اش کاهش پیدا می کند و خدمات کمتری ارائه می دهند. البته این وضع بیمارستانهای عمومی است، در بیمارستانهای اختصاصی داستان جور دیگری است.

ابراهیم نبوی: توریست ها با این وضع بهداشتی چه می کنند؟

آرماندو: در بیمارستانهای توریست ها همه چیز هست و هر نوع خدماتی به توریست ها ارائه می شود و در ازای این خدمات دلار دریافت می شود. در بیمارستان مخصوص حکومتی ها که فیدلو ها و فیدلینو ها می روند، مثل بیمارستان دولتی همه چیز هست، همه چیز. اما داروخانه مخصوص توریست ها که دارو را به دلار به توریست ها می فروشد، اگر کوبایی باشی، حتی اگر دلار هم بدهی نمی توانی دارو بگیری. اینجا دیگر مساله پول در میان نیست، اینجا شما با یک سیاست تبلیغاتی دولت مواجه هستید، دولتی که می خواهد نشان بدهد که مشکل پزشکی و بی سوادی در کوبا حل شده است.

ابراهیم نبوی: وقتی با گروه توریست هایی که می خواهند به کوبا بروند و با دادن پول کمی حال کنند و خوش بگذرانند و برقصند و مست کنند، مواجه می شوید چه حسی دارید، بخصوص وقتی که از آنجا برمی گردند و می گویند کوبا کشوری است با زنان زیبا، همه چیز هست و همه چیز ارزان است و همه خوشحال هستند و همه می رقصند...

آرماندو: چند وقت قبل در این مورد مقاله ای نوشتم در اینترنت با عنوان« آنها می خوانند و می رقصند و خودکشی می کنند.» این خلاصه داستان بود. مدتی پیش ما یک کمپین دائر کردیم برای کسانی که به عنوان توریست می خواستند به کوبا بروند و برگردند. برای آنها وضع کوبا را توضیح دادیم، اما آنها وقتی رفتند و بازگشتند، به ما اعتراض کردند که شما دروغ می گفتید، اصلا کوبا چنان نبود که شما گفته بودید. در کوبا همه می زدند و می رقصیدند و خوشحال بودند. و ما نمی دانستیم برای آنها چگونه توضیح بدهیم. در حال حاضر یکی از مهم ترین واکنش های جامعه کوبا در مقابل وضعیتی که در کشور وجود دارد، یکی فرار است و دیگر خودکشی است. برپایه آمارهای سال 2005 میلادی کوبا بالاترین میزان خودکشی را داشت. خودکشی زنان در کوبا بیش از مردان است، به این علت که مردهایی که خیلی دپرس می شوند و دیگر طاقت ماندن را ندارند، بالاخره به هر بدبختی شده فرار می کنند و معمولا مدتی طول می کشند که جا بیفتند و خانواده و همسر خودشان را ببرند، در این وضعیت معمولا زنها هستند که باقی می مانند و معمولا بعضی از آنها خودکشی می کنند. فرار هم از وقتی بازرسی قایق ها بسیار شدید شده، ریسکی برابر مرگ را دارد. در حال حاضر وضعیت چنان خراب است که گروهی از طریق پنهان شدن در انبار هواپیما که معمولا 95 درصد کسانی که از این طریق سفر می کنند، می میرند. فقط امسال سه نفر در انبار هواپیما مردند؛ سه نفر در هواپیمایی که به مادرید می رفت، یکی برای مسیر میلان و دیگری به مسیر برلین.

ابراهیم نبوی: فکر می کنی اوضاع کشور با اعتراض و رفتارهای قانونی و حرکت های مدنی و از داخل کشور تغییر کند، یا انتظار دارید که کمک های جهانی برای تغییر وضع کوبا به کمک شما بیاید؟

آرماندو: برای گذر از یک استبداد با ابعاد کوبایی، هیچ ملتی به تنهایی قادر نیست. در جنگ دوم جهانی اروپا برای مقابله با فاشیسم متفقین نیاز به کمک آمریکا بود و اگر آمریکا کمک نکرده بود، اروپا نمی توانست از شر فاشیسم راحت شود. در دوران فروپاشی نیز اگر غرب به کمک کشورهای زیر سلطه کمونیسم نرفته بودند، این کشورها به تنهایی قادر به خروج از آن فضای استبدادی نبودند. کوبا یک کشور کوچک است و برای گذار از استبداد نیاز به حمایت و همبستگی جهانیان دارد. مشکل کوبا این است که دیکتاتور فعلی کوبا یعنی فیدل کاسترو برخلاف دیکتاتورهای قبلی دست راستی از همان ابتدا ساختاری برای کنترل فکر جامعه بوجود آورده است. این دیکتاتوری کمونیستی یا سوسیالیسم رئالیستی از یک حربه خیلی خوب استفاده کرده است و آن حربه پیام هایی است که دولت می فرستد و مردم آن پیام ها را می گیرند، بدون اینکه متوجه باشند. یک شستشوی مغزی به مدت پنجاه سال است که در کوبا هر روز صورت می گیرد. به این نکته توجه کنید که اکثر کوبایی هایی که در این کشور زندگی می کنند، یا در زمان انقلاب و روی کار آمدن حکومت جدید پنج ساله یا ده ساله بودند، و همه مردم زیر پنجاه ساله همه شان پس از انقلاب به دنیا آمده اند. یعنی پنج دهه است که زیر بمباران تبلیغاتی دولت کوبا هستند. خیلی از این مردم فکر می کنند چیزی که در کوبا وجود دارد، بهترین چیزی است که وجود دارد و هیچ چیز دیگری وجود ندارد. وقتی در دهه هفتاد و هشتاد ما شروع به آگاه کردن مردم کردیم بتدریج تغییراتی در کشور بوجود آمد و بعضی ها متوجه واقعیت های کشور شدند. تا دورانی که دیوار برلین هنوز فرونریحته بود، شعار کاسترو این بود که پس از سخنرانی های هفت هشت ساله اش می گفت: « یا وطن یا مرگ»، بعد از سقوط کمونیسم شعارها عوض شد و کاسترو گفت: « بله، کمونیسم سقوط کرد، اما سوسیالیزم در کوبا ادامه دارد.» و شعار « یا وطن یا مرگ» تبدیل به شعار« یا سوسیالیسم یا مرگ» شد.

ابراهیم نبوی: با این وضع شما فکر می کنید امکان یک جنبش مستقل مدنی برای تغییر در داخل جامعه کوبا فعلا وجود ندارد؟

آرماندو: کوبایی ها مبتلا به نوعی ام اس کوبایی شدند، آنها انگار بدنشان قدرت دفاعی خودش را از دست داده است. به شکل عجیبی مقاومت شان برای پذیرش و تحمل کردن ظلم زیاد شده و ظلم را تحمل می کنند. حتما نظریه و آزمایش سگ پاولوف را به یاد دارید، ملت کوبا مثل وضع سگ پاولوف را در روز یازدهم دارند؛ زنگ صدا می دهد، اما سگ دیگر نسبت به هیچ چیز واکنش نشان نمی دهد. ملت کوبا مدتهاست پذیرفته که ظلم یک واقعیت کوبایی است.

ابراهیم نبوی: مردم کوبا در مورد فیدل جوک هم می سازند.

آرماندو و کارلوس با صدای بلند می خندند و به اسپانیولی تند و تند چیزهایی می گویند که به نظرم یادآوری جوک هاست، از آنها می خواهیم یکی را برای من تعریف کنند. کارلوس در مورد شخصیت « پپیتو» که شخصیت جوک های کوبایی است حرف می زند و می گوید که پپیتو کارهای خنده داری می کند که همه مردم در جریانش هستند و به همین دلیل هرکس او را می بیند، خنده اش می گیرد. پپیتو معمولا حرف های احمقانه می زند و کارهای احمقانه می کند.

کارلوس: یک روز پپیتو و فیدل کاسترو برای دیدار برای سفری به ونزوئلا می روند، مردم را در خیابان برای استقبال جمع کرده بودند. به محض اینکه مردم پپیتو را که جلوتر از فیدل حرکت می کرد، می بینند، یاد حرف ها و کارهای خنده دار پپیتو می افتند و می خندند، پپیتو با دست به پشت سرش به طرف کاسترو اشاره می کند و می گوید: اونی که کارهای خنده دار می کنه، پشت سر منه.

ابراهیم نبوی: سعی کن وضع کوبا را در سه جمله برای ما تعریف کنی...

آرماندو: پنجاه سال است که در یک کشور فقط یک نفر حکومت کرده است... شما فقط بخاطر اینکه مثل فیدل فکر نمی کنید زندان می روید... کشوری که در سال گذشته 12 هزار نفر از مردم آن که تحمل ادامه زندگی در کشور را نداشتند، در هنگام فرار با وسایل نامطمئن و بصورت قاچاق جان شان را از دست دادند، این یعنی کوبا.


آرماندو د آمارس، خبرنگار و نویسنده کوبایی است. وی در سال 1994 از کوبا خارج شده است، قبل از زمانی که به نام « فرار بزرگ» در کوبا معروف است، وی به عنوان خبرنگار در میامی زندگی می کند.

کارلوس کارالرو، نویسنده و رئیس « اتحاد برای آزادی کوبا» در ایتالیاست، کارلوس در سال 1995 از کوبا خارج شده، چون سازمانی را ایجاد کرده بود که تلاش می کرد در یک تظاهرات صلح آمیز به دولت اعتراض کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 5:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 8 خرداد 1386

دومین روز سومین ماه

درباره نازلی احساس: نازلی احساس( معصومه مستشار) زیر درختی که غوک ها بر آن آوای غمگین خود را می خواندند، در شهری که دوستش می داشتم، به دنیا آمد. پدرش، مردی از تبار جنگل های آمل و مادرش بانویی که هرگز زیر صدها خروار هیزم کمر راست نکرد. نازلی در چهارده سالگی ظلم را با تمام جان و با جغرافیای دامنش احساس کرد و تصمیم گرفت با آن مبارزه کند. در شانزده سالگی به زندانی مخوف در کیاکجور افتاد و چوب خط ها را شمرد، دو سال بعد وقتی او را از زندان آزاد کردند، پدرش مرده بود، و مادرش پیرزنی بیش نبود و درهای روستائیان همسایه به روی او بسته بود.

نازلی یک ماه بعد به تهران و دو ماه بعد مخفیانه به پاریس آمد و سالها در پاریس نیز زیر ستم زندگی کرد. زیر ستم شیراکیان و سارکوزیان راستگرای فاشیست. و در پایان، روزی در کنار سن عشق را یافت و همه چیز را رها کرد. شعر در کنار فروش البسه و تایپ فارسی برای دوستان و پنجره ای به سوی آسمان تمام زندگی نازلی است. من نازلی هستم.

بسیاری از خوانندگان و شنوندگان اشعار نازلی احساس از من خواستند تا او را بیشتر معرفی کنم، نازلی خودش نوشتن زندگینامه ای کوتاه را برعهده گرفت که آن را خواندید، نظرات تان را به صورت قطعه هایی عاشقانه برای نازلی بنویسید، نازلی دوست دارد که آنها را بخواند و برای دیگران بگوید. از نازلی خواسته ام که بزودی در یک وبلاگ عاشقانه های خودش را بنویسد، اما او معتقد است شعر را باید چشم در چشم و رو در رو خواند، با بازی صدا و نگاه غمگین.

ابراهیم نبوی

آن روز وقتی تو را دیدم که راست کرده ای
با تو چپ افتادم
ای راست ترین راست ها
تو راست ترین بودی
در افراطی ترین راستمندی خود
و جغرافیای شلوار تو با من سخن می گفت

من از دنده چپ برخاستم
از چپ ترین دنده های هستی
و راست، توی هستی انعکاس دژآفنگ تو افتادم
و هیچ کره خر چاله زبانی نتوانست
با من چهره به چهره شود
در آن روزهای آونگ!

در اولین ساعت از دومین روز سومین ماه آن سال
من به تو اعتماد کردم
و عاشقانه در تو نگریستم
چنانکه عاشقانه در چشمان سهراب از آن پیش تر نگریسته بودم
و عاشقانه با منوچهر ترین مرد زندگی ام سخن گفته بودم
و مستانه ترین لب های رامین را آرام آرام...
و شوری گونه های تب دار و سرخ علی اصغر را
و موهای سینه جنگلی تیمور را
و سپید و سیاه موهای پیشانی رضا را
آه! چرا اسم ها را بخاطر نمی آورم
آری! عاشقت شدم، تنها ترین عاشق تو
در اولین ساعت دومین روز سومین ماه

و من دائم عاشق می شوم
و بعد حسی در من متنفر می شود
و بعد دوباره عاشق ترین می شوم
و جغرافیای دامن من در عشق تو چروک می خورد
و شلوار تو... که عاشقت هستم
آه! پاریس من! ای جوادیه ترین

وقتی به دکتر مونگولیه می گویم
می گوید خانم شما مشکل دارید
می گویم: آری! آری! من نیز معتقدم مشکل دارم
اما آن کثافت ها می گویند تو فاحشه ای
آری! تنم را می فروشم، اما وطنم را
وطنم را....
و تنم را....

دوم خرداد 2007
نازلی احساس( معصومه مستشار)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 9:55  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جاسوس، برو گمشو!

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 8 خرداد 1386 [2007.05.29]


به نظر من هیچ دلیلی وجود ندارد که اگر ما به قول آن جوان شهرستانی مقیم کانادا، خدای ناکرده با جمهوری اسلامی مخالف هستیم، برویم جاسوسی آمریکا را بکنیم؟ به نظر شما درست است فقط بخاطر مخالفت با سیاست های دولت که تازه ممکن است همه اش هم درست باشد، ما بشویم جاسوس سیا و پنتاگون؟ در همین راستا، عبدالفتاح سلطانی وکیل گنجی بعد از اینکه سال گذشته به مدت 219 روز در زندان انفرادی بازداشت بود و 1648192 بار وزارت اطلاعات جرم او را به عنوان جاسوسی اعلام کرده و 1942 دفعه سرمقاله های کیهان برای اثبات جاسوسی وی چاپ شد، بالاخره، دیروز همین آقای عبدالفتاح سلطانی از اتهام جاسوسی تبرئه شد. نکته مهم اینکه هیچ کدام از افراد و سازمانهایی که او را جاسوس می دانستند، از او عذرخواهی نکردند. در حال حاضر چهار پنج نفر دیگر مثل هاله اسفندیاری و نازی عظیما و علی شاکری و کیان تاجبخش همین مشکل را دارند که در مورد علی شاکری و کیان تاجبخش ظاهرا هنوز نشمرده اند، ولی از روی گذرنامه فهمیده اند که قضیه سه تاست. در مورد خانم ها هم نمی دانم چطوری می شمرند. غریب پور، مسوول خانه هنرمندان سابق( لانه جاسوسی آمریکا ورسیون 2007) گفت: « خانه هنرمندان، خانه مخملی برای افراد ضدانقلاب نیست.» آگاهان برای آقای غریب پور توضیح دادند که این موضوعات به این سادگی نیست که چون آدم خودش جاسوس نیست، متوجه شود که جاسوس نیست. هر روشنفکر و نویسنده و موجود فعال ایرانی صبح به صبح باید یک چک آپ کامل در وزارت اطلاعات بشود تا معلوم شود که تا لحظه آزمایش جاسوس نیست. وگرنه اگر خود آدم می فهمید که مشکل حل بود. شما بگوئید اگر این علی شاکری که در تمام آمریکا به عنوان یکی از مزدوران و جاسوسان رژیم جمهوری اسلامی شناخته می شود، اگر خودش می دانست جاسوس است، مرض داشت برود ایران؟ خودش فکر می کرد عامل رژیم است، رفت تهران معلوم شد جاسوس آمریکاست. من فکر می کنم بعد از مذاکره دیروز ایران و آمریکا این گروگانهای ایرانی که دست آمریکایی ها گروگان هستند و این گروگانهای ایرانی که دست ایران گروگان هستند، با هم معاوضه کنند و آزادشان کنند. ایشاء الله!

مذاکره با آمریکا
و سرانجام بعد از 28 سال انتظار به سرآمد و نماینده معاون وزیر هیچ کاره رئیس جمهور داخلی ایران با نماینده معاون وزیر خارجه احتمالا تعیین کننده آمریکا ملاقات کرد. در این ملاقات که در حضور نخست وزیر عراق صورت گرفت، نمایندگان ایران، آمریکا و عراق در اتاق بزرگی در منطقه سبز نشستند و قبل از نشستن با هم دست دادند. بلافاصله صدایی آمد و نماینده ایران روی صندلی جابجا شد. نماینده عراق یواشکی از نماینده ایران پرسید: تو بودی؟ نماینده ایران زیر گوشی گفت: بخدا من نبودم. نماینده آمریکا نگاهی به دو طرف کرد و گفت: شما بدجنس ها بودید؟ اما نماینده ایران گفت: بیخود گردن ما نندازد، خوبه شماها حیا و آبرو حالی تون نیست، معلومه که ما نبودیم. یا شما بودین یا انگلیسی ها. در همین موقع تلفن کروکر زنگ می زند و کروکر پای تلفن چیزی می گوید. بعد معلوم می شود که صدا از طرف ایرانی ها و عراقی ها نبوده و احتمالا بخاطر انتخابات بشار اسد به سلامتی پسر دراز حافظ اسد کسی در بغداد مشکل ایجاد کرده است. فعلا چیزی معلوم نیست. آمریکا اعلام کرد که: « مذاکره با ایران مثبت بود.» کاظمی قمی هم ایرانی بازی درآورد و توی این مایه که ما زدیم پوز طرف رو و حالش رو گرفتیم، گفت: « ایران در گفتگوی امروز اشتباه اشغالگران را در عراق تبیین کرد.» اما کروکر گفت که در آخر جلسه « ایران خواهان تشکیل کمیته سه جانبه عراق شد.» احمدی نژاد هم که فعلا دارد جمعیت مردم را در اصفهان یکی یکی می شمارد و دور مردم اسفند دود می کند که تعدادشان کم نشود، برای آسودگی خیال خودش گفت: « مذاکرات امروز هیچ ارتباطی با مسائل هسته ای ندارد.» از طرفی به نظر می رسد که ایران دلش می خواهد مذاکره تجدید شود، بشرط اینکه دوباره سروکله خانم و ویلن و رقاص و گیلاس و آلبالو سر میز پیدا نشود، آمریکا هم ظاهرا دنبال این است که ایران یک جایی وابدهد تا بوش هفت تیرش را دربیاورد و تق تق تق. احمدی نژاد در توصیف عظمت اسلام در مذاکره گفت: « آمریکا 40 بار خواهش کرد.» وزارت خارجه هم از ارتفاع 30 هزارپائی افزود: « طرح ایران برای بهبود اوضاع عراق ارائه شد.» از طرف دیگر همزمان با نزدیکی مادرشوهر و عروس، رابطه جاری خانم و عروس به هم خورد و روزنامه های روسیه از قول دولت این کشور نوشتند که « ایران روی کمک روسیه حساب نکند.» روسیه در مورد مسائل اتمی گفت: « ایران در مواضع خود تجدید نظر کند.» ظاهرا روسیه می خواهد در همین دو سه روز مانده به رای قطعنامه سی چهل میلیون دلاری منوچ را بتیغد. فعلا شهر در امن و امان است، دیروز اعلام شد که دفتر الجزیره در تهران کار خود را از سر گرفت. البته احمدی نژاد که هر وقت ناوگان های آمریکا وارد خلیج فارس می شوند می گوید کوش؟ ناو؟ آمریکا؟ حمله؟ اصلا... حالا که اوضاع یک هوا بهتر شده گفت: « ممکن است دشمنان دندان نشان دهند.» آگاهان پرسیدند اگر دشمن دندان نشان دهد چکار می کنید؟ احمدی نژاد هم گفت: ما هم زبان مان را به دشمن نشان می دهیم. البته معلوم نیست دقیقا منظورش از زبان چیست، چون هر دو عضو مربوطه ایشان یک کار می کنند.

این گروه لطیف
اصولا یکی از فواید آقای هاشمی رفسنجانی که اگر نبود این فایده ما امروز صد بار دق کرده بودیم( در حال حاضر 300 بار تا به حال دق کرده ایم) گفتن حرف های مفیدی است که انسان را از یاس و سرخوردگی بیرون آورده و آدم در حالتی زیبا قرار می گیرد که دلش می خواهد خودش را بکشد. هاشمی رفسنجانی که می داند چند نفر از استادان ایرانی مقیم آمریکا فقط بخاطر اینکه به ایران آمده اند تا مادر پیر و نوه خردسال شان را ببینند، دستگیر شده و در زندان به سر می برند، گفت: « دانشمندان ایرانی اگر با ما هم مخالف باشند، اما عاشق ایران هستند.» وی توضیح نداد که علت دستگیری دانشمندان ایرانی فقط عشق به ایران است یا چیز دیگری هم ممکن است باشد؟ یکی از آگاهان گفت: لطفا اگر می خواهید از این دانشمندان عزیز قدردانی کنید از راهی غیر از زندان برای این کار استفاده کنید، پلیز!

پلیس ما قشنگه ایشاء الله مبارکش باد!
به نظر می رسد در مملکت ما هر کسی تا دو نفر را کتک می زند یا ترور می کند یا به کسی حمله می کند یا نیروهای تحت امرش به دختر و زن مردم تجاوز می کنند، فورا به علم علاقمند می شود و تصمیم می گیرد در علم پیشرفت کند. احمدی مقدم، باجناق رئیس محترم جمهور و فرمانده نیروی انتظامی کشور، گفت: « پلیس باید پیشگام در تولید علم باشد.» وی گفت: در عوض دانشگاهها باید امنیت جامعه را کنترل کنند. فعلا قرار است پلیس ایران پیشگام در تولید علم شده و در رشته های زیر به تولید علم بپردازد:
اوباش شناسی تفصیلی با تاکید بر فیزیکوتراپی مشت و لگد
آناتومی مقایسه ای زنان و مردان در برخورد فیزیکی
حشره شناسی رسانه ای( بویژه عنکبوت شناسی)
تربیت بدنی و علم رفتارشناسی ارگانیسم
جرم شناسی رنگ و لباس
رابطه زمین شناسی با پستی و بلندی خواهران و برادران
هواشناسی حجاب و مورفولوژی لنگ و پاچه
شیمی آلی و تجزیه و تحلیل مواد آرایشی

چه کسی ابوالفضل را ورشکست کرد؟
بابا! ما نمی فهمیم چرا این رفیق ما این کارها را می کند؟ برای چی برای اکران فیلم می سازد. وقتی آدم فیلم برای اکران می سازد که بخواهد پول دربیاورد، نه اینکه پول بدهد. من فکر می کنم این ابوالفضل جلیلی دیوانه آجری سنگی چیزی به سرش خورده است که گفته « ورشکست شدم، دیگر برای اکران فیلم نمی سازم.» بقول امام خمینی من این ابولفضل جلیلی را روی زانوی خودم بزرگ کردم، این یک عیب اساسی دارد، هنوز متوجه نیست که آدم فیلم برای اکران می سازد و پول در می آورد، بعد با پول اضافی اش فیلمی را که خودش دوست دارد می سازد. من فکر کنم این جلیلی برعکس کار می کند، فیلم های عامه پسندش را می فرستد برای جشنواره ها، آنها هم این فیلمها را می گذارند کنار، بعد فیلم های جشنواره ای اش را اکران می کند.... خب، حالا که حرف سینما شد، خبر برنده شدن فیلم خانم مرجانه ساتراپی که جایزه ویژه داوران کن را گرفته تبریک می گویم. البته یادداشت بامزه ای هم توکا نیستانی در مورد ساتراپی نوشته بود که جالب بود، حتما آن را بخوانید. راستش را بخواهید « پرسپولیس» به نظر من اصلا کار ضدایرانی نیست، کار خوبی هم هست که مسائل یک نسل از مردم ایران را برای غیرایرانی ها خوب نشان می دهد. البته ما یک مشکل مهم در ایران داریم، این که هر وقت یک نسل از ما ایرانیان می خواهیم به جهان واقعیت را نشان دهیم، تا موقعی که داستان یا فیلم مان در جهان منتشر شود، واقعیت های ایران تغییر می کند، بعد ملت فرانسه با خواندن پرسپولیس ساتراپی می روند به تهران و می بینند که اصلا نه تهران شبیه نوشته ساتراپی است، نه مردم ایران نه حکومت و اوضاع ایران.

و چنین بود که چنان شد
و بالاخره علت تمام بی نظمی ها، لو رفتن برنامه های عملیات، کشته شدن بدون دلیل بسیاری از شهدای جنگ و شکست های مختلف در چند عملیات پس از 1361 معلوم شد. محسن رضایی اعتراف کرد: « من و صیاد شیرازی دو نفره جنگ را اداره می کردیم.» البته خدا باید تلاش کند تا این صیاد شیرازی را بیامرزد، ولی هم این جوان رعنای زنده و هم آن مرحوم هر دو از یک نبوغ حاصی برخوردار بودند. آقا! دیروز یک تصویری در بالاترین دیدم، حالم خراب شد. این آقای مجتبی شاکری که عضو شورای مرکزی مجمع ایثارگران است، یکی از عکس هایش با دست های قطع شده و در حال نماز در بالاترین منتشر شده بود، واقعا من نمی فهمم آدم تا این حد دین فروشی می کند؟ حال آدم از این کارها به هم می خورد. تازه! آن موقع که ایثار می کردند زمانی بود که خودشان را برای مردم می کشتند، فعلا که دارند مردم را برای حفظ خودشان می کشند.

زمانیان آمد، متین پور رفت
با خالی شدن یک جا در سلول های انفرادی زندان اوین که پس از 38 روز زندان بابک زمانیان بوجود آمد و در نتیجه این بابک دیروز از زندان آزاد شد، سعید متین پور دانشجوی زنجانی که توی نوبت ایستاده بود به زندان رفت. فعلا در دانشگاه پلی تکنیک عده ای با مشت پشت درهای انفرادی اوین ایستادند و در حالی که پابه پا می شوند، در سلول را می کوبند و می گویند: « ده بیا بیرون! ریخت!» در همین راستا، 21 دانشجوی دانشگاه علامه طباطبایی ممنوع الورود شدند. فعلا زندانیان قبلی مالی و چک را دارند بیرون می کنند و سالن های هشتگانه آموزشگاه شهیدکچوئی اوین به شرح زیر تقسیم بندی دارد می شود
سالن یک: قرنطینه سابق، بند ویژه برادران بدحجاب فعلی
سالن دو: سالن کارگری سابق، بند ویژه معلمین فعلی
سالن سه، سالن سیاسی سابق، بند ویژه دانشجویان پلی تکنیک و حومه فعلی
سالن چهار: سالن قتلی های سابق، بند ویژه دانشجویان امیرکبیر و حومه فعلی
سالن پنج: سالن زندانیان مالی، بند ویژه زندانیان ملی فعلی
سالن شش: سالن زندانیان کلاهبردار سابق، بند ویژه خواهران فمینیست جاسوس و بدحجاب
سالن 325: ویژه روحانیت سابق، بند ویژه اوباش
سالن 209: ویژه اطلاعات سابق، بند زندانیان ویژه دکترا به بالای هاروارد و برکلی
در همین راستای زندان و این قبیل قضایا، قاضی حداد در مورد نشریات دانشجویی که مدیران مسوولش اعلام کرده اند مطالب اهانت آمیز را علیه رهبری چاپ نکرده اند، اعلام کرد: « از نظر ما مقصران اصلی این قضیه مدیران مسوول نشریات هستند.» وی توضیح داد که حتی اگر کسی دیگر هم اعتراف کند که این مطالب را منتشر کرده، ما بازهم مدیران مسوول را مقصر می دانیم. در ادامه راستای زندان اوین، مطالب کیهان در مورد خانه هنرمندان و شبکه عنکبوت چاپ شد. نکته بامزه اینکه در چاپ مجدد یادداشت کیهان، بخش هایی را که قبلا اطلاعات اشتباه داده بودند، تغییر دادند. البته کیهان است و بر کیهان حرجی نیست.

تصمیم گیری درست
بالاخره و برخلاف همه مزخرفاتی که مخالفان رئیس جمهور عزیز و مبتکر، معروف به مصیبت عظما، می گویند، او هم به اندازه خودش می فهمد. البته به قول آیزنشتاین « همه بالاخره کارگردان می شوند، بعضی در سه سال، بعضی در سیصد سال» ریاست جمهوری هم کار سختی نیست، منتهی بعضی ها دو ماهه می فهمند که رئیس جمهور شده اند، بعضی ها چهار سال طول می کشد تا بفهمند که رئیس جمهور هستند. به نظر می رسد احمدی نژاد در یک فرافکنی ایثارگرانه فهمیده است که منطق و فکر هم چیزهای مهمی ممکن است باشد. وی در یکی از سخنرانی های سفر تبلیغاتی اصفهان گفت:« بسیاری از گره ها با تصمیم گیری درست باز می شود.» آگاهان توضیح دادند که این موضوع شامل همه گره ها نمی شود، چون بعضی گره ها را با دینامیت هم نمی توان بازکرد، چه برسد با تصمیم گیری درست. آقای « مصیبت عظما» که به نظر می رسد یادش رفته که سفرهای استانی قرار است به معنی رسیدگی به محرومان و نقاط دورافتاده باشد، گفت: « نمایش اقتدار ملی از اهداف سفرهای استانی است.» در همین راستا، شیرین خانم، معروف به نیره اخوان، نماینده خانوادگی اصفهان که جلوه ای از گز و قطاب و باقلوا و پشمک شیرین این استان را برای خودشیرینی عرضه می کرد، گفت: « سفرهای استانی رئیس جمهور مهر و محبت بین مردم و مسوولان را بیشتر می کند.» آگاهان گفتند: بسه دیگه، فهمید، بیشتر خودتو لوس نکن، باد می بردت.

بیماری مشترک بین انسان و انسان
واقعا باید کسانی که در یک فضا زندگی می کنند، مواظب بیماری های مسری باشند. بیادی و کاشانی دو عضو راستگرای شورای شهر تهران، در هفته گذشته هر دو به بیماری بسیار سخت و لاعلاجی دچار شدند که در تهران و خاورمیانه مداوای آن اصولا ممکن نبود و فقط در هلند این بیماری را می شد درمان کرد. ظاهرا این نوع بیماری با هوا خوردن در هوای پاک خیابان، در ساعات پایانی شب درمان می شود و درمان آن نیز دو نفری صورت می گیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 9:53  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


دکتر مصیبت عظما به سفر رفت

ابراهيم نبوي  - دوشنبه 7 خرداد 1386 [2007.05.28]

مذاکره ایران و آمریکا امروز انجام می شود. از طرف آمریکا رایان کروکر که ظاهرا به عنوان مرد روزهای سخت در وزارت خارجه این کشور معروف است، برای مذاکره تعیین شده است. از طرف ایران هم جواد لاریجانی کلاس ریاضی داشت، علی لاریجانی هم داشت فلسفه تحلیلی می خواند، متکی هم تمرین زبان اردو می کرد، ظریف هم خیلی آقا و زباندان بود پس کاظمی قمی را که دم دست بود و هنوز کتش را درنیاورده بود و قرار بود برای مذاکره به ترکیه برود، فرستادند که با آمریکایی ها مذاکره کند. به نظر می رسد دو گروه دوست ندارند این مذاکرات به نتیجه برسد، یکی آمریکایی ها هستند که مشکل شان در عراق حل شده و علاقه ای به حل مشکل شان با ایران ندارند، دوم ایران است که دلیلی برای حل مشکلش با آمریکا ندارد. به نظر می رسد ایران در چهار روز آینده وضع روشن تری در حوزه سیاست خارجی پیدا کند، یا اوضاع خیلی بدتر می شود، یا اوضاع اصلا خوب تر نمی شود. علی لاریجانی در مصاحبه با فیگارو گفت: « سارکوزی میانجیگری کند.» آگاهان گفتند: این یارو خودش طرف دعواست، یکی باید بین ما و سارکوزی میانجیگری کند. لاریجانی همچنین در کمال خونسردی افزود: « نماینده انگلیس به من گفت که نمی خواهد ایران به انرژی هسته ای دست یابد.» ظاهرا علی لاریجانی هم از این موضوع خیلی تعجب کرده و در حال برخی مطالعات فلسفی است که ببیند چرا انگلیس طرفدار حق مسلم ما نیست. ظاهرا قرار است وقتی این تحقیق به نتیجه رسید، یعنی بعد از مذاکره ایران و آمریکا و نیم ساعت قبل از صدور قطعنامه جدید، لاریجانی و سولانا با هم در روز دهم خرداد دیدار کنند. آگاهان معتقدند که این دو احتمالا فقط دیدار می کنند و گفتار خاصی نمی کنند.

اصلاح طلبان و انتظار برای مرحله بعدی
به نظرم می رسد که اگر اصلاح طلبان از هفته آینده که قضایا بیخ پیدا می کند، وارد یک فعالیت هایی برای جلوگیری از گسترش تنش ایران و آمریکا نشوند، که نمی شوند و فقط به این فکر کنند که همه چیز سرجای خودش باقی می ماند تا انتخابات مجلس و ریاست جمهوری برسد، بعید نیست خدای ناکرده دولت موقت بعد از شروع و پایان جنگ، برگزار کننده انتخابات شود. البته پیش بینی های من در این ده سال اخیر معمولا درست از آب درنیامده، ولی از رو که نمی روم. از یک طرف میردامادی اعلام کرد که مشارکت « سازمان رای» تشکیل می دهد. مبارک است! هر سازمانی غیر از سازمان آب و فاضلاب که موجود است، تشکیل شود، خوب است. فعلا شورای نگهبان و وزارت کشور دارند در مورد ماشینی کردن انتخابات بحث می کنند، تا دیروز که توافق نکردند، ظاهرا شورای نگهبان چرتکه را بیش تر می پسندند و این قرتی بازی ها را قبول ندارد، وزارت کشور هم به نظر می رسد تجربه موفق انتخابات قبلی شوراها، چنان موفق بوده که اصرار پشت اصرار که انتخابات مجلس را حتما مکانیزه کند. وزارت کشور از طرف دیگر قرار است انتخابات مجلس بعدی را در فروردین برگزار کند، شورای نگهبان در این مورد چیزی نگفته است. از طرف دیگر ابطحی مثل اینکه اعلام کرده که خاتمی نامزد ریاست جمهوری بعدی است. ولی خود خاتمی که مامانش با نامزدی او مخالف است، گفته که برای این کار پیر شده است و احتمالا پیشنهاد خواهد کرد که جوانهایی مثل خزعلی و جنتی نامزد بشوند. آدم از دست خوبی های این خاتمی کلافه می شود، بابا! مملکت در حال نابودی است، یکی این بیچاره در حال غرق شدن را نجات بدهد. البته راست ها خبر مخفی دادند که برای خاتمی ستاد انتخاباتی پنهان تشکیل شده است.

آینده دور، آینده نزدیک
مثل اینکه اصولگرایان در بن بست شهید احمدی نژاد( فدائیان اسلام سابق و پهلوی اسبق) بدجوری گیر کرده اند. خوش چهره، نماینده مجلس و عضو فراکسیون اصولگرایان خلاق اعلام کرد که « متاسفانه مجلس دارد از راس امور به تحت امور تنزل پیدا می کند.» البته این موضوع در تاریخ ایران زیاد سابقه دارد، گاهی اوقات می بینی هیچ کسی روی صندلی های اصلی ننشسته، همه کف زمین نشسته اند و معمولا هر کسی هم روی صندلی بنشیند آخر و عاقبت خوبی برایش ندارد. مجلس هم فعلا به درد چکنم چکنم گرفتار است. تاج زاده در آخرین تحلیل اساسی خودش مقادیری چراغ انداخت وسط جمعیت عزادار راست ها و گفت: « اقتدارگرایان دو دسته لیبرال دیکتاتور و سوسیال دیکتاتور هستند.» این تقسیم بندی درستی است، ولی به نظرم اسمش را باید عوض کنیم، یک اسم های بهتری برایش پیدا کنیم. رمضانزاده هم مثل کسانی که دو ساعت بعد از مجلس ختم می رسند، در شرح اوضاع اعلام کرد که « یک ائتلاف ملی را برای جلوگیری از مصیبت عظما لازم می دانم» آگاهان توضیح دادند که این ائتلاف ملی را باید شش ماه پیش راه می انداختیم، البته نکته مهم این است که جلوی آب را هر وقت بگیری احتمالا یک چیزهایی سالم می ماند. عباس عبدی هم رفت ته ته ته قضایا و گفت: « ادامه سیاست های جاری طولی نخواهد کشید که موجب انسداد سیاسی و اقتصادی و حتی شکاف درون ساختار سیاسی خواهد شد.» فعلا که اسم احمدی نژاد را یکی می گذارد « سوسیال دیکتاتور» یکی به او می گوید « مصیبت عظما» یکی هم می گوید « سیاست جاری»

دلش می خواست به اصفهان برگرده...
آقای دکتر«مصیبت عظما» رئیس جمهور محترم برای یک سفر تبلیغاتی دیگر به اصفهان رفت. و در شهرهای مختلف اصفهان مورد استقبال پرشور و میلیونی امت شهید پرور استان شهید پرور اصفهان قرار نگرفت. عکاسان بدبخت مجبور شدند همه لنزهای واید را پرت کنند توی جوب آب و فقط تا می توانند کلوزآپ بگیرند. عکس ها نشان می دهد که دو گروه اصلی برای دیدن آقای دکتر« سیاست جاری» رفته بودند؛ اول پیرزن ها و پیرمردهای بالای هفتاد سال که امیدوارند این دولت جوان آنها را به هفتاد سال قبل برگرداند و دوم بچه های زیر شانزده سال که فکر می کنند هفتاد سال قبل اوضاع خوب بوده. ظاهرا « مصیبت عظما» چنان جدی بود که فیلم های استقبال پرشور از صدا و سیما پخش نشد. احتمالل سی دی آنها همراه با سی دی های استخر و حمام زنانه بزودی در بازار غیر رسمی پخش می شود. آقای دکتر « سوسیال دیکتاتور» در اصفهان و سمیرم و آران و بیدگل با مردم دیدار کرد. فرق این دیدار با دیدارهای قبلی این بود که در دیدارهای قبلی فقط سربازان و بسیجی ها و خواهران حزب الله لباس یونیفورم پوشیده بودند، این دفعه پیرزن های معصوم هم روسری یونیفورم سر کرده بودند. دکتر « مصیبت» در سخنرانی خودش در سمیرم سفلی به شرح احوال خودش پرداخت و گفت: « با این دست و پا زدن ها فقط آبرویتان را بیشتر می برید.»

دیکتاتورهای جهان متحد شوید
دیکتاتورهای عزیز در سراسر گیتی شدیدا مشغول ادامه پیدا کردن هستند و با دقت تمام از کلیه روش های دموکراتیک برای ادامه سوسیالیسم خودشان استفاده می کنند. رهبر کره شمالی که دچار بیماری مرموزی شده است، برای ادامه سیاست های هوشمندانه و داهیانه خانوادگی اش، دو نفر از پسرهایش را به عنوان جانشین خودش تعیین کرد. هوگو چاوز هم برای اینکه مشت محکمی به دهان دیکتاتورهای آمریکایی بزند، شبکه تلویزیونی مخالفانش را تعطیل کرد و بشار اسد هم برای ادامه ریاست جمهوری خودش به مدت هفت سال دیگر، قرار است همه پرسی انجام دهد، در این همه پرسی، از همه مردم سوریه می پرسند که دوست دارید بشار اسد هفت سال دیگر رئیس جمهور باشد، یا ترجیح می دهید بروید یک کشور دیگر؟ نتیجه این انتخابات به میزان 93 درصد موافق و نیم درصد مخالف چند هفته یا چند ماه دیگر برگزار می شود.

سود بانکی 12 درصد می شود
بالاخره احمدی نژاد وقت پیدا کرد که بین دو نماز مغرب و عشا در پاویون فرودگاه مهرآباد میزان سود بانکی را به میزان 12 درصد به نیت دوازده امام تعیین کند، اول قرار بود به نیت 14 معصوم سود بانکی بشود 14 درصد، بعد پیشنهاد شد به نیت امام رضا بشود 8 درصد، اما احمدی نژاد گفت: ما هرچه داریم از امام زمان داریم، بشود 12 درصد. ظاهرا این از آن تصمیماتی است که دکتر « مصیبت عظما» در مورد آن 15 سال تحقیق کرده است... و البته به نتیجه نرسیده بود که آخر نماز یک دفعه یاد امام زمان افتاد و مساله حل شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 5:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


ده کلید برای یازده دربسته

ابراهيم نبوي  -یکشنبه 6 خرداد 1386 [2007.05.27]

من به عنوان یک طنزنویس ایرانی می خواهم از تجربیات بکلی سری خودم برای شما حرف بزنم. نه سال قبل وقتی طنزنویسی در ایران را آغاز کردم، نام ستون ثابت خودم را در روزنامه جامعه گذاشتم « ستون پنجم»، علت این بود که معمولا نویسندگان و منتقدان ایرانی توسط دولت و راستگراها متهم می شوند که « ستون پنجم» دشمنان خارجی هستند. به همین دلیل من از همان روز اول گفتم که ستون پنجم دشمنان خارجی هستم و حالا هم به عنوان ستون پنجم شما خارجی های عزیز که مردم ایران از همه شما متنفرند، می خواهم رازهای بکلی سری کشور را به شما بگویم.

دیروز دوست دانشمند هلندی و لهستانی تبار، دکتر اسلاوک را در محل برگزاری اجلاس دیدم و از او پرسیدم: ایران را می شناسی؟ گفت: نه زیاد. گفتم: آن پنج کلمه یا پنج تصویری را که وقتی نام ایران را می شنوی به ذهنت می رسد، برای من بگو. اسلاوک فکری کرد و گفت: « تاریخ باستانی، عمر خیام، فرش ایرانی، شاهنشاه و اینکه تعداد زنان تحصیلکرده ایران از تمام زنان منطقه و کشورهای اسلامی بیشتر است.» به اسلاوک گفتم: « به نظر تو این پنج چیزی که گفتی چگونه با هم جمع شدند و تبدیل به واقعیتی به نام احمدی نژاد شدند؟» فکری کرد و خندید. من می خواهم برای شما اروپائی ها بگویم که چه پارادوکس هایی است که باعث می شود واقعیتی که شما از ایران در ذهن دارید، با آنچه واقعیت ایران است، این همه متفاوت باشد. من می خواهم رازهای سرزمین خودم را بگویم. رازهایی که ممکن است گفتن آن نزد خارجی ها زیاد جالب نباشد.

من حدس می زنم که تا چند ماه دیگر آمریکایی ها با دولت احمدی نژاد وارد جنگ بشوند، در این حالت احتمال دارد که دولت پرودی هم سقوط کند و دولت برلوسکونی به عنوان تنها راه حل روی کار بیاید و ارتش ایتالیا مثل قبل نیروی زمینی و دریایی اش را برای جنگ به خاورمیانه با ایران بفرستد. و فرض می کنم که سربازان شما وقتی وارد ایران شدند، مثل ملوانان انگلیسی این شانس را نداشته باشند که نیروی دریایی ایران آنها را بگیرند و برای شان کت و شلوار بدوزند و تصویرشان را از تلویزیون پخش کنند و برای شان شیرینی ببرند و آخر کار هم بعد از ملاقات با رئیس جمهور آزادشان کنند و بعد هم آنها بخواهند خاطرات شان را به قیمت خوب بفروشند. پیش بینی من این است که سربازان ایتالیایی وارد تهران می شوند و در یک خیابان با یازده در بسته مواجه می شوند، من می خواهم کلید ده در را به شما بدهم. این ده کلید چیزهای مهمی است که اگر شما ندانید باعث می شود که هرگز نفهمید علت رفتار ایرانیان چیست؟ منظورشان از آنچه می گویند چیست؟ و آنچه می خواهند کدام است؟

کلید اول: اگر دیدید یک اقدام بزرگ تروریستی انجام شده و به نتیجه رسیده است و هدفی که تروریست ها می خواستند نابود شده است، مطمئن باشید که آن کار را ایرانی ها انجام نداده اند، مثلا اگر فرض کنیم که 19 تروریست در طول شش ماه برای عملیات تروریستی 11 سپتامبر اقدام کرده اند، باید همان لحظه اول بفهمید که این کار کار ایرانی ها نیست، چرا که در ایران 19 نفر آدمی که بتوانند یک کار را با همکاری همدیگر انجام دهند، و شش ماه اسرار آن را پنهان کنند و به دوستان و همسر و فرزندان و همسایگان و راننده اژانس چیزی نگویند و پس از تعیین هدف عملیات، پشیمان نشوند و آن کار را ادامه داده و به نتیجه برسانند، وجود ندارند. بنا براین مطمئن باشید هیچ کار منظمی که برای مدت طولانی آغاز شود و به نتیجه برسد کار ایرانی ها نیست. البته ممکن است ایرانی ها پولش را بدهند، اما حوصله ندارند که آن کار را خودشان بکنند.

کلید دوم: وقتی وارد تهران شدید و از کسی پرسیدید که آدرس خانه رئیس جمهور و وزرایش کجاست و اصلا رئیس جمهور کیست و آن فرد به شما گفت که نمی داند رئیس جمهور کیست، فکر نکنید او دروغ می گوید و می خواهد چیزی را از شما پنهان کند. اصولا در ایران خیلی اوقات معلوم نیست رئیس جمهور کیست و کشور بوسیله چه کسی اداره می شود. ممکن است شما به عنوان یک ایرانی بدانید که روز دوشنبه چه کسی در کشور قدرت را در دست داشته است، اما این دلیل نمی شود که روز چهارشنبه هم قدرت در دست همان فرد باشد. شاید به همین دلیل است که ایرانیان عزیز در سراسر جهان تمام آنچه را که سه هزار سال قبل در ایران رخ داده است بخوبی می دانند و شما حق ندارید هرگز به آن گذشته بی احترامی کنید. ایرانیان می دانند در 2500 سال قبل داریوش و کوروش چه گفتند و چه کردند و به چه چیز اعتقاد داشتند، اما ممکن است ندانند که در ماه گذشته در ایران حکومت دست چه کسی بود و چرا سر کار آمد و چرا برکنار شد.

کلید سوم: وقتی شما وارد تهران می شوید ممکن است به عنوان یک خارجی تصادفا با کسی برخورد کنید که ایتالیایی را خوب بداند و علاوه بر اطلاعات کافی در مورد اندام سوفیالورن، چیزهایی هم در مورد دانته و ماکیاوللی بداند و مطمئن باشید که اگر آن مرد از شما دعوت کند که به خانه اش بروید حتما از شما پذیرایی شایانی خواهد کرد و قطعا کاری می کند که شما در عرض دو هفته ده کیلو اضافه وزن پیدا کنید، او همچنین به شما خواهد گفت که مثل بقیه ایرانی ها با دولت مخالف است و به دولت و حکومت را با واژه « اینها» به شما معرفی می کند، او حتما به شما می گوید که همه ایرانی ها با دولت مخالفند، و این در حالی است که ممکن است خودش عضو وزارت اطلاعات باشد. اصلا تعجب نکنید. آن مرد دروغگو نیست، اصولا ما ایرانی ها از هر نوع حکومتی که هنوز از بین نرفته است متنفریم، فرقی نمی کند، ممکن است خودمان هم در روی کار آمدن یک رئیس جمهور نقش زیادی داشته باشیم، اما وقتی یک رئیس جمهور سرکار آمد، حداقل انتظار ما این است که بعد از دوماه استعفا بدهد و برود. اصولا ما از استعفا دادن روسای جمهور خوشمان می آید، شاید علتش این است که هیچکدام شان استعفا نمی دهند. به نظر شما یک انتظار ساده از یک رئیس جمهور برای اینکه استعفا بدهد و ما را خوشحال کند، خیلی انتظار بزرگی است؟ شاید به همین دلیل است که ما ایرانی ها در صد سال گذشته علاقه زیادی به از بین بردن پادشاهان و روسای جمهور و نخست وزیران داشتیم و داریم. ناصرالدین شاه آنقدر استعفا نداد تا بعد از پنجاه سال ترورش کردند، شاه بعدی وقتی فرمان مشروطیت را در مورد حکومتی که آزادی مردم را رعایت کند، امضا کرد، از ناراحتی دق کرد و مرد. شاه بعدی وقتی ده ساله بود و پادشاه بود، هر روز از کاخ فرار می کرد و به خانه مادرش می رفت، چون اصلا حوصله سلطنت نداشت و بالاخره هم فرار کرد. شاه بعدی یعنی رضاشاه برای گرفتن حقوقش به تهران آمد، ولی چون هیچ کس نبود که حقوقش را بدهد، مجبور شد حکومت را در دست بگیرد تا لااقل حقوق خودش را بگیرد. این پادشاه از دست مردم ایران فرار کرد و در آفریقای جنوبی درگذشت. شاه بعدی بعد از 37 سال استعفا ندادن، از کشور بیرون رفت و در مصر درگذشت. از 100 سال قبل تا امروز حدود 40 نخست وزیر و رئیس جمهور دولت تشکیل دادند و فقط پنج نفر آنها بدون ترور شدن، بدون فرار کردن، بدون بی آبرو شدن، محترمانه به خانه خودشان رفتند. در حال حاضر ما یک شاه در آمریکا داریم، یک ملکه در فرانسه و دو رئیس جمهور در عراق و پاریس. اولین رئیس جمهور بعد از انقلاب که تا همین دو سه روز قبل خودش را رئیس جمهور قانونی می دانست، از دست کسانی که انتخابش کرده بودند، فرار کرد و به پاریس رفت، رئیس جمهور بعدی ترور شد، رئیس جمهور بعدی یک بار ترور و پس از آن رهبر شد، رئیس جمهور بعدی یعنی هاشمی رفسنجانی به فساد مالی متهم است. رئیس جمهور بعدی یعنی خاتمی وقتی برای دومین بار به زور توسط مردم کاندیدا شد، در حالی که گریه می کرد، نامزدی خودش را برای انتخابات اعلام کرد. و رئیس جمهور فعلی مان یعنی آقای احمدی نژاد، چون علاقه ای به استعفا ندارد و کسی هم قصد کشتن او را ندارد، دارد تلاش می کند که جنگی راه بیندازد، تا شاید از این طریق برکنار شود. برای همین یادتان باشد که مردم ایران همیشه با هر رئیس جمهوری مخالفند، اما با رئیس جمهور بعدی هم مخالفند. البته این نکته را هم باید بدانید که تقریبا همه ایرانی ها فکر می کنند بهترین انتخاب برای ریاست جمهوری و اداره کشور خودشان هستند.

کلید چهارم: همه حکومت های ایران معتقدند که مخالفان داخلی عوامل دشمنان خارجی هستند، به همین دلیل است که حکومت در ایران همیشه قبل از اینکه نیاز به دوستان خارجی داشته باشد، نیاز به حداقل یک تا سه دشمن خارجی دارد( یکی اصلی و دو تا رزرو) البته بسیاری از ایرانیان به همین دلیل فکر می کنند که هر اتفاقی که می افتد زیر سر خارجی هاست، شاید به همین دلیل هم دوست دارند خارجی ها حمله کنند و حکومت را تغییر دهند، اما شما گول ایرانی ها را نخورید، چون به محض اینکه جنگ شروع شد، احساس وطن پرستی ایرانیانی که تا دیروز مخالف یک دولت بودند و معتقد بودند اگر این دولت برود همه مشکلات حل می شود، گل می کند و همه شان می شوند طرفدار همان دولتی که تا دیروز با آن مخالف بودند. اصولا ایرانیان فکر می کنند می توانند تمام منطقه و جهان را اداره کنند. شاید به همین خاطر است که ما ایرانیان فکر می کنیم که اگر آمریکا پیشرفت کرده است، بخاطر مهاجرت ایرانیان به این کشور است.

کلید پنجم: در ایران معنی اصطلاحات سیاسی با آنچه شما فکر می کنید فرق می کند، مثلا چپ های ما طرفدار لیبرالیسم هستند، هواداران دموکراسی را تندروها می خوانند، محافظه کاران ما بسیار تندرو هستند، اکثر طرفداران اقتصاد دولتی مولتی میلیاردر هستند و روشنفکران ما معتقدند که از روشنفکران کاری برنمی آید و بهترین کار این است که روشنفکران حرف مردم عامی را بزنند، آن هم مردمی که ترجیح می دهند به جای کتاب خواندن حرف بزنند و در مورد نظراتی که دارند، که معلوم نیست چه زمانی آن را بدست آوردند، تا پای جان بایستند. در ایران یک فرمول شناخته شده وجود دارد. شما برای اینکه روشنفکر موفقی بشوید، باید وارد سیاست شوید، وقتی این کار را کردید مردم انتظار دارند به جای اینکه حرف خودتان را بزنید، حرف دل مردم و دردهای آنها را بگوئید، اگر این کار را کردید، می شوید قهرمان آنها و وقتی قهرمان آنها شدید، باید با حکومت بجنگید، اگر زنده ماندید به شما خواهند گفت سازشکار و عامل دولت و اگر کشته شدید، تا یک سال همیشه در مورد شما حرف می زنند، و بعد از دو سال اشتباهات شما را که در واقع بخاطر گفتن حرف های مردم است به عنوان نقاط ضعف شما تکرار می کنند.

کلید ششم: یکی از رازهای مهم جامعه اسلامی ایران این است که اگر فرض کنیم از صد نفر مسلمان در امارات و عربستان و افغانستان 80 نفر آنها نماز می خوانند و 90 نفر آنها روزه می گیرند، در ایران شاید سی درصد ایرانیان نماز می خوانند و 35 درصد آنها روزه می گیرند، اما با این وجود ایران جزو معدود کشورهای اسلامی است که حکومتش دینی است. دلیل این موضوع چیز خاصی نیست، اتفاقی است که سی سال پیش افتاده است که می توانست نیفتد، بنابراین اصلا فکر نکنید که در ایران یک جامعه دینی زندگی می کند. در ایران همه زنان در خیابان حجاب می گذارند، چون اجباری است، اما همین زنان ایرانی بیشترین عمل جراحی بینی را انجام می دهند تا زیباتر شوند و بیشترین مواد آرایشی را در جهان مصرف می کنند، هر سال هم حکومت دو ماه شدیدا و شش ماه کمی ملایم با زنان بدحجاب مبارزه می کند، اما همین زنان رانندگی می کنند، مدیریت می کنند، تحصیلات عالیه می کنند، ناشر و نویسنده هستند و در خانه ها حکومت می کنند. در بسیاری از موارد زنان مدیران پشت پرده رهبران کشور هستند. با این وجود حجاب اجباری هست، چون زمانی اجباری شده و عمل بینی انجام می شود چون ممنوع نیست. در ایران کراوات زدن برای مردان نوعی مخالفت با حکومت و نشانه اشرافیت است، علت این موضوع این است که رئیس جمهور اول ایران که 26 سال قبل به پاریس رفت، در یک سخنرانی گفت که کراوات ریشه در سنت مسیحی دارد، از آن تاریخ کراوات در ایران تقریبا ممنوع شد، حالا 26 سال است که آن رئیس جمهور رفته است و بسیاری از مردم و نسل جوان ایران او را بخاطر نمی آورند، اما کراوات باز هم ممنوع است، چون زمانی ممنوع بود. در ایران وقتی یک چیز ممنوع بشود دیگر آزاد نمی شود. زنان ایرانی در ادارات از آسانسور جدا استفاده می کنند، چون مجبورند، ولی در تاکسی به مردان غریبه می چسبند، چون چاره ای ندارند. قهرمان اتومبیلرانی ایران یک زن است، اما با روسری. در مهمانی های ایرانی شما معنی واقعی مست بودن و تفریح تا سرحد دیوانگی را می فهمید، اما هر لحظه ممکن است در بزنند و همه شما بخاطر یک میهمانی به زندان بروید و یادتان باشد که باز هم به میهمانی خواهید رفت و باز هم صدای در زدن خواهد آمد.

کلید هفتم: ایرانیان در خارج از ایران تقریبا در اکثر کشورهای دنیا جزو مهاجرین فعال اجتماعی هستند که از نظر شغلی و تحصیلی معمولا وضع بسیار خوبی دارند. اما بزرگترین فاجعه برای یک ایرانی در خارج این است که با ایرانی دیگری مواجه شود. معمولا هر دو سعی می کنند به هم نگاه نکنند، با این وجود هر ایرانی که حاضر نیست یک ایرانی دیگر را در خیابان ببیند، حتی بعد از سی سال زندگی در اروپا یا کانادا یا آمریکا، بزرگترین آرزویش این است که به ایران برود، جایی که هفتاد میلیون ایرانی در آن زندگی می کنند.

کلید هشتم: اگر به ایران رفتید، و با مردم حرف زدید و دیدید که مردم با صدای بلند با شما حرف می زنند، تعجب نکنید، البته به نظر می رسد ایتالیایی ها هم در این مورد شبیه ایرانی ها باشند، اما این واقعیت دارد که ایرانی ها در هر حال با صدای بلند حرف می زنند. معنی این نوع حرف زدن این نیست که با شما مخالفند، یا می خواهند با شما دعوا کنند، نه، مشکل این است که معمولا ایرانی ها علاقه زیادی به شنیدن حرف طرف مقابل شان ندارند، و معمولا به اندازه ای که از دهان شان استفاده می کنند، از گوش شان استفاده نمی کنند. برای همین است که مردم معمولا برای اینکه صدای شان شنیده شود، باید فریاد بزنند. شاه سابق ایران 37 سال طول کشید تا چیزی را که مردم ایران 25 سال قبل از آن به او گفته بودند بشنود، و این اتفاق زمانی افتاد که یک میلیون نفر به خیابان آمدند و با همدیگر فریاد زدند، شاه هم مجبور شد صدای آن را بشنود، و رفت. اصولا در ایران شما یا حرف نمی زنید که همه چیز خوب است و یا حرف می زنید که کسی حرف های شما را نمی شنود، به همین دلیل شما با صدای بلند فریاد می زنید. و طبعا به زندان می روید. مخالفین حکومت ایران هم وقتی به زندان می روند صدای شان در همه جای ایران و جهان پخش می شود، اما به محض اینکه آزاد می شوند، دیگر هیچ حرفی نمی زنند. اصولا دولت ایران کسی را که حرف زدن یادش نرفته باشد را براحتی آزاد نمی کند. البته منظور من این نیست که ایران کشور ناامنی است و ممکن است که وقتی شما به ایران می روید به شما حمله کنند، که در ماههای اخیر این اتفاق هم می افتد، اما در ایران جاهای امن هم وجود دارد، مثل زندان اوین که تا وقتی وارد آن نشدید احتمال هر حادثه ای برای شما وجود دارد، اما وقتی وارد آن شدید و یا حتی از آن خارج شدید معمولا آدمی نخواهید بود که برای شما اتفاقی بیفتد. یک موضوع مهم در مورد زندان ایرانی هم این است که معمولا بازجوها در ایران برخلاف همه دنیا عمل می کنند، یعنی تا وقتی یک زندانی سیاسی به جرمش( که معمولا جاسوسی است) اعتراف نکرده است، او را در زندان نگه می دارند، اما به محض اینکه اعتراف کرد که جاسوس بوده یا قصد از بین بردن حکومت را داشت او را آزاد می کنند. در ایران مردم برای کسی که حرف نمی زند و بقول ایرانی ها آدم سنگینی است، احترام خاصی قائلند، در حالی از آدمهای سبک که شوخی می کنند و شوخی های آدم را می فهمند، زیاد خوششان نمی آید. این موضوع در مورد گریه کردن و خندیدن هم مصداق دارد، مثلا همه مردم ایران وقتی به عزاداری می روند، می دانند باید چکار کنند، اما وقتی به یک مجلس شادمانی مثلا یک عروسی می روند، نمی دانند باید چه کنند.

کلید نهم: معمولا مردم ایران از انتخابات زیاد خوششان نمی آید، چون مطمئن هستند که در انتخابات مخالفان شان با تقلب پیروز می شوند، به همین دلیل هم انتخابات را تحریم می کنند. جالب این است که برگزار کنندگان انتخابات هم از انتخابات خوششان نمی آید، چون مطمئن هستند که اگر مردم در انتخابات شرکت فعال کنند، مخالفان قدرت را در دست می گیرند. منتهی چون راه دیگری برای وکالت و ریاست جمهوری وجود ندارد، مجبورند انتخابات را تحمل کنند. نکته مهم این است که یک ایرانی یک سال قبل از برگزاری انتخابات می داند که اگر در انتخابات شرکت نکند، مخالفان مردم قدرت را در دست می گیرند، اما وقتی یک ماه قبل از انتخابات می شود، ایرانیان ترجیح می دهند انتخابات را تحریم کنند تا ببینند که آیا باز هم مخالفان مردم انتخاب می شوند، یا نه و همیشه هم این تجربه را تکرار می کنند. حتی دولتی هم که در ایران با رفراندوم سرکار آمده، با شدت بسیار طرفدار برگزاری رفراندوم در فلسطین است، اما کسانی را که طرفدار برگزاری رفراندوم در ایران هستند، زندانی می کند.

کلید دهم: شاید مهم ترین کلیدی که باید هنگام فهم جامعه ایران در دست داشته باشد این است که ایرانیان مردمی انترناسیونالیست هستند. ما ایرانی ها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم. محل شرکت تجاری و مرکزخریدمان در دبی است. استعدادمان در تهران کشف شده ، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصیل به فرانسه یا لندن می رویم، اما چون از کارکردن در اروپا خوش مان نمی آید، بالاخره از لس آنجلس سر در می آوریم و در آنجا کار می کنیم، و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم. برنامه های تلویزیونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دریافت می شود. فیلم های مان را در بیابان های ایران می سازیم. اما در ونیز و پاریس و برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه فیلمسازی می گیریم.
در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم، مهم ترین مقالات سیاسی مان در اوین نوشته می شود، اما در پاریس خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شویم، اما صلاحیت مان در تهران رد می شود، بنابراین در برلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم رفراندوم برگزار کنیم و در هلند عضو پارلمان می شویم. در تهران با حکومت مخالفت می کنیم، در عراق با حکومت می جنگیم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنیم. در تهران کنسرت موسیقی راک برگزار می کنیم، اما در فرانکفورت کنسرت موسیقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود، در آنکارا در کنسرت موسیقی پاپ ایرانی شرکت می کنیم، اما در آنتالیا می رقصیم. در کانادا برنده مسابقه ملکه زیبایی می شویم. حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان ایرانی دفاع می کنیم. پادشاه مان در آمریکاست، ملکه مان در یکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند، رئیس جمهورسابق مان در پاریس زندگی می کنند، رئیس قوه قضائیه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزیر عراق سالها در ایران زندگی می کرد و رئیس جمهورسابق اسرائیل متولد ایران است. در ایران زندگی می کنیم، در ترکیه تفریح می کنیم، در آمریکا پولدار می شویم و برای مرگ به ایران برمی گردیم.

به شما گفتم که اگر به ایران رفتید با یازده در بسته مواجه خواهید شد. من ده کلید را به شما دادم تا با استفاده از آنها ده در را باز کنید، راستش را بخواهید کلید در یازدهم 150 سال قبل در جنگ های ایران و روس از دست سردار ایرانی افتاد و گم شد و از آن سال تا به حال این کلید گم شده و آن در بسته مانده است. پشت آن در بسته به این سووال پاسخ داده شده که چرا در 150 سال گذشته جهان به پیش رفته و ما ایرانیان درجا زده ایم؟

[][]

اين نوشته متن سخنرانی من است در کنفرانسی با عنوان« رنسانس دوم» که از بیش تر از بیست سال پیش توسط گروهی از ناشرین و خردمندان ایتالیایی پايه گذاری شده . کنفرانسی که هر سال در یک هتل قدیمی اطراف میلان به مدت چهار روز برگزار می شود و از دهها کشور جهان خردمندان، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و فیلسوفان و نظریه پردازان و مدیران شرکت می کنند و دهها موضوع متفاوت هر روز به بحث گذاشته می شود. امسال احمد رافت، خانم دکتر فیروزه نهاوندی، حمید صدر و من ایرانیانی بودیم که در کنار دویست نفر دیگر از جمله فرناندو آرابال حضور داشتیم. این نوشته بطور خلاصه به فارسی گفته شد، توسط احمد رافت در جلسه ترجمه شد و متن انگلیسی آن برای دیگران پخش شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 5:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


همه مامان های رئیس جمهور

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 3 خرداد 1386 [2007.05.24]

مشکل ایران و آمریکا هم خدا را شکر در حال حل است. همه چیز آماده حل این مشکل است، فقط یک دردسر وجود دارد و آن اینکه از طرف آمریکا موضوع بحث و نماینده و محل و چیزهای دیگر همه معلوم است، اما از طرف ایران هنوز معلوم نیست که قرار است مذاکره انجام بشود یا بناست جنگ بشود؟ و معلوم هم نیست که مذاکره در مورد چیست؟ و معلوم هم نیست که نماینده ایران چه کسی است؟ عده ای مانند متکی و سلطانیه و غیره آماده مذاکره اند، اما حکومت آنها را برای مذاکره مناسب نمی داند. کسانی هم هستند مانند ظریف که برای این مذاکره مناسب است، اما خودش حاضر به شرکت در مذاکره نیست، یک گروه سوم هم وجود دارد که هم خودش مناسب است و هم حاضر است مذاکره کند، مثل جواد لاریجانی که بقیه با او مخالفند. فعلا که جواد ظریف گفت: « امکان شرکت در مذاکره با آمریکا را ندارم، آماده بازگشت به تهران هستم.» همزمان با همین مذاکرات و یک هفته مانده به قطعنامه سوم، دیروز 9 فقره یا فروند یا اسکادران یا قطعه یا واحد ناو جنگی آمریکا وارد خلیج فارس شدند. در همین راستا سارکوزی نیز گفت: « من فکر می کنم نباید در تشدید تحریم های ایران تردید کرد.»

گروگان در مقابل گروگان
واقعا نبوغ بیداد می کند! اصلا فکرش را هم نمی توانستید بکنید که احمدی نژاد چنین چیزی به ذهنش خطور کند، بیخودی نیست که این آقای کروبی یک ساعت خوابید، رای احمدی نژاد دو میلیون تا رفت بالا. تازه به قول محسن رضایی این نیروی دست ششم شان است و این کارهای شکوهمندانه و نبوغ آسا و مبتکرانه به ذهن شان می رسد، وای به اینکه نیروهای دست اول شان بیایند که آن وقت معرکه می شود. به عقل چه کسی می رسید که در برای آزادی گروگان های آمریکایی که این آمریکایی های چشم سفید و زورگو از سفارت ایران در اربیل گرفتند، جمهوری اسلامی هم به جایش پنج نفر از اتباع آمریکایی را گرفته است و حالا این را ول می کنم تو هم آن را ول کن، فقط نکته اش این است که آمریکایی ها ایرانی ها را به عنوان گروگان دستگیر می کنند، ایرانی ها هم در عوض خود ایرانی ها را دستگیر می کنند. وزارت امور خارجه و وزارت علوم طی اطلاعیه مشترکی با همکاری زندان اوین از کلیه استادان و دانشجویان دانشگاههای هاروارد، ام آی تی، مریلند، برکلی، استنفورد، دنورو تگزاس درخواست کرد که برای همکاری با دولت مهرورز جمهوری اسلامی و مبارزه با آمریکای جهانخوار از طریق توسعه علمی سریعا ویزای ایران را گرفته و برای کاهش دردسر برادران اطلاعات مستقیما از فرودگاه مهرآباد خودشان به اوین بروند. سازمان اتوبوسرانی تهران اعلام کرد خط مهرآباد- اوین بطور رایگان آماده خدمت به هموطنان عزیز است. در راستای دستگیری هاله اسفندیاری، آخرین عضو انجمن طرفداران گفتگو با دولت ایران و معروف به عامل جمهوری اسلامی و نازی عظیما، کیان تاجبخش پژوهشگر ایرانی آمریکایی نیز دستگیر شد. یکی دیگر از دوستان را هم گرفته اند که هرجوری فکر می کنم این بنده خدای سازشکار و عامل جدی جمهوری اسلامی را چرا گرفته اند، نمی فهمم؟ عفو بین الملل اعلام کرد که وضع حقوق بشر در ایران، بدتر از همیشه است. سخنگوی دولت اعلام کرد: عوضش همه چی گرون می شه.

استقبال پرهزینه یا کم هزینه
احمدی نژاد فردا وارد اصفهان می شود، البته نه از تهران، بلکه از اوکراین، به نظر می رسد کمی نیاز به محبوبیت دارد و برای همین اصفهان را همزمان با قضیه کتک خوردن که دارد به یک پدیده ملی در کل کشور تبدیل می شود، انتخاب کرده است. معاون استاندار اصفهان که خودش می داند قضیه از چه خبر است، گفت: « استقبال پرهزینه از رئیس جمهور ممنوع است.» ظاهرا دفعه های قبل هزینه استقبال آنقدر بالا بوده که سروصدای آشپزباشی را هم درآورده است. شما یک نگاه به عکس های جمعیت بکنید تا بفهمید که علت استقبال پر هزینه چیست.

البرادعی، گم شده در ترجمه
البته یک بدی اش این است که بعضی ها انگلیسی بلد نیستند و نمی فهمند البرادعی چه چیزهای خوبی به ما می گوید، در عوض یک خوبی هم دارد که وقتی خودمان گفته های البرادعی را ترجمه می کنیم، بسیاری از چیزهایی را که البرادعی حالی اش نبوده و باید می نوشته و ننوشته، به جای او می نویسیم و مشکل را حل می کنیم. دیروز ممد، منظورم همین برادعی خودمان است، گزارشی از آخرین آبشارهایی که روی کلیه تپه های نطنز و اصفهان و بوشهر، ایران به کار انداخته است و سایر قضایا را به سازمان ملل تقدیم کرد. البرادعی سرپیچی ایران از قطعنامه شورای امنیت را تائید کرد. لاریجانی همین موضوع را ترجمه کرد و گفت: « گزارش البرادعی نشان از حرکت ایران در چارچوب حقوق بین المللی دارد.» همچنین البرادعی گفت: « جمهوری اسلامی مانع بازرسی ها شده است.» محمد سعیدی، همین موضوع را ترجمه کرده و گفت: « هیچ مانعی برای بازرسی های آژانس وجود ندارد.» البرادعی گفت: « نمی توان اطمينان حاصل کرد که برنامه هسته ای ايران، صرفا صلح آميز است.» سلطانیه مترجم رسمی و قسم خورده دادگستری نیز این جمله را ترجمه کرده و گفت: « گزارش البرادعی سند دیگری بر صلح آمیز بودن فعالیت هسته ای ایران است.» در پایان البرادعی افزود: « ایران به برنامه غنی سازی خود سرعت بخشیده است.» فعلا نهضت ترجمه ادامه دارد، فقط یک اشکالی وجود دارد که این رهبران کشورهای دیگر که علیه ما قطعنامه صادر می کنند، به جای اینکه ترجمه فارسی گزارش البرادعی را بخوانند، متن انگلیسی اش را می خوانند، این مشکل جدی است، باید آن را حل کرد.

همه مامان های رئیس جمهور
یکی است که ما دوست نداریم رئیس جمهور باشد، ولی خودش دوست دارد رئیس جمهور باشد و روز به روز هم این مشکلش جدی تر می شود. یکی دیگر هم هست که ما دوست داریم رئیس جمهور شود، ولی مامانش راضی نیست. مادر سید محمد خاتمی گفت: « به محمد گفتم راضی نیستم اگر دوباره رئیس جمهور شوی.» در عوض مادر احمدی نژاد گفت: اوی محمود! با لباس سیاه رفتی تهرون، با کفن سفید برمی گردی، اگر ببینم دور بعد رئیس جمهور نشدی، دیگه خونه نمی آی. در همین راستا محسن رضایی گفت: « احمدی نژاد حداکثر یک استاندار است و کابینه اش نیروی دست ششم است.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 7:0  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


جلوی غریبه لخت نشو، هرگز!

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 2 خرداد 1386 [2007.05.23]

شمسی پهلوون، همسر مورد الهام سخنگوی دولت که ظاهرا علاقه خاصی به موضوعات خاصی دارد، قرار است بزودی در مورد مشکلات اکوآناتومی کلیه مخالفان رئیس جمهور صریحا همه چیز را فاش کند. وی که قبلا و در جریان سفر خاتمی به آمریکا خواستار استریپ تیز این چهره محبوب و جذاب اصلاح طلب شده بود، چند ماه قبل مشکل خود را بیان کرد و گفت: « خاتمی باید خلع لباس شود.» وی توضیح نداد که خاتمی کجا باید لباسش را در بیاورد.

چند روز قبل نیز فاطی الهام، معروف به شمسی پهلوون، مشاهدات و تجربیات خصوصی خود را از محافل داخلی کشور اعلام کرده و گفت: « روی بدن هاشمی رفسنجانی جای شکنجه نیست.»
آگاهان حدس می زنند که بزودی جملات زیر از فاطی رجبی صادر شود.

یک هفته بعد، فاطی رجبی گفت: « آن خالی که روی ران چپ مسیح مهاجری است، بخاطر وابستگی اش به غارتگران بیت المال است.»

یک ماه بعد، فاطی رجبی از پشت پرده اصلاحات خبر داد و گفت: « برخلاف آنچه یاوه گویان هرزه می گویند، بریدگی بالای کمر پشت بهزاد نبوی منافق که زیر کتف راست اوست، نه بخاطر شکنجه و زندان های شاه هیولا، بلکه بخاطر خوردن درب هیوندای وارداتی از پول بیت المال در بیست سال خیانت آشکار به امت مظلوم ایران است.»

یک ماه بعد، فاطی رجبی به افشای محمد علی ابطحی پرداخته و گفت: « ابطحیان باید بدانند که جای گاز زیر سینه راست آنها، کمی بالاتر از ناف، بخاطر مسائلی است که دوستان انقلاب می دانند، وگرنه تن پرورانی که چون گودزیلا بر ویرانه های محقر ملت غلت زده اند، هرگز نه یک سیلی از مستکبران خورده اند و نه کسی گازی از آنها گرفته است.»

دو ماه بعد فاطی رجبی در حالی که به بیمارستان منتقل می شد، گفت: « به عنوان تنها زنی که در مکتب انقلاب تلمذ کرده ام، می گویم که حتی یک موی سینه کروبی و کروبیان، که آن را با رنگ موی ان 9 رنگ می کند، برای انقلاب پیروز اسلامی سفید نشده است و جز برای خودخواهی و منافع شخصی نبوده است.»

نتیجه گیری اخلاقی: یکی از فواید حضور آدم در پشت پرده سیاست، داشتن اطلاع مفید از وضع دشمنان نظام است.
نتیجه گیری غیر اخلاقی: فاطی! حالا خوبه ما بگیم پشت کجای غلومی خال درشتی به اندازه یک نخود است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 8:46  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 1 خرداد --1386

مومنین، مومنات، بسم الله!

عصر دوم خرداد بود یا دو سه روز پس از آن که با دونفر از دوستان شاعر که مرض گفتن شعر دسته جمعی با آنها پیدا کرده بودیم، نشستیم و یک قطعه ساختیم به عنوان ذکر دوم خرداد... این شعر در کتابی که با شهرام شکیبا منتشر کردیم، درآمده، نمی دانم حالا راضی اند که اینجا بگذارمش یا نه، ولی فکر نمی کنم مشکلی داشته باشند، اسم شان را نمی آورم، خودتان در کتاب بخوانید.

ذکر دوم خرداد

مومنین، مومنات، بسم الله
ماه خرداد می رسد از راه
راست زی چپ شده است و چپ زی راست
ماه در چاه و چاه اندر ماه
پست بالا شده است و بالا پست
کاه چون کوه و کوه چونان کاه
گشته عبدالفلان ابن فلان
شیخ جنت مقام تاب ثراه
یوم تبلی السرائر است امروز
هان! دو فوریتی است استیضاح
واندرین بلبشوی هشت الهفت
از فلک آمد این صدا ناگاه

تق کارت درآمد ای اخوی!
روزگارت سرآمد ای اخوی!

چند سالی هپل هپو کردی
وعده دادی عقب جلو کردی
ما گرفتار خط واحد و تو
مملکت را پر از دوو کردی
خط ما بی غرض در اشغال است
با موبایلت الو الو کردی
نان ما اندکی پنیر نداشت
غاز غاز و پلو پلو کردی
هی سفرهای خارجی رفتی
بای بای و هلو هلو کردی
با همان شیوه ها که می دانی
تندرو را میانه رو کردی

تق کارت درآمد ای اخوی!
روزگارت سرآمد ای اخوی!

آذری گفت: سن گوزل کیشی سن
سن ایناندون بو سوزلری دیه سن
گیلکی از ره آمد و فرمود
تی فدا جان مردم فومن
ناگهان اصفهانی آمد و گفت
دادا! قربونی تو تمومی وطن
لاف زد بچه ای از آبادان
کا! فدا جفت چشم تو ریبن
کاکو شیراز شاهچراغی گفت
ای فدوی آقو بچه هوی چل تن
بچه ناف سبزه میدون گفت
آخه داشم! اینا دارن چی می گن؟

تق کارت درآمد ای اخوی!
روزگارت سرآمد ای اخوی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 8:45  توسط سید ابراهیم نبوی  | 


« هاله» و « نور» در زندان

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 1 خرداد 1386 [2007.05.22]


 

درباره دوم خرداد دو سه نوشته جدی دارم که چون جدی نوشتن را در این ستون ترک کرده ام، می گذارمش برای یک جای دیگر. اما در راستای دوم خرداد، دوست دارم، چند تفاوت اساسی بین دوم خرداد 76 یعنی روز انتخاب خاتمی و سوم تیر 84 یعنی روز انتخاب احمدی نژاد را برایتان بگویم.

دوم خرداد یک انتخاب ناآگاهانه درست کردیم، سوم تیر یک انتخاب آگاهانه غلط.
روز دوم خرداد یک نفس راحت کشیدیم و گفتیم چه خوب شد، روز سوم تیر نفس مان در سینه حبس شد و گفتیم چه فاجعه ای!
دوم خرداد فهمیدیم انتخاب کردن چقدر می تواند کار مفیدی باشد، سوم تیر فهمیدیم انتخاب نکردن چقدر می تواند احمقانه باشد.
روز دوم خرداد از میان یک آدم قلدر و یک آدم جالب، انتخاب جالبی کردیم، روز سوم تیر از میان یک دزد احتمالی و یک فاشیست احتمالی، به آن آدم فاشیست رای دادیم.
روز دوم خرداد فکر کردیم حالا دیگر می شود ماند، سوم تیر ترسیدیم و گفتیم حالا دیگر باید رفت.
صبح دوم خرداد خبر مثل نسیم توی شهر پیچید، شب سوم تیر خبر مثل پتک توی سر شهر خورد.
دوم خرداد گفتیم حالا دیگر وقت گفتن است، سوم تیر گفتیم فعلا تا مدتی نمی شود حرف زد.
دوم خرداد زنگ زدم و گفتم: جان! خاتمی! سوم تیر زنگ زدی و گفتی: آخ! احمدی نژاد!
دوم خرداد تصویرش که پخش شد گفتیم بابا! طرف آدم حسابیه! سوم تیر وقتی تصویرش پخش شد، گفتیم: بابا! عجب آبروریزی شد!
دوم خرداد گفتی برمی گردم تهران حتی اگه شده برای دو سال، سوم تیر گفتم می رم پاریس حتی اگه شده برای سه سال!
دوم خرداد که شد توی فرودگاه یارو گفت: این رئیس جمهور جدیدتون چه چیزهایی می گه! سوم تیر که شد توی فرودگاه یارو گفت: واقعا این یارو رئیس جمهورتون شده؟
از دوم خرداد همه رفقایی که گم کرده بودیم پیدا شدند و دوباره همدیگه رو دیدیم، از سوم تیر همه رفقایی که همدیگه رو می دیدیم رفتن و دوباره همدیگه رو گم کردیم.

کوپن در میدان هفت تیر توزیع می شود
اوضاع دقیقا شبیه وقتی است که کسی دارد در را می بندد تا جلوی بیرون رفتن ششصد نفر را از یک اتاق خفه و تنگ و تاریک بگیرد و آنها دارند فشار می آورند که در بسته نشود. عده ای هم پای شان را گذاشته اند لای در و فشار می آورند که در بسته نشود، از آن طرف هم تعدادی موجود تنومند با باتوم و نقاب و گاز اشک آور و وسایل وحشتناک می زنند که در را ببندند. دیروز اعلام شد که میزان تورم امسال برخلاف گفته رئیس جمهور به 17 درصد خواهد رسید. در عوض سه خانم بدحجاب در میدان هفت تیر چنان از دست مامورین انتظامی کتک خوردند که میزان تورم یک دفعه رسید به 10 درصد. از طرف دیگر اعلام شد که نقدینگی به میزان 40 درصد رشد خواهد داشت، برای کنترل نقدینگی، دولت 150 نفر را در آذربایجان بازداشت کرد. همچنین گفته شد که از امروز صبح قیمت بنزین به صد تومان افزایش یافت، دولت هم برای کاهش قیمت بنزین اعلام کرد که نازی عظیما باید 400 میلیون تومان وثیقه بدهد تا پاسپورتش را بگیرد و معلوم شد که هاله اسفندیاری در سن 67 سالگی همراه با مادر 93 ساله اش قصد براندازی نرم با کمک موسسه سوروس داشته اند. فرشاد مومنی هم اعلام کرد که سهام عدالت که قرار است با دادن آن شیر نفت سر سفره مردم باز شود، حتی 50 صفحه هم پشتوانه کارشناسی ندارد و مثل بقیه کارهای اقتصادی دولت الله بختکی است، دولت هم برای حل مشکل کارشناسی اقتصادی کشور تصمیم گرفت توسط تعدادی اراذل و اوباش که استخدام شده اند، آفتابه به گردن تعدادی اراذل و اوباش بیندازد که در استخدام رد شدند. از طرف دیگر مسوولان اعلام کردند که چون داریم ابرقدرت می شویم، به تمام ایرانیان کوپن داده خواهد شد و چون این موضوع ممکن بود به این معنی تلقی شود که بعضی عناصر منفور و دشمن اعلام کنند که کوپنی شدن اقتصاد یعنی استفاده از زرشک در سبد مصرف امت شهید پرور، به همین دلیل دو نفر دیگر از دانشجویان پلی تکنیک هم دستگیر شدند که کلیه مشکلات اقتصادی کشور از بیخ حل شود. از طرف دیگر با اعلام افزایش قیمت کالاها در سال جاری، دولت دیروز « نورعلی تابنده» قطب دراویش کشور را دستگیر کرد. ضمنا در راستای دستگیری هاله اسفندیاری، مشکلات رامین جهانبگلو، پاسپورت نازی عظیما، اطلاعیه وزارت ارشاد علیه شرکت فیلم پرسپولیس مرجانه ساتراپی در فستیوال کن، احمدی نژاد گفت: « ایرانیان در همه جای جهان سفیر فرهنگ و هنر ایرانی هستند.» آگاهان احتمال می دهند که همین روزها سفرای کشور را هم احضار، ممنوع الحروج و دستگیر کنند.

هاله و نور در زندان
هشدار: با توجه به دستگیری خانم « هاله» اسفندیاری و آقای « نور» علی تابنده، قطب دراویش کشور از کلیه کسانی که اسامی آنها به « هاله نور» مربوط می شود، خواهشمندیم شدیدا مواظب خودشان باشند. در این مورد به آقای محمد نوری خواننده عزیز و نازنین اعلام می کنیم: جان مریم! مواظب خودتان باشید. به آقای عبدالله نوری اعلام می کنیم که فعلا زیاد از نور بالا استفاده نکنید.

توجه توجه، علامتی که هم اکنون می شنوید...
من از خواهران عزیز بدحجاب خواهش می کنم تا 8 خرداد از خانه بیرون نروند. از بچه های خوش تیپ محل و کلیه باستانی کارها و بادی بیلدرهای محترم خواهش می کنم تا 8 خرداد از در خانه بیرون نروند. از کلیه دانشجویان خواهشمندیم که تا 8 خرداد نه به دانشکده بروند و نه در خانه خودشان بمانند، بروند شهرستان و توی باغ قایم شوند. از کلیه ایرانیانی که قصد دیدار از مادربزرگ و پدربزرگ شان را دارند تمنا می کنیم تا 8 خرداد وارد ایران نشوند، از کلیه رانندگانی که لایی می کشند، از کلیه رانندگان اتوبوس، از کلیه خواهران کمپین یک میلیون امضا، از کلیه معلمان خواهش می کنیم نه بروند خیابان نه محل کار و همه بروند توی کویر دور از دسترس دولت تا 8 خرداد. برای چی؟ اعلام شد که ایران و آمریکا روز هفتم خرداد مذاکره می کنند. خواهش می کنم تا آن روز از خانه بیرون نروید، اینها از اینکه دارند مذاکره می کنند از خودشان ناراحتند، شما را می زنند. هاشمی رفسنجانی گفت: « مذاکره با آمریکا در صورت حسن نیت این کشور می تواند ادامه پیدا کند.» علی لاریجانی هم برای کامل کردن جمله معاون طالبانی که دیروز گفته بود: « ایران دیگر در مسائل عراق دخالت نکند» گفت: « آمریکا در زمینه عراق روی ایران حساب کند.»

میدان هفت تیر
با توجه به درگیری های اخیر در میدان هفت تیر، پیشنهاد می کنیم اسم میدان هفتم تیر را بگذاریم میدان هفت تیر که از آن برای شلیک کردن هم بشود استفاده کرد.

دوم خرداد دام دات کام
دارم یک یادداشت می نویسم در مورد دوم خرداد و خاتمی که می خواهم بگذارمش در دوم دام دات کام. یک شعر هم در همان روز دوم خرداد 76 کار کرده بودیم که آن را هم همانجا می گذارم. به دوم دام سربزنید و نوشته های اخیر آنجا را بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 5:49  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 1 خرداد 1386

دوم خرداد 1376

ده سال گذشت، به همین سادگی. فردا دهمین سالگرد دوم خرداد است. این نوشته را برای آن روزها نوشتم، روزهایی که خوب و ساده بود و سخت و دشوار شد. اما هرچه بود ملال و کسالت و دلمردگی نبود.زندگی بود و زندگی بود و زندگی.


باورت نمی شود اگر بگویم همیشه سر انتخابات شناسنامه ام گم می شد. حالا یا می خواستم رای بدهم یا رای ندهم، فرقی نمی کرد، همیشه گم می شد. سال 1354 بود یا 1355. هنوز زمان خدای قبلی بود، انتخابات مجلس بیست و چهارم مجلس شورای ملی. من 16 ساله بودم، یکی از دوستان بابا مرا قرض گرفت تا شبانه برویم در حوزه شمارش آرا که رای بنویسیم، دو ساعتی چند نفر از دوستان داشتیم اسم کاندیداها را می نوشتیم روی برگه های سفید رای گیری، در کرمان، باشگاه کارگران، گاهی هم رای مردم را می شمردیم.

بعد که انقلاب شد، از همان رفراندوم جمهوری اسلامی عضو حوزه رای گیری شدم، و مطابق معمول هیچ وقت شناسنامه نداشتم، در نتیجه این شانس را هم نداشتم که رای بدهم. باز هم انتخابات می آمد و می رفت و درست روز انتخابات شناسنامه من گم می شد. دو سه باری حتی عضو رسمی شعبه رای گیری بودم و طبیعتا به دلیل فقدان شناسنامه رای ندادم.

تا اینکه شد سال 1372 و انتخابات هاشمی در دور دوم، یعنی ششمین انتخابات ریاست جمهوری. آن زمان در مجله گل آقا کار می کردم. خیلی هم موجود عصبانی و دیوانه ای بودم و به اندازه سه بار عملیات انتحاری از هاشمی رفسنجانی بدم می آمد. مشغول کارهای غرفه گل آقا در نمایشگاه بودیم، عصر که بیرون آمدم دیدم که یک موجود عجیب و غریبی با یک دوربین نامعقول مشغول پرسیدن نظر مردم است. با برادرم جواد که آن روزها در گل آقا کار می کرد و اصلا از کله شقی های من خوشش نمی آمد، داشتیم می رفتیم که یارو گیر داد به من که نظرت درباره انتخابات چیست و آیا در انتخابات شرکت می کنی یا نه؟ دوربین هم روشن، نور، صدا، آماده، می گیریم... من هم در حالی که هرچه به دهانم می آمد، و نباید می آمد گفتم... که این آقای محترم دزد است و دروغگوست و سازندگی اش هم دروغ است و من هم در انتخابات شرکت نمی کنم. مثلا می خواستم چیزی بگویم که طرف ول کند و برود، می دانستم که صدا و سیما نظر مرا که پخش نمی کند. اما به شکل عجیبی انگار طرف عاشق من شده بود، گیر داد که به چه دلیل شرکت نمی کنی، من هم هاشمی و انتخابات و دولت و حکومت و همه را شستم و گذاشتم کنار. در حال حرف زدن دیدم جواد یواش یواش از من دور می شود و عده ای مسلح به ریش و چفیه به من نزدیک می شوند و از روبرو و پشت سر فشار می آورند و یکهو صلوات فرستادند و یکی حمله کرد و دعوایی شد جلوی دوربین. یک عیلیجناب ریشیلیو آمد به بحث کردن که واجب است و مستحب است و موکد شرعی است و عجیب اینکه دوربین داشت به فیلمبرداری ادامه می داد. من هم تا لحظه کتک خوردن دعوا کردم و پیش رفتم تا طرف دوربین را خاموش کرد و قبل از اینکه امت شهیدپرور هجمه کنند، سوار وانت آبی گل آقا شدم و جواد گاز داد و رفتیم که رفتیم.

این گذشت تا در جشنواره فیلم فجر رسول ملاقلی پور را دیدم. گفت: سید! تو دیوانه ای؟ گفتم: تقریبا، ولی در چه باب؟ گفت: مرد حسابی! تو همین جوری جلوی دوربین هرچه دهانت می آید می گویی؟ گفتم: کجا؟ چی؟ من و دوربین؟ یادم انداخت آن روز را و فهمیدم که تصادفا در یک استودیوی مونتاژ صدای من را از اتاق بغلی شنیده که دارم در مورد بخش تحتانی و فوقانی دولت و حکومت حرف می زنم و کنجکاو شده و فهمیده است که برادران وزارت دارند فیلمی می سازند درباره نظرات مخالفین در مورد انتخابات. به من گفت: جان مادرت! از این به بعد جلوی هر دوربین روشنی حرف نزن. گفتم چشم و این هم گذشت.

از شش ماه قبل از دوم خرداد، من که در اصفهان بودم و به شکل عجیبی با همه چیز دشمن خونی شده بودم و اصلا علاقه ای هم به سیاست نداشتم، شنیدم که خاتمی کاندیدای ریاست جمهوری شده. برایم تا حدی عجیب بود، چرا که مهم ترین دلیل کنار گذاشتن کار مطبوعاتی ام بعد از 1372 رفتن دوستان خاتمی از ارشاد بود، رفتن خودش که خورد توی پوزم و رفتن دوستانش هم داستان را تمام کرد. اول با شکنجه و بعد با تردید و سرآخر با شوق وارد تبلیغات انتخاباتی شدم. و نکته اینکه تقریبا به همین دلیل تصمیم گرفتم از اصفهان برگردم به تهران و کاری را که با نشریه « مهر» با امضای سید جلال مزینانی شروع کرده بودم، ادامه بدهم. به تهران آمدم و تبلیغات انتخاباتی و کار در مجله و هرچه که از دستم برمی آمد.

آن روزها با یوسف رفیق بودم، آنقدر که یا او خانه ما بود یا من خانه او. سر انتخابات دوم خرداد یک بیانیه مسلحانه علیه خاتمی صادر کرد که وقتی دست به کاغذش می زدی، بوی باروت می آمد، من هم تلفن برداشتم و تق تق تق، یحث و فحش و خشتک و بادبانی بر فراز دریا و هرچه که می گفتم، او هم کم نمی آورد. ولی رفاقت مان سرجایش بود. روز اول خرداد با علی میرفتاح سردبیر « مهر» رفتیم مشهد، دو هزارسالی می شد که مشهد نرفته بودم و نمی دانم چه شد که رفتم، به نظرم علی قاط زده بود و می خواست مشهد برود و حوصله تنهایی سفر رفتن را نداشت و یک چنین چیزهایی. من هم رفتم و در حقیقت دوم خرداد را در راه مشهد به تهران بودیم و برای اولین بار در تاریخ شناسنامه ام گم نشده بود. حالا مشکل این بود که در این شهرهای وسط راه کجا رای بدهیم؟ نمی دانم در گرگان بود یا گنبد کاووس یا جایی شبیه این که ساعت 8 شب بالاخره رسیدیم و به خاتمی رای دادیم. تقریبا این رای دادن برای من مثل یک لجاجت بامزه بود، و می شد گفت تردیدی نداشتم که ناطق برنده انتخابات می شود. تقریبا هیچ شانسی برای خاتمی نمی دیدم. قبل از انتخابات هم یکی از دوستان که در طول تاریخ فقط خبرهای محرمانه داشت، می گفت: پیش بینی رای خاتمی 38 درصد و رای ناطق 45 درصد است و این گفته مربوط به 2 روز قبل از انتخابات بود.

صبح که شد، ساعت شش و پنجاه دقیقه رسیدیم به خانه یوسف در مجیدیه، زنگ زدیم و یوسف را که معمولا همان ساعت شش تازه می خوابید، از خواب بیدارش کردیم و ساک و چمدان را بردیم بالا و علی رفت پی کارش و من ماندم و یوسف که به مناسبت رسیدن ما نیمرو درست کرده بود و رادیو را هم روشن کرده بود تا خبر ساعت هفت صبح اولین نتیجه انتخابات را بگوید. مثل دو تا قمارباز نشسته بودیم روبروی هم، او رستش را گذاشته بود روی ناطق و با سه تا شاه و دو تا سرباز فول شاه آورده بود و منتظر بود تا رادیو دست من را هم اعلام کند. رادیو گفت....

... به نظرم می آمد درست نشنیدم، نه، نمی توانست درست باشد، در هیچ حالتی، نگاهی به من کرد و من هم به او نگاه کردم. رادیو گفته بود که در شمارش اولیه از هشت میلیون رای، خاتمی شش میلیون و ناطق 2 میلیون رای آورده است و بلافاصله پیام تبریک ناطق نوری را برای خاتمی خوانده بود. آن روز چیزی را در عمق نگاه یوسف دیدم که هرگز نمی توانم براحتی توصیفش کنم. مثل فرمانده ارتشی بود که با اشغال کشوری که اشغالش کرده مخالف است، اما تا آخرین لحظه هم جنگیده و حالا دارد خبر شکستش را می شنود، ولی از اینکه شکست خورده خوشحال است. من داشتم بال درمی آوردم، احساس می کردم انگار در یک لحظه میزان آلودگی هوا و میزان فشار هوا کم شده است و اصلا هم نمی خواستم چیزی بگویم که یوسف که حالا داشت تمام دارایی اش را می باخت، ناراحت شود. نگاهی به من کرد و گفت: سید! خوب شد خاتمی رای آورد. نمی دانستم چه بگویم.

آن سالها گذشت، خاتمی با خنده ای آمد که از عمق جانش برمی آمد. و وقتی برای بار دوم خواست نیاید، ما به او گفتیم که باید بیاید، او با گریه آمد. شاید می دانست که در این چهار سال دوم تمام آنان که خاتمی را بر دوش گرفتند و به خلق نشانش دادند و خواستند که ایمان بیاورند، مزه تلخ زندان و سکوت و نومیدی و تبعید و دوری و سختی را خواهند کشید و به همین دلیل نمی خواست بیاید، شاید شانه هایش طاقت باری که ما می خواستیم حمل کند نداشت، به ما گفته بود و ما قبول نمی کردیم. خاتمی شریف و بزرگوار و منزه و آزاده بود و هست. شاید پاک تر از یک سیاستمدار، شاید راستگوتر از یک رهبر سیاسی، شاید شریف تر از یک دیپلمات. تجربه روزهای خاتمی به من می گوید گاهی اوقات، مردانی که آزادی را ممکن می کنند، ممکن است به اندازه آزادی، شریف و پاک و زیبا نباشند.

حالا از آن روز ده سال گذشته است و من 39 ساله آن روز می روم که 49 سالگی را تجربه کنم. از زمانی که در سن 27 سالگی سیاست را کنار گذاشتم و دوازده سالی را در خلوت سینما و داستان نویسی گذراندم، تا به امروز، اگر بخواهم چشمانم را ببندم و به این فکر کنم که چند سال را با شور زیستن و خود بودن و اثرداشتن و تغییر دادن گذراندم، بی تردید سالهای طلایی خاتمی برای من غنیمتی است. ممکن است برای تو که در آن روزها سختی کشیدی و امیدت را از دست دادی، روزهای خاتمی فریب و نیرنگ و دروغ باشد، به تو حق می دهم. ممکن است برای آن دیگری روزهای خاتمی هشت سال انتظاربیهوده باشد و از همین رو کامش از آن روزها تلخ به نظر برسد، او هم می تواند چنین احساس کند. اما برای من و برخی چون من که روزهای خاتمی با شوق نوشتن چیزی تازه و رفتن به جنگی هر روزه برای رسیدن به آزادی بیشتر و استفاده از فضای آزادی برای نوشتن و نوشتن و نوشتن گذشت، آن روزها همه عمر است. من در آن روزها انسان خوشبختی بودم، می توانستم بنویسم، چاپ کنم، دیوانه وار و تا حد خستگی انگشتان دست کلمه بسازم و خوانده شدن کتاب ها و مقالاتم را با چشم ببینم. این خوشبختی مرد نویسنده است. حتما نیما به من یادآوری خواهد کرد که من برخلاف تمام قواعد انسانی فقط به جرم نوشتن در دوران خاتمی زندانی شدم، بله، این هم بخشی از واقعیت است. اما من مطمئن هستم که در سرزمینی زاده شدم که نفرین استبداد همیشه در خانه نویسندگان و شاعرانش چونان وردی سیاه زمزمه شده است. من می دانم نوشتن در آن سرزمین یعنی رنج کشیدن، رنجی که می بریم تا احساس کنیم که می توانیم از رنج های آینده بکاهیم، از رنج های خودمان، فرزندان مان و فرزندان شان. من در آن روزها مرد خوشبختی بودم. و حالا می دانم که خوشبختی یک سراب نیست، من آن روزها را احساس کردم و می دانم آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است، در آینده نیز می تواند به شکلی دیگر اتفاق بیفتد. شاید این بار همه چیز به صورت کمدی اتفاق بیفتد، نمی دانم، شاید.

دوم خرداد 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 5:48  توسط سید ابراهیم نبوی  |